با سپاس از شما![]()
تمدن را میتوان، به شكل كلی آن، عبارت از نظمی اجتماعی دانست كه در نتيجه وجود آن، خلاقيت فرهنگی امكانپذير میشود و جريان پيدا میكند. در تمدن چهار ركن و عنصر اساسی را می توان تشخيص داد، كه عبارتند از: پيشبينی و احتياط در امور اقتصادی، سازمان سياسی، سنن اخلاقی، و كوشش در راه معرفت و گسترش هنر. ظهور تمدن هنگامی امكانپذير است كه هرج و مرج و ناامنی پايان پذيرفته باشد، چه فقط هنگام از بين رفتن ترس است كه كنجكاوی و احتياج به ابداع و اختراع به كار میافتد و انسان خود را تسليم غريزهای میكند كه او را به شكل طبيعی به راه كسب علم و معرفت و تهيه وسايل بهبود زندگی سوق میدهد.تمدن تابع عواملی چند است كه يا سبب تسريع در حركت آن میشود، يا آن را از سيری كه در پيش دارد بازمیدارد. در نخستين مرحله، عامل زمينشناختی را مورد مطالعه قرار میدهيم. تمدن را میتوان گفت دوره فترتی است كه ميان دو دوره يخچالی فاصله میشود. هرگاه موج سرمايه جديدی برخيزد، تمام ساختههای بشريت در زير يخ و سنگ مدفون میشود و دايره زندگی به گوشه ای از كره زمين محدود میگردد. اگر ديو زمين لرزه، كه فقط حسن نيت او به انسان اجازه ساختن شهرها را میدهد، شانه خود را مختصری بجنباند، آنچه رشتهايم پنبه می شود و انسان و هرچه ساخته است در شكم زمين به خواب ابدی فرو میرود.
اكنون شرايط جغرافيايی تمدن را مورد نظر قرار میدهيم. حرارت مناطق استوايی و فراوانی انگلها، كه نتيجه اين حرارت است، از دشمنان سرسخت تمدن به شمار میرود. اينگونه نواحی سرزمين كسالت و بیحالی و ناخوشی و جوانی يا پيری زودرس است؛ در اين نقاط، هنر و هوش بشری ميدان فعاليت پيدا نمی كند؛ تمام نيروها از امور غيرضروری و غيرمفيدی كه مجموع آنها مدنيت را تشكيل میدهد منصرف میشود و بر روی مسئله راضی كردن حس گرسنگی و غريزه توليدمثل متمركز میگردد. باران از ضروريات تمدن است، زيرا آب، حتی بيش از نور آفتاب، در پيدايش زندگی و پيشرفت آن تأثير دارد. طبيعت و مزاج اسرارآميز عناصر ممكن است سبب خشک شدن و مرگ نواحی وسيعی شود كه پیش از اين در آنها، حرف و صنايع پيشرفت قابلی داشته، چنانكه اين رویداد درباره ی بابل و نينوا اتفاق افتاده است؛ همچنين ممكن است سبب آن شود كه سرزمينهايی همچون انگلستان يا باب پوجت (Puget sound ، شاخه ی اقيانوس آرام، در غرب واشينگتن) كه از خطوط اتصال بزرگ دور افتادهاند، نيرومند و صاحب ثروت گردند. اگر در زمينی مواد كافی و محصولات غذايی فراوان باشد، اگر رودخانهها سبب آسانی وسايل رفت و آمد شود، اگر بريدگی سواحل به اندازهای باشد كه كشتيهای بازرگانی به راحتی بتوانند در آن سواحل لنگر اندازند، و بالاخره اگر ملتی، مانند ملتهای آتن و كارتاژ و فلورانس و ونيز، در گذر خطوط بزرگ اتصال جهانی قرار گرفته باشد، در آن صورت، میتوان گفت عامل جغرافيايی، كه به تنهايی نمیتواند سازنده تمدن باشد، به چنين سرزمينی لبخند میزند، و ملتی كه در آن سكونت دارد آزادانه پيش میرود و ترقی میكند.اهميت عوامل و اوضاع و احوال اقتصادی بيشتر است. ممكن است ملتی از تشكيلات سياسی محكم برخوردار و مالک روحيه اخلاقی عالی باشد، و حتی مانند هندی شمردگان امريكا بهرهای از ذوق صنعتی داشته باشد، ولی هرگاه زندگی او از مرحله شكار تجاوز نكند و اميد زيستن او بر پايه لرزان و غيرثابت تعقيب صيد متكی باشد، هرگز نخواهد توانست از سدی كه دو عالم تمدن و بربريت را از يكديگر جدا میسازد عبور كند. ممكن است در يک اجتماع ايلی و قبيلهای- مثل بدويان عربستان- به شكل استثنايی، افراد نيرومند و باهوشی يافت شود كه صاحب مزايای اخلاقی، از قبيل شجاعت و نجابت و كرم، باشند، ولی هرگاه در اين اجتماع خميرمايه نخستين فرهنگ و تمدن، كه تأمين خوراک است، وجود نداشته باشد، تمام هوشها بايد به مصرف موفقيت در شكار برسد، يا در راه حيلههای تجارتی به كار افتد، و هرگز از اين مرز تجاوز نمیكند و ظرافت و نازکكاری، و به طور خلاصه هنرهای عالی، كه معرف تمدن است، از آن ميان به ظهور نمی رسد. نخستين قدم در راه تمدن، كشاورزی است، و فقط هنگامی كه انسان در سرزمينی، به قصد كشاورزی در آن، و ذخيره كردن غذا برای روز مبادای خود، مستقر شود و آتيه خود را تأمين كند فراغ خاطر و احتياج متمدن شدن را احساس خواهد كرد؛ هنگامی كه در پناه چنين امنيتی، از حيث آب و خوراک، قرار گرفت، به فكر ساختن كلبه و معبد و مدرسه میافتد؛ آنگاه ممكن است اسباب هايی اختراع كند كه نيروی توليد او را فزونی بخشد، يا سگ و خر و خوک را اهلی كند، و بالاخره به فكر اهلی كردن خويش و تسلط بر نفس برآيد و راه آن را پيدا كند كه با نظم و آهنگی كارهای خود را انجام دهد و مدت بيشتری بر روی زمين زيست كند، و فرصت آن را به دست آورد تا ميراث فرهنگی و اخلاقی نژاد خويش را برای نسلهای آينده باقی گذارد.
وقتی فرهنگ عمومی به حد معينی برسد، فكر كشاورزی توليد میشود،و تنها تمدن است كه انسان را به فكر ايجاد مدينه و شهر (city) میاندازد. از يک لحاظ، تمدن با سجيه و خصلت مؤدب بودن و حسن معاشرت يكی میشود، و اين حسن معاشرت، خود، صفای اخلاقيی است كه در شهر (civitas) دست میدهد، و خود ساكنين شهر چنين واژه ای را درست كردهاند. در شهر است كه-به حق يا به باطل- نتيجه ثروت و هوشمندی مردم مزارع و دهات اطراف شهر گرد میآيد، و در همينجاست كه روح اختراع وسايل آسايش زندگی و تجمل و خوشگذرانی و راحتطلبی را فراهم میسازد. بازرگانان در شهر به يكديگر میرسند و كالای مادی و فكری خود را با هم مبادله می كنند. در محل برخورد راههای بازرگانی و در شهرهاست كه عقل مردم بارور میشود و نيروی خلاق آن آشكار میگردد. بالاخره، در شهر است كه دستهای از مردم از غم توليد اشيای مادی میآسايند و به فكر ايجاد علم و فلسفه و ادبيات و هنر میافتند. آری، مدنيت در كلبه ی برزگر آغاز میكند، ولی در شهر به گل مینشيند و بار میدهد.
نژاد در ايجاد تمدن تأثيری ندارد؛ تمدن در جاهای مختلف، يا در نزد ملتهايی كه رنگهای گوناگون دارند، آشكار میشود، خواه در پكن باشد خواه در دهلی، ممفيس يا بابل، راونا يا لندن، پرو يا يوكاتان. نژاد تمدن را نمیسازد، بلكه تمدن است كه ملتها را خلق میكند، زيرا اوضاع و احوال جغرافيايی و اقتصادی، فرهنگی را به وجود میآورد، و اين فرهنگ نمونه خاصی را ايجاد میكند. فرد انگليسی تمدن انگلستان را ايجاد نمیكند، بلكه از تمدن انگلستان است كه فرد انگليسی ساخته میشود. هنگامی كه اين فرد انگليسی به نقطه دوری مانند تمبوكتو میرود و تمدن خود را همراه می برد و در آنجا نيز لباس شبنشينی و شامخوردن مخصوص را میپوشد، اين دليل آن نيست كه تمدن خود را در اين نقاط به صورت جديد خلق میكند، بلكه نشانه آن است كه حتی در اين نقاط دور افتاده هم نمیتواند از زير تلسط آن تمدن خارج شود. اگر شرايط مساوی در نژاد ديگری، جز انگليسی، شبيه به انگلستان باشد، نتايج مشابهی به دست میآيد، و به همين جهت است كه میبينيم ژاپن قرن بيستم رفتار انگلستان قرن نوزدهم را تجديد میكند. تأثيری كه نژاد در تمدن دارد اين است كه پيدايش آن غالباً پس از زمانی است كه ريشههای نژادی مختلف با يكديگر میآميزند و به تدريج ملتی كه به صورت نسبی حالت تناسب دارد از آن ميان بيرون میآيد.
"دوستاران می توانند برای خواندن مانده ی متن به ادامه ی نوشتار بروند"
ادامه نوشتار
"در این متن می خواهیم کمی از تاریخی که همواره از ساسانیان می خوانیم پا فراتر نهیم و دور از نام های پرآوازه ، به هنر و فرهنگ این دوره که دوره ی بازیابی شکوه ایران است بنگریم و رهروان این هنر و فرهنگ را بهتر بشناسیم."
زندگی دوباره ی ایران به دست سلسله ای به انجام رسید که خاستگاه آن ایالت پارس بود،یعنی همان سرزمین باستانی جنوبی ایران که نزدیک به هزار سال پیش نخستین قبایل قوم پارس در آن سکنی گزیده بود. در گذر از چند قرن چیرگی یونانیان،از روح فرهنگ و هویت ایرانی در جایگاه نیای بزرگان ایران پاسداری شد.در راستی دولت ساسانی آخرین دوره از یک دگرگونی دراز مدت بود،که در زمان اشکانیان در زیر قشری از تمدن یونانی سپری شده بود.در این دوره پاسداران معبد آناهیتا با بهره گیری از زمینه های فرهنگ دیرینه توانستند ایران به اوج شکوه خود بازگردانند،و هنر و تمدن خود را به فراتر از مرز های کشور برسانند.
هنر ساسانی
هنر تکامل یافته ی ساسانی آخرین جلوه ی هنر پارتی و هخامنشی است که در اصل ایرانی بوده است و ریشه در باور های مزدیسنا داشته است.این هنر به وارونه ی آن چه همه می پندارند، بیانگر یک زندگی ناگهانی نیست و هم چنین برگرفته از هنر یونانی یا رومی نیز نمی باشد.هنر ساسانی آخرین جلوه از هنر شرقی باستان است و خود معجونی از هنر ایرانی است که بیشتر از 1000 سال از عمر آن گذشته است، هنر ساسانی با هنر غربی عصر خود مخالف است،و رقابت آن دو که برخی دانشمندان در اثبات آن کوشش کرده اند.فقط در مورد های خارجی و ظاهری درست است.این هنر، هنری ایرانی با جلوه های کاملا خاص ، و دارای ریشه های کهن بوده است،هر چند در دنیایی تجلی پیدا کرده است که توسط یونانیت تغییر شکل یافته بود.هنر غنی شاهنشاهی ساسانی با منش ایرانی توانست جهانی شود به پیرامون خود پرتو افکند و خود الگوی دیگر تمدن ها شود. هنر ساسانی پس ار ورود اسلام نه تنها در اسلام بلکه در سرزمین های دوردست نیز به زندگی خود ادامه داد و گسترش این هنر گرانمایه در فراتر از مرز های ایران سبب جاودانگی فرهنگ و هنر ساسانی شد.
معماری و هنر نقش برجسته ی ساسانی
طرح معماری ساسانی استفاده از قلوه سنگ ها و یا آجر هایی بود که با اندود متصل شده بود،برفراز این ایوان ها سقفی به شکل طاق نیک دایره ای کار می گذاشتند که نمونه ی این معماری در کاخ های فیروز آباد و یاسروستان نمایان است.


"تصویر بالا نمای کاخ سروستان و کاخ فیروز آباد را در فارس را نشان می دهد که معماری بی مانند ساسانی حتی در بین خرابه های آن نیز نمایان است."
استفاده از قلوه سنگ های متصل به هم را دردوره ی هخامنشی نیز سراغ داریم ،اما آن چیز که هنر ساسانی را از هنر هخامنشی جدا می سازد ،پنل داخلی ساختمان است،چنانکه می بینیم در در طراحی داخلی ساسانی ترکیبی از اطاق های پذیرایی و اتاق های اختصاصی است ، اما در معماری هخامنشی این فضا به گونه ی جدا از هم ساخته می شده است. یکی دیگر از ویژگی های چشم گیر معماری ساسانی استفاده از گنبد های تونلی و یا گنبد هایی با بخش چلیپایی بود و اتاق مربع شکلی که گنبد در بالای آن قرار داشت، که از آفرینش های ساسانیان بود.

اما بی نظیر ترین ویژگی های معماری ساسانی که در زیبا ترین نمونه هایش جلوه یافته بود،مفهوم جذاب و ضروری فضای آن بود.فضای مجزا به این معنا که دیوار ها آن را توجیه می کرد.نقش درونی نیروهایی که تعادل و توازن ایستا را ایجاد می کردند،پیوسته روشن ونمایان بود و در فضا گم نمی شد و یا به بیرون منتقل نمی شد.در این قلمرو،معماری ساسانی نقطه ی مقابل معماری رومی بود که در آن دستیابی به یک فضای فریبنده و پویا از لوازم اصلی به شمار می رفت.اما آراستگی ساختمان ساسانی نیز در جایگاه خود جالب توجه بود،دیوار ساختمان های ساسانی از تزئینات چشم گیر و دل انگیز پوشیده شده بود.از یافته های باستان شناسی هویدا می شود که ساسانیان به آراستگی گچ بری اهمیت بسیاری می دادند و آن را به صورت پیکره ای یا قالبی شکل می دادند.تکنیکی که ساسانیان در گچ بری خود به کار بردند،ریشه های کهن داشت و بیشتر گچ بری ها نقش های حیوان و یا گل بوته هایی بود.

از زیبا ترین آثار معماری ساسانی می توان به طاق کسرا اشاره کرد ، این بنا جایگاه عادی شاهنشاه بوده است و از نظر ساختمانی تابع معماری سنتی ساسانی است ، اما زیبایی این بنا به سبب شکوه و ضخامت دیوار ها و طاق های آن بود.ابن خردادبه در این باره می گوید:کاخ کسری در مدائن از همه ی بناهایی که با گچ و آجر ساخته شده بهتر و زیباتر است.
![]()
هنر نقش برجسته ی ساسانی نیز مانند ، گچ بری و معماری این دوره همواره از آراستگی بهره جسته است. چنان که ما در تمام آثار برجای مانده زیباسازی نقش برجسته ها را سراغ داریم.در حجاری طاق بستان که تصویر خسرو دوم سوار بر اسب شبدیز است، با نقش برجسته ای روبه رو می شویم که گویی از روی پرده ی نقاشی تقلید و حجاری شده است.
در کنار این خاموشی اثر، در نمونه ی دیگر از آثار نقش برجسته می توان یه حجاری شکار گراز خسرو دوم در طاق بستان اشاره کرد. که با دقت بی مانندی حتی کوچک ترین چیزها را نیز به ما می نمایاند.صورت جانوران و حتی نقش های پارچه ها به گونه ای رسم شده است که شخص به شگفت می آید. این اثر از نظر حرکت و نمایش و زندگی از جمله شاهکارهای حجاری به شمار می رود.
هرتسفلد درباره ی این اثر چنین می نگارد:"این حجاری ما را از گونه ی نقاشی و پرده سازی عهد ساسانی با خبر می کند."اما چیزی که در این باب مهم است،این است که همان طور که در معماری ،هنر ساسانی نقطه ی مقابل هنر رومی است ، ما در نقش برجسته نیز چنین چیزی را داریم.این تفاوت ها و یا بهتر بگوییم تضادها زاده ی دو بینش و دو فرهنگ جدا از هم است.اما برخی به اشتباه بدون توجه به این تفاوت تا آن جا هم پیش رفته اند که هنر ایرانی را وام گرفته از هنر رومی می دانند. نقش برجسته ی رومی پیرو معماری است و ابعاد آن همواره محدود است،در نقطه ی مقابل در نقش برجسته ی ساسانی قد اشخاص از حد طبیعی تجاوز می کند.برجسته رومی درصدد تعبیر حقیقی تاریخی،رویدادی سیاسی به وسیله ی تصویر هایی پی در پی است که در آن حقیقت و مجاز با یکدیگر توام اند.برجسته ی ساسانی که آن هم حاکی از رویدادی تاریخی است ، اما روی بخش ممتاز این واقعا ثابت می گردد و فقط به همان محدود می شود.هنر غرب حکم فیلمی را دارد که جریان می یابد ولی در شرق مانند عکسی است که بر روی صحنه ای که بیشتر معرف رویدادی است،متوقف می شود.به این وجه فتح و غلبه در پرده ای تجسم می یابد که در آن شاه یا نماد خدا سرپا یا سوار بر اسب دشمن را که بر زمین افتاده لگد کوب می کند،در پرده ای دیگر شاه ساسانی رقیب را با اسبش سرنگون می سازد.در فرجام ستیز شکی نیست،لحظه ی مهیج وجود ندارد و این حجاری با آن که سکون یک رویداد را به نمایش می گذارد آدمی را به وجد می آورد و این تفاوتی است که هنر ساسانی را از هنر بیزانسی جدا می سازد.رابطه ی این هنر با حجاری های کاخ پارسه که داریوش شاه را در حال کشتن شیری نشان می دهد،شگفت آور است.

"تصویر تاجگذاری اردشیر دوم که فر ایزدی را از نماد اهوره مزدا دریافت می کند و در پشت سر آن ها الهه ی میتره (مهر) که شاخه ی برسم سپند را در دست دارد، ایستاده است."
"تصویر تسلیم شدن والریان امپراطور روم که از حجاری بی مانند آن چنان برداشت می شود که گویی دویده و در حالی که قبای شاهی او در هوا برافراشته است بر جلوی شاپور به زانو درآمده است."
گسترش هنر ساسانی
اما این هنر و فرهنگ همان گونه که در آغاز سخن گفته شد به فراتر از مرز های ایران نیز نفوذ کرد.از نمونه های نخستین ساختمانی و معماری ساسانی در غرب ،نه تنها در بیزانتوم و در قصر ابوبا (پلیسکای نوین)در بلغارستان که از کاخ های فیروز آباد و سروستان الگو برداری شده است ، بلکه در غرب فرانسه هم مورد تقلید و اقتباس قرار گرفت.نیایشگاه خصوصی اواخر قرن هشتم که به وسیله ی اسقف تئودلف در آلمان دوپروس ، در نزدیک اورلئان به شکل آتشگاه ساخته شد در بخش گسترده ای از آن نقش ها و قالب های معماری ساسانی اقتباس شده است. و با موزائیک هایی تزئین یافته بود که دارنده ی درخت زندگی بود و شباهت کاملی به موزائیک هایی داشت که درب ورودی غار طاق بستان قراردارند.کلیسای سن فیلیبرت از قرن دهم یا یازدهم میلادی در تورنی(Tournus)یادآور کاخ سلطنتی ایوان کرخه می باشد.نقش برجسته های تعدادی از تابوت های سنگی بربریان در فرانسه و اسپانیا از نقش نماهای عهد ساسانی پر است.گچ بری های سبک ساسانی در آرامگاه ابس اگیلبرتا Abbess agilberta))در قرن هفتم در سرداب صومعه ی ژواره(jouare)تزئین داده شده بود وبرخی از پیکر تراشی های پیش از رومانک و رومانسک رومی وار در فرانسه و ایتالیا از هنر ساسانی الهام گرفته بود.در کامپانی ایتالیا،جدار های زیبای مرمرین نیایشگاه خصوصی سن اسپرنو ST Aspreno در ناپل و دیوار های نقش برجسته ی معروف قاب بندی های چوبی کلیسای جامعه ی سورنتو برگرفته از هنر ساسانی بود.آثار منش مذهبی و زیبایی شناختی ایران در هند،افغانستان و آسیای مرکزی از اهمیت شایانی برخوردار است.و هنر متمایزی را با قالب خاص ایرانی به وجود آورده است که موجب شکوفایی هنر آسیای مرکزی شد. در این جا کافی است از کانون هاس کوچا،تومشوک و تورفان یادی به میان آوریم که این هنر را به چین بردند.هنر ایران در روزگار سلسله ی تانگ از حمایت ویژه ای برخوردار شد و از آن را به کره و ژاپن نیز نفوذ کرد.در روسیه نیز مقدار زیادی از ظرف های نقره ای ساسانی به دست آمده است که نقش آن ها شکار یا مهمانی پادشاه و یا هدیه دادن به شاه و یا مقامات کشوری است.
چهره ی وی به عنوان سرمشق هنرمندان بیزانسی برای تجسم چهره ی مسیح پیروزمند به کار برده اند. و پس از آن نیز هنر مندان در نقوش برجسته و گچ بری های کلیساهای کهن فرانسه انگشت سبابه ی خم شده ای را که نشانه ی احترام به شاه و یا بزرگان در دوره ی ساسانیان بوده است نقش کرده اند.اما همانگونه که گفته شد وارث حقیقی هنر و فرهنگ ساسانی اسلام است.برخی بر این باورند که هنر ساسانی با آمدن اسلام از بین رفت و خاموش ماند.ولی در راستی این گونه نیست،هنر اسلامی جز ادامه ی هنر ساسانی چیزی نیست.هنر به ظاهر خاموش ساسانی در باطن هنر اسلام نمایان شد.در گچ بری ها و نقش های خرمایی دیواری که دارای غنچه ی و گل و بوته است به روشنی این الگو برداری از هنر ساسانی نمایان است و یا از نمونه ی دیگر این تاثیر پذیری می توان از درخت زندگی که یکی از سمبل های پیش از اسلام است نام برد که در اوستا نیز از این درخت نام برده شده است و آن را به نام هم یا همای سفید می شناسیم که دارای قدرت فناناپذیری و شفا بخشی است و در اسلام با نام درخت طوبی تغییر شکل داده است.
آنچه گفته شد می خواهم نتیجه بگیرم که هنر ساسانی یک هنر بومی در اندازه ی خطه ای ناچیز نبوده است.از آثار بسیار این هنر و فرهنگ می توان پی به گستردگی آن برد.این هنر در زمان خود نقش بسزایی در تکامل جهان هنر ایفا کرده است و این ارزش انکار ناپذیر است.خاموشی آن را هرگز نمی توان پذیرفت و یا آن را به اسلام نسبت داد،همانطور گفته شد آثار یک تاثیر بزرگ همواره جاودانه می ماند،هنر ساسانی نیز جاودانگی خود را مدیون گستردگی خود است.رومن گریشمن در این باره می گوید:"هر اندازه هنر نیرومندتر بود،تاثیر آن به نقاط دورتر می رسید و دوام و بقای آن در سرزمین های دوردست مطمئن تر بود."او در ادامه سرنوشت هنر ساسانی را نیز همین گونه می خواند و سپس به آثار
بی شمار این هنر در پهنه ی گیتی می پردازد."
امید است بتوانیم این فرهنگ و این تاریخ کهن را بیش از پیش بکاویم و دریابیم و به ارزش های آن پی ببریم.
پی نوشت ها:
ایران در زمان ساسانیان،نوشته ی آرتور کریس تنسن،برگردان رشید یاسمی
ایران از آغاز تا اسلام،نوشته ی رومن گریشمن،برگردان محمد معین
باستان شناسی و هنر دوران،ماد،هخامنشی،اشکانی،ساسانی:
نوشته ی علی اکبر سرافراز،بهمن فیروزمندی
هنر پارتی و ساسانی،نوشته ی ماریو بوسایلی،آمبر توشراتو،برگردان دکتر یعقوب آژند
هنر ایران در دوران پارتی و ساسانی:
نوشته ی رومن گریشمن،برگردان دکتر بهرام فره وشی
همکنش فرهنگ و هنر ،فرهاد ساسانی
در این روزها مدرسه ی چهارباغ اصفهان، این بنای گرانمایه مورد بی توجهی قرار گرفته است. گذر کامیون های سنگین ،آلودگی صوتی و آب و هوایی و پوسیدگی ملات، مدرسه ی چهارباغ را سخت آزرده است. 5سالی است که سازمان میراث فرهنگی اصفهان، تصمیم به جابه جایی کاشی های فرسوده ی گنبد این مدرسه و جایگزینی آن کرده است. اما همین بازسازی ناشیانه که گویی در بازساری بناهای ایران جاودانه شده است، سبب خرابی بیش از پیش این بنای ارزشمند شده است.این در حالی است که این بنا، به خاطر انواع و طرح های مختلف کاشی از آن با نام " موزه کاشی کاری اصفهان" نام می برند،در همین حال، آخرین بنای تاریخی شکوهمند برجای مانده از دوران صفوی است که باغی زیبا با درختان کهنسال چنار و "مادی فرشادی" را در دل خود جای داده است. معماری چشم نواز، کاشی کاری زیبا ، طراحی دلفریب گنبد با ارتفاع 38 متر و گلدسته ها با ارتفاع 36 متر، دری با طراح های آمیخته از قلمزنی و طلاکاری و نقره کاری، منبر یکپارچه مرمرین، خوش نویسی بر کاشی ها و پنجره های چوبی آلت بری شده، از ویژگی های برجسته این گنجینه تاریخی است که به وسعت 12000 متر مربع با 121 حجره در بدنه شرقی خیابان چهارباغ عباسی به خواست مادر شاه سلطان حسین در سال 1092 خورشیدی خوش نشسته است.جای شگفتی است، هنگامی که می شنویم سال ها پیش ( 1233 خورشیدی ) ژوزف آرتور گوبینو ( Gobineau ) نویسنده و سیاست مدار فرانسوی ( نویسنده کتاب تاریخ ایرانیان طبق آثار شرقی، یونانی و لاتین ) به هنگام بازدید از مدرسه چهارباغ، چنان دل به زیبایی های آن می سپارد و در پیشگاه هنر سازندگان آن سر خم می کند که به فرزند خویش می گوید: " مبادا در حیاط مدرسه بدوی که از پژواک گام هایت لرزشی ایجاد شود و تکه ای از کاشی های آن سست شود و فرو افتد"

حسن روانفر معاون حفظ و احیای سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و صنایع دستی استان اصفهان برای توجیه این گونه کوتاهی ها برای بازسازی های این آثار گران بها، با بیان این که ما همه ی تلاش خود را برای بازبینی سالیانه از بناها به کار بسته ایم،چنین می گوید:شوربختانه گستره ی کار آن قدر زیاد است که توانایی بازرسی کامل ممکن نیست. وی با اشاره به ریشه های اصلی این رویداد می گوید: مهم ترين مشكل ما بودجه است و بعد كمبود نيروی کاردان.وی شوند این دیر کرد ها در کارهای مرمت را کمبود بودجه می خواند و می گوید:" بودجه ای كه هم اكنون استفاده می شود از محل اعتبارات كلی مرمت بناها يا مسجد ها است و به دنبال ضرورت مرمتی كه در يك بنا به وجود می آيد، استفاده می شود.می بینیم که حتی بودجه ای جداگانه نیز برای بازسازی آثار تاریخی وجود ندارد و این خود جای افسوس دارد.چند سال پیش تعدادی از كاشی های بيرونی مدرسه چهارباغ فرو ريخت .اين رویداد پيش تر در چند جای ديگر هم رخ داده بود كه به ناگاه گستره ی زيادی از كاشی ها باهم فروريخته بودند. فروريختن كاشی های مدرسه چهارباغ به گفته يكی از كارشناسان ميراث فرهنگی به، به کار نبستن الگو های کاری ميراث فرهنگی مربوط بوده است.اما به راستی چرا باید این نادیده گرفتن ها به وجود آید چرا باید به چنین بناهای ارزشمندی بی توجهی شود.هنوز پس 5 سال داربست ها بر روی گنبد این بنا دیده می شود و ما امیدواریم که به زودی این گنبد از همزیستی با آن ها رهایی یابد.

اين كارشناس درباره ی سبب فروریختن کاشی ها می گويد: مشكل از آنجا آغاز شد كه در حجره بالايی، كولر آبي گذاشته شده بود و آب به تدريج در كاشي رخنه كرده و سبب پوسيده شدن گچ ملات آن شده بود!! این رویداد در سال 1384 به وجود آمده است و اکنون که 3 سال از آن می گذرد دگرگونی زیادی در بازساری این بنا دیده نمی شود.پس از جابه جا کردن چند پیمانکار به سبب نقطه ضعف های گوناگون و پرداخت نشدن بودجه،بازسازی گنبد مدرسه چهارباغ هنوز هم به فرجام نرسیده است و وضع بدی را پشت سر می گذارد. شور بختانه گاه ديده می شود كه بازسازی های دور از الگوهای کاری روشن و استفاده از شيوه های نادرست سبب نابودی کاشی ها شده است. برای نمونه برخی می پندارند كه استفاده از ملات سيمان به جای آجر، شوند پایداری بيشتر می شود، اما ناسازگاری جنس سيمان با كاشی و تفاوت ضريب انبساط طولی آن با گچ و آجری كه در باقی بنا به كار رفته، سبب آن می شود که پس از مدتی كاشی و سيمان باهم فرو بريزند.اين درحالی است كه كاشی ای كه به سيمان چسبيده كاملاً خرد می شود و در صورتی كه كاشی اصل باشد به هيچ گونه مرمت پذير نيست. در حالی كه در ملات گچ، كاشی به راحتی از آن جدا شده و می توان بعد از مرمت دوباره همان كاشی اصل را استفاده كرد. نجف پوربا اشاره به كاشی های ۷۰۰ ساله ای كه هنوز پایدار مانده اند، مي گويد: هيچ ملاتی برای كاشی بهتر از گچ نيست. كارشناس ديگری در اين باره می گويد : چند سال قبل گستره ی زيادی از كاشی های ايوان شمالی مسجدجامع در تکه های بزرگ به وزن نزدیک به يكصد كيلوگرم به همراه ملات از ارتفاع شش متری پايين ريخت. اين كارشناس می گويد: سبب اين بود، كه سی سال قبل برای مرمت اين كاشی ها از ملات سيمان استفاده كرده بودند. اما به گفته وی امروزه در كارهای مرمتی كه زير نظر سازمان ميراث فرهنگی انجام می شود و طرف قرارداد پيمانكار ميراث فرهنگی است، اجازه استفاده از سيمان برای ملات داده نمی شود. اما در كارهای مرمتی كه اداره اوقاف يا شهرداری انجام دهد چون هزينه آن را ميراث فرهنگی پرداخت نمی كند گاهی کار های خودسرانه ای مشاهده می شود. اين درحالی است كه به گفته اين كارشناس، همه نهادهای درگير با بناهای تاريخی اگر قصد مرمت بنا يا اثری را دارند بايد حتماً با سازمان ميراث فرهنگی هماهنگ شوند.اگر به این کار جامه ی عمل نپوشانندکارهایشان به نابودی بناها منجر می شود. اگرچه حسن روانفر، معاون حفظ و احيای سازمان ميراث فرهنگی می گويد: تا آنجا كه من به خاطر می آورم و به زمان مديريت و حضور من در ميراث فرهنگی بازمی گردد، هيچ وقت از ملات سيمان برای مرمت كاشی ها استفاده نشده است.
اما عامل مهم ديگری كه منجر به تخريب كاشی ها می شود، آلودگی های صوتی و آب و هوايی به ويژه باران های اسيدی است. آلودگی های صوتی بارها ، شوند ريزش كاشی ها و باران های اسيدی و ذرات ناشی از آلودگی هوا، كه بر روی كاشی ها نشسته، شوند خوردگی كاشی شده است. نجف پور می گويد: شوربختانه لرزش ناشی از هواپيماهايی كه درارتفاع پايين حركت می كنند برای این بناها نابودی به بار می آورد.اين در حالی است كه به گفته ی وی بر اساس مقررات، ارتفاع هواپيما در هنگام جابه جایی از بالای بافت و بناهای تاريخی بايداز ۷۰۰ پا بيشتر باشد. وی به نمونه های ديگری از جمله برگزاری مراسم و آيين های مختلف در ميدان نقش جهان و استفاده از بلندگوهای پر قدرت اشاره می كند و می گويد : البته به تازگی ميراث فرهنگی توافقاتی با ديگر سازمان ها انجام داده است. برای نمونه در نماز جمعه از بلندگوهای كم قدرت استفاده می شود. وی درباره تأثيرات آلودگی آب و هوا نيز می گويد: حتی اگرPH ( پ هاش ) اسيدی نزديك به خنثی يا كم باشد باز بر روی لعاب گچ بی تأثير نيست.با اين حال به گفته يك كارشناس سازمان ميراث فرهنگی، در صورتی كه در مرمت كاشی ها به چهار عامل همگن بودن مصالح، استفاده از كمترين دخالت در كار، توجه به خاصيت برگشت پذيری و هماهنگی استادكاران سنتی با كارشناسان توجه شود می توان به ميزان زيادی تخريب را كاهش داد.او درباره عامل اخيرمی گويد: در بسياری از موارد، سپردن كار به دست استادكارانی كه آموزش آكادميك نديده اند موجب تخريب بيشتر می شود. وی می گويد: در برخی موارد استادكاران براي جا به جا کردن يا مرمت قطعه ای، مساحت زيادی از كاشی را جمع آوری يا تخريب می كنند در حالی كه با روش های درست مرمتی مي توان بدون آسيب رساندن و يا تعويض ديگر قسمت ها فقط همان بخش كوچك را مرمت كرد.در بازسازی گنبد مدرسه ی چهارباغ این روش به روشنی نمایان است.
چنان که در عکس زیر سطح از دست رفته ی کاشی ها را در بالای گنبد می بینید
اما با همه آن چه گفته شد اکنون به این راهکار ها عمل می شود؟ آیا از آثار باستانی ما به درستی پاسداری می شود. امید است با نگاهی ژرف تر به گذشته و فرهنگ ایرانی پاسداری پیشتری از آن ها شود.
"با سپاس بسیار از
کمیته ی بین المللی نجات پاسارگاد که در کارهایمان پیوسته حامی و پشتیبان ماست"
متن کامل تر این نوشته در کمیته ی بیت المللی پاسارگاد با عکس های بیشتر قرار گرفته است.
دوستاران می توانند به لینک بالا بروند و از آن آگاه شوند .
در آن هنگامه ای که تمدن ایرانی آهسته، آهسته در هجوم یونانیت غرق می شد.و فرهنگ یونانی در جای جای ایران رخنه کرده بود.شاید کسی نمی دانست که این غرب زدگی دیری نخواهد پایید.از آن هنگام که خاک سپند ایران در زیر پای اسکندر گجستک، پایمال شد.شاید همه شکوه ایران را تمام شده می دانستند.تا آن که ایرانی دوباره به خود آمد ، مانند ققنوسی از خاکستر از بین رفته ی خود سر درآورد و جانی دوباره گرفت.روح ایرانی دوباره برانگیخته شد.و ایرانی به چشم دید که اگر بخواهد می تواند.به تاج و تخت رسیدن پارتی ها نمونه ی برتر این عرق ملی بود.فرهنگ ایرانی ،فرهنگی که در آن زمان سرشار از بیگانگی بود، دوباره زنده شد.دولت اشکانی برهم زدن فرهنگ یونانی را درست نمی دانست. زیرا شوند آشفتگی می شد و کشور را از پیشرفت فرو می گذاشت.این بود که پارتیان دوستی دو فرهنگ را برگزیدنند. فرهنگ ایرانی در کنار فرهنگ بیگانه ی یونانی قد برافراشت.دو فرهنگ،در کنارهم اما دور از هم گام برمی داشتند. گذشت زمان از دخالت بیگانه در فرهنگ ایرانی کاست و در آخر آن را از فرهنگ ایرانی کنار زد.در نتیجه فرهنگی بی هیچ عنصر خارجی شکل گرفت.در کجای تاریخ سراغ دارید که تمدن چیره شده بر تمدن ناتوان تر از راه تحمیل فرهنگ خود به آن گام برندارد و ریشه های فرهنگ گذشته را خاموش نکند؟! آیا به راستی فرهنگی با چنین گستره ی منشی در جایی از دنیا به وجود آمده است؟!آیا بوده است که دو فرهنگ بیگانه از هم در کنار هم باشند و به زندگی خود ادامه دهند؟!ایرانی این است و اندیشه ی ایرانی این گونه است.این فرهنگ مستقل از بیگانه،هنر مستقل نیز در برداشت.هنر ایرانی که از زیر بار تحمیل هنر یونانی بیرون آمده بود، در راهی ملی افتاد و رشد بزرگی کرد.سنن ایرانی دوباره زنده شد. و این سنت ها در هنر پارتی پرتو افکند.اما این بیگانگی از هنر غربی سراسر بهره مندی نبود.بلکه شوند آن شد که معماری ایرانی در آغاز چهره ای ابتدایی و بدوی به خود بگیرد.اما با وجود بی ارزش بودن از نگاه فنی، به همین وسیله توانست یادگار اجدادی و عاری از هرگونه نفوذ خارجی را زنده کند.در نتیجه هنر اشکانی با بینش ایرانی پیشرفت کرد.و توانست تاثیر به سزایی در تمدن های غربی و حتی چین نیز بگذارد و همین هنر بدوی پس از آن به اوج شکوه خود برسد.

"گردنبندی از جنس طلا و لاجورد ،که اکنون در موزه رضا عباسی نگهداری می شود."
اما در کنار این آرامش هنری و فرهنگی،ایران از نگاه نظامی و سیاسی روند آرامی را پشت سر نمی گذاشت.چنان که رومن گریشمن باستان شناس فرانسوی می نویسد((ایران در زمان پارتیان،در همان حال که در برابر روم از خود دفاع می کرد،همه ی وزنه مهاجمات بدویان که برخی از آن ها از استپ های شمال شرقی و برخی از مرز های قفقاز وارد می شدند را نیز تحمل می کرد)).او ارزش ایران در چنین استواری ها را چنین می داند: ((پایداری ایران در این جنگ ها کمکی ژرف به جهان کرد،زیرا او بود که شاید از همه ی تمدن های کهن آسیای غربی که خود یکی از بازماندگان آن به شمار می رفت ، دفاع کرد و آن ها را از نابودی نجات داد. ))ایران نو با برتری بر تهاجمات خارجی ، وضع داخلی را نیز سر و سامان داد.پادشاهان اشکانی بر اثر این دو کامیابی جای ساسانیان را آماده ساختند و شاهان ساسانی از این زمینه سازی بهره مند شدند و به نوبه ی خود وحدت ملی و تمدنی را ایجاد کردند که شاید هرگز تمدن ایرانی نمایی از این برتری را ندیده بود.پس با توجه به نقش پارتیان در تشکیل شاهنشاهی ساسانی، تجدد و احیای ناگهانی ساسانیان اسطوره ای به نظر نمی آید.بلکه آن ها این زندگی دوباره را مدیون پارتیانی هستند که در تاریخ کمتر توجهی به آن ها شده است. پارتیان حلقه ی پیوند دادن دو تمدن هخامنشی و ساسانی پس از چندی خاموشی است. اما شور بختانه ما تنها آن ها را بانام"ملوک الطوایف"می شناسیم.اما ارزش آن ها بیش از این عبارت است و اگر آن ها نبودند شاید سرنوشت ایران به گونه ای دیگر رقم می خورد و ساسانیان هرگز به این شکوه نمی رسیدند.

" تصویر بالا شهر باستانی هترا یادگار اشکانیان را نشان می دهد که در منطقه بين رودهای دجله و فرات درجنوب غرب موصل قرار گرفته است."
گریشمن در جای دیگر کتابش درباره ی ارزش فرهنگی تمدن های به نگاه ناچیز چنین می نویسد: ((تحولات فرهنگی تدریجی،غالبا مدتی بعد از حکومت های موقتی که وجود خود را به آن ها مدیون اند آشکار می شوند))و این گویای ارزش پارتیان در زنده کردن ایران فرورفته در غرب زدگی است. هنر به اوج رسیده ی ساسانی دامنه ی گسترش خود را بیرون از مرزهای ایران نیز فراهم کرد،چنان که ما به آسانی می توانیم این الگو برداری را در قلب تمدن روم در طرح های کلیساها بینیم که به روشنی الگو برداری هنرمندان بیزانسی از هنر ساسانی نمایان است.زرگران اروپای مرکزی نیز از این تاثیرپذیری دور نبوده اند چنان که ما می بینیم در گنجینه ی اتیلا در تکه های زرین به جا مانده از شیوه های کنده کاری های ساسانیان الگو گرفته شده است،هنر ساسانی همچنین شوند الهام بخشی نقاشان آسیای مرکزی در گچ بری های سپند بودایی و نساجان مصر شد.هنری که تا چندی پیش در زیر غباری از یونانیت خاموش بود.اکنون جهان را درنوردیده بود و فرهنگ خود را به جای جای گیتی پراکنده بود. در این دوره شاهنشاهی ایران دوباره به پارس و شهر استخر بازگشت و پاسداران معبد آناهیتا دوباره ایران را به اوج خود رسانیدند.
پی نوشت:
ایران از آغاز تا اسلام،رومن گیرشمن، برگردان محمد معین،انتشارات علمی و فرهنگی
برای دیدن عکس های بیشتر از آثار به جا مانده از اشکانیان به ادامه ی نوشتار بروید.
ادامه نوشتار
سوشیانت موعود زرتشت ؛ از دیدگاه گات ها، نام ویژه ای نیست و شخص معینی نمی باشد در گات ها سوشیانت به صورت اسم عام و جمع است: " هرکس که در راه پیشرفت و سازندگی جهان و استقراراشا کار کند،در شان خود یک سوشیانت و نجات دهنده است" سوشیانت کسی است که با رایزنی با خرد بر طبق اشا کار کند و اشا را،آموزش دهد، با فروتنی،گذشت و مهر؛به دیگران بهروزی برساند و سرانجام به جاودانگی برسد. این اندیشه ی منطقی زرتشتیان نسبت به موعود گرایی است.بهدینان در همین حال وجود موعودی چون؛ مسلمانان ،مسیحیان و یهودیان را نیز رد نمی کنند ولی آن را طابع قید و بند شخصیتی و زمانی نمی دانند،آنان اعتقاد دارند که جهان را باید فرد فرد جامعه با خردورزی بسازد و شکوفا کند.
اما ازدیدگاه اوستای جوان تر سوشیانت محدود به سه نفر در سه دوره ی زمانی می شود.داستان شگفت آور مربوط به تولد آن ها از مادران باکره است! این سه نجات دهنده در آخرین سه هزار سال پیش از پایان جهان می آیند.نخستین هزار سال از آن هوشیدر و دومین از آن هوشیدر ماه و سومین از آن سوشیانت یا شاه بهرام ورجاوند است،که هر سه آن ها از تخمه ی زرتشت هستند.در فروردین یشت در اوستا آمده است که سومین سوشیانت از دختر باکره ای به نام ویسپاتوروی به معنای همیشه پیروز متولد می شود.این دختر، از تخمه ی زرتشت که به وسیله ی نود و نه هزار و نهصد و نود ونه فروهر که در دریاچه ی کیانسه(هامون) نگهداری می شود، باردار می شود.این گفته ها بیشتر جنبه ی اسطوره دارند تا واقعیت،نباید آن ها را زیاد جدی گرفت.این داستان ها با گات ها سازگاری و هم خوانی ندارد،درگات ها معجزه و چیزی که با خرد ناسازگار باشد وجود ندارد.اگر اوستا و گات ها را باهم مقایسه کنیم به درستی با این دوگانگی روبه رو خواهیم شد.دلیل این دوگانگی می تواند از تحریفاتی باشد که در اوستا برای بهره مندی خود ایجاد کرده اند.
همان گونه که گفته شد،بر پایه ی گات ها کسی می تواند سوشیات باشد که بر طبق اشا کار کند و با فروتنی،گذشت و مهر؛به دیگران بهروزی برساند.روشن است که همه کس نمی تواند به این درجه ی کمال برسد. اشو زرتشت تجسم اشا و رسایی و بزرگ ترین سوشیانت بود.
موعود او را می توان در نیک زندگی کردن،خلاصه کرد. همه ی مردم می توانند یک نجات دهنده برای جهان خود،در هر دوره ای باشند،اگر برای جهان خود و برای بهروزی جهان خود تلاش کنند. و خود به کمال برسند و اهورا مزدا، آن سرور هستی بخش را بشناسند و درک کنند.این عمق پیام اشو زرتشت در موعود گرایی است ،او مردم را تنها چشم به انتظار یک نفر نمی گذارد، بلکه فرد فرد انسان ها را به سوشیانت بودن فرا می خواند.
و این است عمق سخن پیام آور ایرانی، او با فروتنی و شکیبایی به مردم خردورزی را آموخت.گفته های او تنها خردورزی و اندیشیدن است،
موعود زرتشت،اندیشه،راستی و درستکاری است.موعود او، اندیشه و خرد است.
گرامی می داریم سخن های پیامبر ایران باستان را... ![]()

پی نوشت ها:
گات های زرتشت؛ متن تطبیقی بر اساس هشت ترجمه ی فارسی،انتشارات نوید شیراز
اوستا به گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه از انتشارات مروارید
دیدی نو از دینی کهن؛ فلسفه ی زرتشت،نوشته ی گران مایه ی دکتر فرهنگ مهر،انتشارات جامی
این سخن من است،
نجات دهنده ی بابل و پادشاه پارسوماش
منم که جباران را به خاموشی و ستم بران را به آزادی تمام خواسته ام
پادشاه پارسیان و کماندار آریاییان منم
که بر بالین فرودستان ، شتاب زده شتافته ام
من امنیت آوارگان زمینم
که به احترام آزادی
دیوان و درندگان را به دوزخ افکندم
پس اهریمن نابکار بداند
که سرزمین من ، گستره ی بی انتهای آفتاب و آرامش آدمی ست
این وصیت من است
بگذراید هر کس به آیین خویش باشد
زنان را گرامی بداربد
فرودستان را دریابید
و هرکس به زبان قبیله ی خود سخن بگوید
آدمی تنها در منزلت خویش به منزلت خواهد رسید
از فرازند تا فروشد خورشید
از کاهلی بگریزید
تاریکی سر آغاز تباهی ست
و این بایسته ی سرزمین من و ملت من نبوده ، نیست و نخواهد بود.

______________________________________________________________________
کوروش ای بزرگ مرد،هرگز از یاد نخواهیم برد بزرگواری تو را با مردمان،
هرگز از یاد نخواهیم برد،منش آزادی خواه تو را ،ای بزرگ مرد؛
تو را با نام رهاننده ی بردگان و آزادی بخش بی نوایان می شناسیم،
تو را با نام نخستین بنیان گزار آزادی در جهان می شناسیم؛
در این روز بر سر آرامگاهت سر ستایش فرود می آوریم، همه با تو پیمان خواهیم بست
که راه آزادی خواه تو را ادامه دهیم و ایران را از چنگ انیرانیان آزاد سازیم
با تو پیمان خواهیم بست ،منش ایرانی را همیشه جاودانه نگاه داریم.
کوروش ای بزرگ مرد:
به پا خواهیم خواست،
به پا خواهیم خواست و از یادگار تو پاسداری خواهیم کرد
از ایرانی، که با نام تو آن را می شناسیم ،
پاسداری خواهیم کرد،
به تو خواهیم گفت:تا ایرانی وجود دارد نام تو جاودانه خواهد ماند
تا تاریخ وجود دارد و نوشته می شود،
نام تو در آن خواهد درخشید،
به پا خواهیم خواست،
و نخواهیم گذاشت اهریمنان و انیرانیان ، ایران را به تباهی کشانند
نخواهیم گذاشت هویت ما را از ما بگیرند
بر سر آرامگاه تو سر ستایش فرود می آوریم و تو را سپاس می گوییم
تو را سپاس می گوییم ،کوروش بزرگ
"به مناسبت،۷ آبان و ۲۹ اکتبر ؛ روز جهانی کوروش بزرگ"

نزدیک به یک ماه است که از آغاز بازسازی پاسارگاد می گذرد،پیش از پرداختن به عملیات ناشیانه ی بازسازی آرامگاه باید به نکته ای هر چند کوتاه درباره ی منشور بین المللی "حفاظت و مرمت بناهای تاریخی و مکان های باستانی"اشاره شود که امید است پیش از انجام هرگونه کار کندکاو و بازسازی آن را پیش چشم بگذارند."اساس و کند و کاو ، باید بر اساس روشی باشد که توصیه نامه های کند و کاو روشن می کند."این بخشی از این توصیه نامه بود، در سال1956از سوی سازمان جهانی یونسکو فراهم آمده است.
که تمامی باستان شناسان،خاورمیانه و مدیترانه بر پایه ی توصیه های آن عمل می کنند.
اما در این بازسازی هیچ اعتنایی به به این توصیه نامه نشده است.
اکنون می پردازیم به مواردی که بر خلاف قانون مرمت آثار باستانی در پاسارگاد دیده شده است:
1.به کار گیری و استفاده از افراد عادی(سنگ تراشان بازاری)برای حجاری سنگ های تازه ای که
جایگزین سنگ های گم شده ی سقف آرامگاه کوروش بزرگ شده،در صورتی که مرمت کاران و حجاران با تجربه ای در گستره ی باستانی پارسه_پاسارگادهستند که پیشینه ای ده و بیست ساله دارند و در بسیاری از آثار و سازه های تاریخی کشور همکاری داشته و یا خود به ثبت مرمت آثار باستانی اقدام نمده اند.
2.برابر قانون و مقررات بین المللی برای بازسازی سنگ در سازه ای تاریخی،بهره گیری از سنگ جدید تنها در مواردی که قوانین اجازه دهد،رواست،اما به سبب این که این اثر از موارد ویژه و استثنایی است و حس زیبایی شناسی انسان را بر می انگیزد می بایست با اصول خاص و بازسازی سنتی و هماهنگ با قوانین بین المللی انجام پذیرد و در این مورد تنها بهره گیری ازسنگ جدید برای بخش های گم شده با قوانین بین المللی هماهنگی دارد و دیگر کارهای باز سازی و سنگ تراشی خلاف قوانین است.
همچنین در بازسازی سبکی می بایست دقیقا همان شیوه ی کهن را به کار بست و تراش دادن سنگ ها به صورت دلخواه مناسب نیست.حال سنگ تراشان بازاری ،سنگ های قدیمی سقف آرامگاه کوروش را به گونه ای تراش داده اند که می توان گفت،الگو برداری را به جای این که از بخش گم شده سنگ قدیمی برداشت کرده باشند،از روی سنگ های جدید برداشته اند و جای سنگ جدید را همچون قالبی با اضلاع منظم بر روی سنگ قدیمی تعبیه کرده اند.این کارکرد صددرصد خلاف قوانین بازسازی آثار تاریخی بشمار می رود.
این کار،واکنش مقامات بنیاد پژوهشی پارسه_پاسارگاد برانگیخته است،آنان همگی خواستار
استفاده از افراد با تجربه،کار آمد و دلسوز و حرفه ای برای این بازسازی هستند.
اما افسوس که بر سر این بنای با ارزش سنگ تراشان بازاری مشغول به کار هستند، کسانی که حتی نمی دانند اصول تراش دادن سنگ برای یک کار باستانی چگونه است ،آنان بی آنکه طرح برداری از سنگ های قدیمی کنند، سنگ های منظم و بدون شباهت با سنگ های قدیمی روی هم چیده اند و چهره ی این بنا را به نابودی کشانده اند.
و به جای استفاده از چسب سنگ در لا به لای سنگ ها از ملات سیمان استفاده می کنند!!!
*اگر باستان شناسی و یا مرمت کاری،
با بی دقتی از مجموعه اطلاعات با ارزش یک اثر باستانی بکاهد،
بایستی خود را مجرم بزرگی به دانش باستان شناسی بداند.
*کاوش و بازسازی دارای مقررات ویژه ای است،
کاوشگری بدون بازسازی به خودی خود نوعی ویرانگری است.
*در حجاری های سنگ های پاسارگاد سنگ تراشان بازاری به کار گرفته شده
در حالی که سنگ تراشان با تجربه بسیارند.
"هفته نامه امرداد ،برگرفته از متنی به نگارش جهانمیر استخری_پژوهشگر تاریخ"
در آن هنگام که اهریمن نفاق و شفاق،کشور ساسانیان را به سوی مرگ و نیستی می کشانید ،سروش خدایی بیابان نوردان عرب را از جاده ی کفر ونفاق به راه هدایت و نجات می خواند.عرب که حتی خود نیز خویشتن را پست و وحشی می خواند در زیر لوای دینی که محمد آورده بود ،در راه وحدت و عظمت گام بر می داشت.اعراب به مرزهای کشورها حمله ور شدند تا دین خود را به دنیا تحمیل کنند. نوشته اند در قادسیه که برای نخستین بار دو سپاه به هم رسیدند و ایرانیان ترتیب آلات و اسلحه ی عرب را مشاهده کرد به آن ها خندیدند و نیزه های ایشان را به دوک زنانه تشبیه کرده اند.ولی شاید شانس با این اعراب بیابان گرد بود ، در آغاز نخستین نبرد باد به جهت مخالف بر روی سپاه ایران شروع به وزیدن گرفت و شن صحرا را به سوی سپاه ایران فرستاد، سپاه ایران در آن نبرد شکست سختی خورد و پراکنده شد پس از آن، دو سه نبرد دیگر به صورت جدی بر روی حملات اعراب انجام گرفت که آن نیز به نتیجه ای نرسید، شاید دیگر به پایان رسیده بود آن دوره ی با شکوه و عظمت ایران که این اعراب توانستند با خوش شانسی به ایران چیره شوند. شاید تجمل سپاه ایران و ثروتمندی آن ها نیز سبب این شکست ها باشد .پس از آن شکست ، فتح تیسفون آسان گشت و بیابان گرد هایی که نمک را از کافور نمی شناختند و تفاوت بهای سیم و زر را نمی دانستند از آن پایتخت با شکوه جز ویرانه ای بر جای نگداشتند.
نوشته اند که از آن جا فرش بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی آن را جایی نبود که توان افکند.پاره پاره اش کردند و بر سران هر قوم پخش کردند.این است اوج فرهنگ و بینشی که یک عرب می تواند از چیزی به آن گرانمایگی داشته باشد. اعراب ایران را به ویرانه ای تبدیل کردند و آیین اسلام را به ما تحمیل کردند،زنان و دختران ایرانی را در بازار های مدینه می فروختند، موبدان ما را می کشتند، آتشکده ها را ویران و جای آن مسجد می ساختند.همه ی این کارها را در سایه ی شمشیر و تازیانه انجام می دادند.و به اسم دین هر کاری که می خواستند می کردند. در آن روز ها که باربد و نکیسا با نواهای پهلوی و ترانه های خسروانی در و دیوار کاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق می گرفتند،زبان تازی در کام فرمانروایان صحرا از ریگ های تقته ی بیابان نیز خشک تر و بی حاصل تر بود. در سراسر آن بیابان های فراخ بی پایان اگر نغمه ای طنین می افکند سرود جنگ و غارت و نوای راهزنی و مردم کشی بود.کم کم خاموش شد آوای گات ها ی زرتشت ، دیگر آوای موبدان که شعر های آیینی می سرودند در پشت بانگ اذان و الله اکبر پنهان و خاموش شد. این دو قرن، دو قرن خاموشی زبان پارسی است،دوقرن خاموشی فرهنگی است، که به دست اعراب به سکوت وادار شد.
خسرو پرویز پادشاه ساسانی درباره ی اعراب می گوید:
"اعراب را نه در راه دین هیچ خصلت نیکو یافتم نه در کار دنیا.آن ها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت.آن گاه گواه فرو مایگی و پستی همت آنان همین بس،که آن ها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند،فرزندان خود را از راه بی نوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند،از خوردنی ها و پوشیدنی ها و لذت ها و کامرانی ها یکسره بی بهره اند.بهترین خوراکی که منعمانشان می تواند بدست آورند گوشت شتر است که بسیاری از درندگان آن را از بیم دچار شدن به بیماری ها و به سبب سنگینی و ناگواری نمی خورند.
برگرفته از کتاب "دو قرن سکوت" نوشته ی دکتر عبدالحسین زرین کوب
ایران باستان در هیاهوی جنگ با اسکندر مقدونی بود در جنگ ایسوس و گوگمل ارتش شاهنشاهی داریوش سوم شکست خورده بود. دیگر هیچ کس امیدی برای مقابله با مقدونی ها نداشت ، شاه ایران که در جنگ نخست"ایسوس" شکست سنگینی را قبول کرده بود ، به هر سختی که شده بود سپاه را دوباره گردآوری کرده بود تا دوباره برابر این جوان سرکش مقدونی ایستاده گی کند ولی باز هم در این نبرد"گوگمل" شکست خورد. پس از این نبرد دیگر کسی برای مقابله با اسکندر وجود نداشت شهرها یکی یکی گرفته می شدند و به یغما می رفت، اسکندر پس از تصرف شهرهای مختلف از جمله شوش و بابل رو به پارسه نهاد، می خواست آن شهر رویاها که کاخ او در مقدونیه در برایر آن کلبه ای ساده ببیش نبود مال خود کند و آرزوی دیرینه ی خود را زنده کند. غافل از آنکه در مسیر راه دلاوری از نسل آرش کمانگیر چشم به راه اوست ، در تنگه ی پارس راه را بر او بسته است و استحکاماتی بوجود آورده است که کار اسکندر را سخت خواهد کرد.اسکندر سرخوش از پیروزی های خود رو به پارس نهاده بود ودر برف و یخبندان پیش می آمد. او از تنگه های در راه به راحتی بدون آنکه حتی نفری تلفات بدهد گذشته بود و تنگه های داردانل ،کیلیکیه و سوریه را پشت سر خود داشت به گمان خود این تنگه را نیز به راحتی پشت سر خواهد گذاشت ولی نمی دانست که سردار دلیر پارسی شب و روز ندارد و برای مقابله با وی ، در کوهستان با تمام افراد خود چشم انتظار اوست.
سپاه بیشمار اسکندر وارد تنگه شدند ، دیدبان های سردار آریو برزن از چندی قبل خبر رسیدن سپاه را داده بودند و همه نیرو های سردار به صورت آماده باش بودند ،همین که تمام سپاه وارد تنگه شد فرمان حمله صادر شد و سنگ ها بود که بر سر سپاهیان مقدونی می ریخت و گروه گروه آن ها را می خوابانید ، ماجرا به این جا نیز ختم نمی شد نیرو های سردار از تیر و فلاخن نیر یاری گرفته بودند و سپاه اسکندر کاملا غافل گیر شده بود. اسکندر که شرایط را اینگونه دید فرمان عقب نشینی داد،ارتش مقدونی پس ار 4 سال نبرد و پیش روی ، عقب نشینی کرد و شکستی سنگین به او تحمیل شد و فرسنگ ها عقب نشت.اسکندر آن جهان گشای خشم گین چون شیری درنده بود کسی جرات نزدیک شدن به وی را نداشت او متحمل شکستی شده بود که برایش قابل قبول نبود او که از مقدونیه تا قلب امپراطوری ایران رازیر پای اسب های سپاهش پشت سر گذاشته بود و نیمی از ایران را گرفته بود، از عبور از این تنگه احساس ناتوانی می کرد.آریو برزن برای پاسداری از با شکوه ترین پایتخت جهان خود را به آب و آتش زد و چون کوه استواری کرد و طعم تلخ شکست را به اسکندری که سراسر غرور او را فراگرفته بود چشاند.پس از این شکست اسکندر به کمک چوپانی که اهل همان منطقه بود و به مناطق خوب آشنایی داشت از بی راهه ای با تعدادی از سپاهیان خود به پشت تنگه رسید و آریو برزن را غافل گیر کرد، نبرد سختی در گرفت و بسیاری از نیرو های سردار کشته شدند و اسکندر نیز به نیرو هایی که با خود نبرده بود گفته بود تا صدای نبرد ما را شنیدید شما نیز از آن طرف تنگه حمله کنید تا کار بر پارسی ها سخت آید اینگونه هم شد ولی پارسی ها با نهایت شجاعت جنگیدند و کشته شدند.
در این زمان ها بود که آریو برزن به یکی از سربازان خود دستور داد تا از بالای کوه سنگ هایی به طرف مقدونیان بیندازند تا نظر شان به آن سنگ ها جلب شود و آریوبرزن هم بتواند با اندک نیرویی که دارد به سوی دروازه ی پارسه برود تا از آنجا نیز برای نبرد و مقاومتی دیگر آماده شود. سربازان با شنیدن فرمان بی درنگ انجام دادند و آریو بزرن نیز به وسط نیرو های مقدونی زد ، صف آن ها را شکست و به سوی پارسه رفت در این حال نیرو های باقیمانده ی سردار در تنگه دست به نبرد های چریکی و یا جنگ و گریز زدند و با این کار مقدونیان را مشغول خود کردند.
اما آریو برزن در میانه ی راه با گروه دیگری از مقدونیان روبه رو شد که به فرماندهی پارمن ین بسوی پارسه روانه شده بودند نفرات آن ها به مرتب بیشتر از یاران سردار بود ولی با این حال پارسی ها تا جان در بدن داشتند جنگیدند و چون کوه استواری کردند. آریو برزن با اینکه چندین زخم عمیق در بدن خود داشت ولی از جنگیدن دست بر نمی داشت.
ناگهان خود را برابر محاصره دشمن دید و دیگر کاری از او ساخته نبود،او با نهایت آزادگی در برابر مقدونیان ایستادگی کرد در زمانی که دیگر شاه فراری بود و اسکندر به هرجا می رسید شهر را به او تسلیم می کردند ، برای ایران ایستادگی کرد یاد او همیشه جاودانه خواهد ماند و اگر اکنون هم به سوی آن دره بروی باز هم شنیده خواهد شد فریاد های آن دلاور مرد پارسی که جان خود را برای ایران داد و به اسکندر نشان دادکه ایرانی کیست و برای میهن خود از جان نیز می گذرد.
این تنگه اکنون در منطقه ی کهکیلویه و بویر احمد وجود دارد و نام آن تک آب است ، در گذشته در ایالت کادوسیان نقطه ی میان دو ایالت شوش و پارس بوده است.
برگرفته از کتاب "آریو برزن دلاوری که طعم شکست را به اسکندر چشاند"نوشته ی ثریا جبار زاده



