از آن کسانی باشیم، که جهان را به سوی تازگی و آبادانی و مردم را به سوی راستی و پارسایی راهنمایی می کنند.(گات ها سرود سی ام-بند نهم)
------------------------------------------------------------------------------------------------
سرآغاز:
دین زرتشت،دین باشکوهی بود که بسیار کمتر از دین های دیگر به خرافات و بت پرستی و خون ریزی تمایل داشت و شایسته نبود که به این زودی از میان برود،ولی علت اصلی زوال آن تمایلی است که بشر به شعر و تخیل دارد،تا منطق ؛ و مردم بی افسانه و اساطیر نمی توانند به زندگی ادامه دهند.
"ویل دورانت"
همواره آن چیز که در بقا و شکوفایی یک دین مهم است،شناختن اصل پیام یک دین است.که هرگاه جامعه ای به این اصل نزدیک شده است،حیات دینی طولانی و هرچه از آن دور، به افراط و تحریف دینی رسیده است.اگر جهانی آباد و مردمی آزاد می خواهیم،باید کوشید و بر کوشش خود همچنان افزود و در این کوشش روز افزون،دست یاری و همکاری به سوی یکدیگر دراز کرد و پیشرفت؛ و نباید در پیشرفت خود هیچ درنگ کرد،چون درنگ خودش یک گونه بدی است. شناختن پیام راستین هر پیامبری، جامعه ی آرمانی را به ارمغان خواهد آورد که در آن همه ی مردم از هر کیش و مسلکی به گفتگوی سازنده،بر پایه ی صلح می پردازند و در آن جا است که جنگ هفتاد و دو ملت به روشنایی حقیقت و دوستی بدل خواهد شد و دیگر کسی بر کسی حکومت نخواهد کرد و این ایده آلی ست که خواست همه ی پیام آوران ادیان بوده است.
زرتشت در بین اقوام آریایی به دنیا آمد و رشد نمود.دین اقوامی که در هند و ایران ساکن شده بودند،مجموعه ای از سرودهای باستانی هندی به نام ریگ ودا Rig-Veda و سرودهای باستانی ایرانی به نام یشت هاYasht بود.این دین بازتابی بود،از روش زندگی آن ها که چادرنشین و جنگجو بودند و از زیبایی طبیعت لذت می بردند و در عین حال از دشمنی و بدخواهی آن در هراس بودند،این بود که برای جلوگیری از خشم طبیعت دست به دامان ایزدان آن می شدند و با مراسم ها و قربانی های خونین تلاش می کردند رضایت آن ها را جلب کنند. زرتشت در این جامعه ی بدوی و غرق در آداب و رسوم خرافی و موروثی و گرفتار کاهنان، قیام کرد.او مفهوم دین را دگرگون ساخت و به مردمان آموخت که رستگاری جز کار نیک نیست و خداوند را قربانی و عجز و ستایش نیازی نیست،بهشت و جهنم در خود ماست و خیر زاده ی اندیشه،نیک و بد را اندیشه ی روشن انسانی است که می سنجد و این دو وجود خارجی ندارند.او زاده ی اقوام آریایی ست،ولی در پیام او کوچکترین اثر از ترجیح یک ملت یا طایفه نیست و چون تورات برای قومی برگزدیده اعلام نشده و به ملتی خاص تعلق ندارد.زرتشت به نام یک انسان از همه ی مردم جهان برای پیوستن به جبهه ی راست دینان دعوت می کند.در پیام او نه برای ایرانیان و نه هیچ قوم و نژاد و ملتی،حتی خداپرستان و مزدیسنائیان،مزیتی در نظر گرفته نشده است.او پیامی تازه می آورد که تاکنون کسی نشنیده ،آن را هم، برای کسانی که جهان را به تباهی می سپارند،می خواند،و هم برای کسانی که دلداده ی مزدا هستند.زرتشت از نظر تبار،که برای پیامبران هرگز میزانی تعیین کننده نیست،به آریاهای هند همان قدر نزدیک است که به مهاجران آریایی ایران و شاید از نظر زبان حتی به اقوام ودیگ(آریاهای مهاجر به هند) نزدیک تر از طوایف مادی،هخامنشی و ساسانی باشد.او مصلحی است که از بین مردم برخاسته و مردم گراست و در پیام نامه ی او گات ها:نشانی از اسطوره ها و افسانه های کهن آریایی و نیایش ایزدان فراوان باستانی و بردن قربانی های خونین نزد آن ها به چشم نمی خورد و آشکار است که پیام آور دین مزداپرستی،می خواهد آدمی را از دستگاه شناخت ایزدان ابتدایی کوهنشینان و بیابان گردان،به دینی روشن و خرد پذیر فراخواند.به سخن دیگر،بازتاب عمده ترین پیام اجتماعی- اقتصادی زرتشت؛یعنی گذار از بیابان گردی و شبانی پرخشم و خشونت نخستین به روستانشینی و کشاورزی و گله پروری آرام را که زمینه ی رسیدن به تمدن است، در جنبه های دینی و اخلاقی آموزش های وی نیز می توان دید.یکی از درخشان ترین نمودهای پیام زرتشت این است که در آن نشانی از پیروی و پذیرش چشم و گوش بسته نیست.او طرفداران خویش را از پیروی کورکورانه بازمی دارد و چنین می گوید:(( آنچه از من می شنوید،با خرد درست و منش نیک و روشن خویش بسنجید و ارزیابی کنید و آن گاه بپذیرید.))گات ها راه خوب زیستن را به همه ی مردمان،صرف نظر از جنس،مذهب و نژاد می آموزد.برخی به اشتباه گات ها را با تورات مقایسه کرده اند،حال آنکه هیچ توجهی نداشته اند که تورات بین قرن های متمادی و در فاصله ی زمانی برداشت و نوشته می شد،که نویسندگان آن در دامان بزرگترین تمدن ها پرورش یافته و پیشرفت تمدن و هنر ادبیات تمدن هایی مانند کرت،سومر،مصر و بابل را در کتاب خود بازتاب داده اند.حال آن که گات ها در قبیله ای و دور از هر تمدنی و هیچ پیش زمینه ی فکری در شمال افغانستان سراییده شد و ژرف ترین پیام بشر در آن نمایان شد و تفاوت آن با تورات آن است که گات ها خالی از اسطوره،ساده و روان و کاربردی است،اما تورات غرق در افسانه و اساطیر تمدن هایی است که در آن ها حل شده بود.اما دینی که زرتشت گسترش دهنده ی آن بود بر خلاف ادیان دیگر حیاتی متوالی نداشت،پس از مرگ زرتشت وقفه ای هزارساله در انتشار این آیین به وجود آمد به طوری که دین و نام زرتشت در ابتدای پادشاهی هخامنشیان نا آشنا بود و در دوران ساسانیان است که یک باره توجه به زرتشت اوج می گیرد و دوباره پس از ورود اعراب به زوالی تدریجی فرو می رود و جز اقلیتی نمی ماند.
آیین زرتشت هخامنشی:
بهرام بیضایی در کتاب نمایش در ایران در هنگامی که به دنبال نشانه هایی از این هنر در ایران پیش از اسلام می گردد،با اشاره به نقل هرودوت چنین می نویسد:ته زیاس- Ctesias(پزشک اردشیر دوم هخامنشی) و هرودوت- Herodotus به مراسم مغ کشی که ایرانیان هرساله به یاد قتل گئوماتای مغ غاصب(بردیای دروغی)و اطرافیانش برگزار می کردند، اشاره ی کوتاهی می کنند.هرودوت پس از ماجرای کشتن این مغ گوید: ((سالگشت این روز برگ سرخی شد در تقویم پارسی،با جشنواره ای مشهور به مگافونیاMagaphonia- یا کشتن مغ که هنگام برگزاری آن هیچ مغی اجازه نداشت خود را نشان دهد.مغ ها در خانه می ماندند تا روز به پایان رسد.)) و در آخر احتمال می دهد که این مراسم به همراه نمایشی برگزار می شده است.آن چه در پاراگراف بالا آمد به خوبی ما را از شرایط اجتماعی روزگار هخامنشی آگاه می کند و متوجه فضای بسته ای که برای مغان ایجاد شده بوده است،خواهیم شد.در محیطی که انزجار عمومی و حکومتی نسبت به روحانیان دینی جریان داشته است و هرساله با چنین مراسم هایی یادآوری می شده است،چگونه می توان چنین جامعه ای را، مذهبی دانست؟!هر چند که در زمان داریوش توجهی به دین شد و دوباره همین مغان بودند که قدرت گرفتند و به زوال پیام روشن زرشت دامن زدند.اما آن دین درباری بود که در دستگاه حکومتی هخامنشی جریان داشت، آنچه عام مردم پذیرای آن بودند همان عقاید باستانی آریایی بود.چنانکه شدر می نویسد: ((در زمان هخامنشیان دین مغان که به نام زرتشت تبلیغ می شد،دین هیئت حاکمه و دربار بود،نه دین مردم. )) سرپرسی سایکس بر این باور است که: ((نفوذ مغان در دین زرتشت که پس از اصلاحات داریوش شاه به وجود آمد،به مرور زمان آموزه های پاکیزه ی این دین را آلوده به خرافات نموده است.))اما اگر بازتر به این فرایند نگاه کنیم پی خواهیم برد که گستره ای که پیام زرتشت در آن ها رواج یافت،پهنه ی وسیعی است که فرهنگ ها و آداب و رسوم متفاوت و یا حتی متضاد را در بر می گرفته است.چنانکه اکنون نیز بر این منوال است.پس می توان نتیجه گیری کرد که پیام زرتشت در فرهنگ های مختلف به گونه ی بومیNative- رواج پیدا کرد ،و دلیل دگرگونی پیام گات ها، یکی تغییری است که به سبب وارد شدن در شیوه های زندگی متفاوت در اقلیم های گوناگون صورت گرفته است و دیگری ترجیح دادن است؛ترجیح دادن رسوم بومی هرچند نادرست،بی فایده و اضافی به چیزی بیگانه که هر اندازه هم آشنا،ساده و مفید باشد.این طبیعت هر جامعه ای است که سنتی بومی دارد،و گاهی همین تعصب، سخت اسباب زحمت و عقب افتادگی ملت ها شده است.
آیین زرتشت ساسانی:
ایران ساسانی پس از همبستگی سیاسی،وحدت دینی خود را به دست آورد.دین زرتشتی با تکیه بر آموزه های دنیایی نیرومند شد و پس از اخراج مانویت،مسیحیت را در خط فرات و مانویت را در طول رود هیلمند(هیرمند)متوقف ساخت.آیین زرتشتی که توسط مغان به وجود آمده بود، به مرتبه ی دین رسمی کشور رسید و مملکت را در این نبرد نیرو بخشید،و قوای معنوی ملت را در اختیار دفاع از شرق،که ایران در برابر غرب خود را قهرمان آن معرفی کرده بود؛قرار داد.می دانیم که ساسانیان از نوادگان ساسان خدمتگذار معبد آناهیتا در استخر بوده اند و نفوذ عقاید آریایی در آن ها که آناهیتا از آن دسته بود، بر ما پوشیده نیست.آیین پادشاهان ایران ساسانی کیش زرتشت بود.با این همه در آغاز دوران این سلسله هنوز بقایای آیین مغان قدیم در فارس؛خاستگاه ساسانیان وجود داشت و این خود تاثیر به سزایی در دینی داشت که در زمان ساسانیان به نام زرتشت ترویج می شد.دینی که سخت بر اجرای قوانین آن در دوره ی ساسانی پافشاری می شد؛پوسته ای توخالی از آن بود که زرتشت به ارمغان آورده بود و بازگشتی بود بر تمام چیزهایی که زرتشت با آن ها مبارزه کرده بود.دستگاه هیربدان و موبدان چنان در هم بود که مردم کشاورز را یارای درک آن نبود و شاید همین عامل بود که پس از حمله ی اعراب بسیاری از ایرانیان به اسلام،که ساده بود و عقاید مردمی داشت و تضاد طبقاتی را نهی می کرد، گرویدند.در زمان ساسانیان فقط اثری از نام زرتشت باقی مانده بود و اشکال درک معانی پیام زرتشت سبب شده بود که 72 فرقه خود را زرتشتی بنامند. همه ی آنچه در پیام زرتشت زنده و حیات بخش بود از جانب یهودیان به مسیحیت منتقل شد،در حالیکه آنچه بی اهمیت می نمود به وسیله ی ساسانیان نظام نامه وار به صورت نوشته درآمد.به گونه ای که دین زرتشت پاکی خود را از دست داد و منجمد و بی مغز شد.
پایان سخن:
زرتشت در آموزش و دادگذاری خویش،همه ی آیین ها و نهادها و افسانه ها و اسطوره های کهن آریایی را به کناری نهاد و نادیده انگاشت.اما پس از وی و در طی دوران دراز گسترش و استقرار دین زرتشتی در سرزمین های ایرانی به ویژه در نواحی باختری،نهاد های پیشین،پایگاه سنتی خویش را بازیافتند و بسیاری از سرودهای باستانی آریایی در پیکر متن های نو بافته شد و آمیزه ای شگفت از آموزش ها و اندیشه های گاهانی زرتشت و اسطوره ها و آیین ها و باورهای رایج دوران وی و روزگاران ناشناخته ی پیش از او به نام دین زرتشتی یا مزدا پرستی در مجموعه ای به نام اوستا گرد آمد.فقط ایرانیانند که در طول زمان های بسیار خود را زرتشتی نامیده و حتی چند قرن دولت ایران دین خود را زرتشتی اعلام کرده است.ولی اگر دقت کنیم خواهیم دید که بسیاری از اندیشمندان جهانی که نام زرتشتی نداشته اند،کارها و افکارشان به مراتب به پیام او نزدیک تر بوده است،تا پرآوازه ترین موبدان و مغان زرتشتی و متعصب ترین پادشاهان ساسانی.آنچه از دربارهای متجاوز و خون خوار به اصطلاح پیروی زرتشت و موبدان،کاهنان،مغان و آذربانان سوداگر مبلغ دین زرتشت باقی مانده،کوچکترین نشانی از پیام زرتشت ندارد و همان قدر که دربارهای مسیحی و خلفای عرب در مسیحیت و اسلام بهره ای داشته اند،این زرتشتی نمایان نیز از سروش راستین زرتشت اثری کسب کرده بودند.رومی ها دینی را به نام مسیح ابداع کردند و کلیسای مسیحی را در روم برپا داشتند، ولی با این کار مسیحیت رومی و عیسی ایتالیایی نشد.مغان ایران هم به نام زرتشت ولی بر پایه ی سنت آریاها آیینی را بر مردم تحمیل کردند و فقط به این دلیل نمی توان زرتشت را ایرانی نامید.
پی نوشت ها:
1- تاریخ تمدن از ویل و آریل دورانت-کتاب نخست(مشرق زمین)-
ترجمه ی احمد آرام، ع. پاشايي، اميرحسين آريانپور- انتشارات علمی و فرهنگی
2- پیام زرتشت-پروفسور علی اکبر جعفری-انتشارات سازمان زنان زرتشتی-چاپ سال 1346
3- زرتشت ، مزدیسنا و حکومت- مهندس جلال الدین آشتیانی
4- فلسفه ی زرتشت-دکتر فرهنگ مهر- انتشارات جامی
5- اوستا- گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه- انتشارات ققنوس
6- گات ها،متن تطبیقی بر اساس هشت ترجمه ی فارسی، به کوشش فرانک دوانلو -انتشارات نوید شیراز
7- ایران- رومن گریشمن- ترجمه ی دکتر محمد معین- انتشارات علمی و فرهنگی
8- شناخت اساطیر ایران- پروفسور جان هیلنز-
ترجمه ی ژاله آموزگار - احمد تفضلی- کتاب سرای بابل، نشر چشمه
9- تاریخ ایران بعد از اسلام-دکتر عبدالحسین زرین کوب- انتشارات امیرکبیر
10- نمایش در ایران- بهرام بیضایی- انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
چندی پیش بر این باور شدم که باید تغییری فراگیر در کار وبلاگ بدهم ؛انسان نیازمند تغییر است تا رشد یابد. این تغییر زاده ی اشتباهات و منش های نادرستی بود که در قبل نیز گفته ام.در ابتدا با راهنمایی های یکی از بستگان زمینه برای من فراهم شد.و در ادامه نظرسنجی از شما دوستان را مفید دانستم، که نتیجه ی خوبی داشت و مثل همیشه من را از لطف خود سرشار کردید و این مایه ی افتخار من بود.دگرگونی های ظاهری و یا نوشتاری همه از پس تفکر نوین من می آید و از پس رسیدن به تعالی؛جمله ی عمیق و ارزشمندی که یکی از آشنایان به من گفتند:تغییر خواهی کرد و تغییر نشانه ی تعالی است.با این هدف یک سری نابسامانی ها را اصلاح و در برابر شما قرار داده ام و در مقاله های بعدی بیشتر با روش کار جدید، آشنا خواهید شد.
با سپاس از شما![]()
تمدن را میتوان، به شكل كلی آن، عبارت از نظمی اجتماعی دانست كه در نتيجه وجود آن، خلاقيت فرهنگی امكانپذير میشود و جريان پيدا میكند. در تمدن چهار ركن و عنصر اساسی را می توان تشخيص داد، كه عبارتند از: پيشبينی و احتياط در امور اقتصادی، سازمان سياسی، سنن اخلاقی، و كوشش در راه معرفت و گسترش هنر. ظهور تمدن هنگامی امكانپذير است كه هرج و مرج و ناامنی پايان پذيرفته باشد، چه فقط هنگام از بين رفتن ترس است كه كنجكاوی و احتياج به ابداع و اختراع به كار میافتد و انسان خود را تسليم غريزهای میكند كه او را به شكل طبيعی به راه كسب علم و معرفت و تهيه وسايل بهبود زندگی سوق میدهد.تمدن تابع عواملی چند است كه يا سبب تسريع در حركت آن میشود، يا آن را از سيری كه در پيش دارد بازمیدارد. در نخستين مرحله، عامل زمينشناختی را مورد مطالعه قرار میدهيم.تمدن را میتوان گفت دوره فترتی است كه ميان دو دوره يخچالی فاصله میشود. هرگاه موج سرمايه جديدی برخيزد، تمام ساختههای بشريت در زير يخ و سنگ مدفون میشود و دايره زندگی به گوشه ای از كره زمين محدود میگردد. اگر ديو زمين لرزه، كه فقط حسن نيت او به انسان اجازه ساختن شهرها را میدهد، شانه خود را مختصری بجنباند، آنچه رشتهايم پنبه می شود و انسان و هرچه ساخته است در شكم زمين به خواب ابدی فرو میرود.
اكنون شرايط جغرافيايی تمدن را مورد نظر قرار میدهيم. حرارت مناطق استوايی و فراوانی انگلها، كه نتيجه اين حرارت است، از دشمنان سرسخت تمدن به شمار میرود. اينگونه نواحی سرزمين كسالت و بیحالی و ناخوشی و جوانی يا پيری زودرس است؛ در اين نقاط، هنر و هوش بشری ميدان فعاليت پيدا نمی كند؛ تمام نيروها از امور غيرضروری و غيرمفيدی كه مجموع آنها مدنيت را تشكيل میدهد منصرف میشود و بر روی مسئله راضی كردن حس گرسنگی و غريزه توليدمثل متمركز میگردد. باران از ضروريات تمدن است، زيرا آب، حتی بيش از نور آفتاب، در پيدايش زندگی و پيشرفت آن تأثير دارد. طبيعت و مزاج اسرارآميز عناصر ممكن است سبب خشک شدن و مرگ نواحی وسيعی شود كه پیش از اين در آنها، حرف و صنايع پيشرفت قابلی داشته، چنانكه اين رویداد درباره ی بابل و نينوا اتفاق افتاده است؛ همچنين ممكن است سبب آن شود كه سرزمينهايی همچون انگلستان يا باب پوجت (Puget sound ، شاخه ی اقيانوس آرام، در غرب واشينگتن) كه از خطوط اتصال بزرگ دور افتادهاند، نيرومند و صاحب ثروت گردند. اگر در زمينی مواد كافی و محصولات غذايی فراوان باشد، اگر رودخانهها سبب آسانی وسايل رفت و آمد شود، اگر بريدگی سواحل به اندازهای باشد كه كشتيهای بازرگانی به راحتی بتوانند در آن سواحل لنگر اندازند، و بالاخره اگر ملتی، مانند ملتهای آتن و كارتاژ و فلورانس و ونيز، در گذر خطوط بزرگ اتصال جهانی قرار گرفته باشد، در آن صورت، میتوان گفت عامل جغرافيايی، كه به تنهايی نمیتواند سازنده تمدن باشد، به چنين سرزمينی لبخند میزند، و ملتی كه در آن سكونت دارد آزادانه پيش میرود و ترقی میكند.اهميت عوامل و اوضاع و احوال اقتصادی بيشتر است. ممكن است ملتی از تشكيلات سياسی محكم برخوردار و مالک روحيه اخلاقی عالی باشد، و حتی مانند هندی شمردگان امريكا بهرهای از ذوق صنعتی داشته باشد، ولی هرگاه زندگی او از مرحله شكار تجاوز نكند و اميد زيستن او بر پايه لرزان و غيرثابت تعقيب صيد متكی باشد، هرگز نخواهد توانست از سدی كه دو عالم تمدن و بربريت را از يكديگر جدا میسازد عبور كند. ممكن است در يک اجتماع ايلی و قبيلهای- مثل بدويان عربستان- به شكل استثنايی، افراد نيرومند و باهوشی يافت شود كه صاحب مزايای اخلاقی، از قبيل شجاعت و نجابت و كرم، باشند، ولی هرگاه در اين اجتماع خميرمايه نخستين فرهنگ و تمدن، كه تأمين خوراک است، وجود نداشته باشد، تمام هوشها بايد به مصرف موفقيت در شكار برسد، يا در راه حيلههای تجارتی به كار افتد، و هرگز از اين مرز تجاوز نمیكند و ظرافت و نازکكاری، و به طور خلاصه هنرهای عالی، كه معرف تمدن است، از آن ميان به ظهور نمی رسد. نخستين قدم در راه تمدن، كشاورزی است، و فقط هنگامی كه انسان در سرزمينی، به قصد كشاورزی در آن، و ذخيره كردن غذا برای روز مبادای خود، مستقر شود و آتيه خود را تأمين كند فراغ خاطر و احتياج متمدن شدن را احساس خواهد كرد؛ هنگامی كه در پناه چنين امنيتی، از حيث آب و خوراک، قرار گرفت، به فكر ساختن كلبه و معبد و مدرسه میافتد؛ آنگاه ممكن است اسباب هايی اختراع كند كه نيروی توليد او را فزونی بخشد، يا سگ و خر و خوک را اهلی كند، و بالاخره به فكر اهلی كردن خويش و تسلط بر نفس برآيد و راه آن را پيدا كند كه با نظم و آهنگی كارهای خود را انجام دهد و مدت بيشتری بر روی زمين زيست كند، و فرصت آن را به دست آورد تا ميراث فرهنگی و اخلاقی نژاد خويش را برای نسلهای آينده باقی گذارد.
وقتی فرهنگ عمومی به حد معينی برسد، فكر كشاورزی توليد میشود،و تنها تمدن است كه انسان را به فكر ايجاد مدينه و شهر (city) میاندازد. از يک لحاظ، تمدن با سجيه و خصلت مؤدب بودن و حسن معاشرت يكی میشود، و اين حسن معاشرت، خود، صفای اخلاقيی است كه در شهر (civitas) دست میدهد، و خود ساكنين شهر چنين واژه ای را درست كردهاند. در شهر است كه-به حق يا به باطل- نتيجه ثروت و هوشمندی مردم مزارع و دهات اطراف شهر گرد میآيد، و در همينجاست كه روح اختراع وسايل آسايش زندگی و تجمل و خوشگذرانی و راحتطلبی را فراهم میسازد. بازرگانان در شهر به يكديگر میرسند و كالای مادی و فكری خود را با هم مبادله می كنند. در محل برخورد راههای بازرگانی و در شهرهاست كه عقل مردم بارور میشود و نيروی خلاق آن آشكار میگردد. بالاخره، در شهر است كه دستهای از مردم از غم توليد اشيای مادی میآسايند و به فكر ايجاد علم و فلسفه و ادبيات و هنر میافتند. آری، مدنيت در كلبه ی برزگر آغاز میكند، ولی در شهر به گل مینشيند و بار میدهد.
نژاد در ايجاد تمدن تأثيری ندارد؛ تمدن در جاهای مختلف، يا در نزد ملتهايی كه رنگهای گوناگون دارند، آشكار میشود، خواه در پكن باشد خواه در دهلی، ممفيس يا بابل، راونا يا لندن، پرو يا يوكاتان. نژاد تمدن را نمیسازد، بلكه تمدن است كه ملتها را خلق میكند، زيرا اوضاع و احوال جغرافيايی و اقتصادی، فرهنگی را به وجود میآورد، و اين فرهنگ نمونه خاصی را ايجاد میكند. فرد انگليسی تمدن انگلستان را ايجاد نمیكند، بلكه از تمدن انگلستان است كه فرد انگليسی ساخته میشود. هنگامی كه اين فرد انگليسی به نقطه دوری مانند تمبوكتو میرود و تمدن خود را همراه می برد و در آنجا نيز لباس شبنشينی و شامخوردن مخصوص را میپوشد، اين دليل آن نيست كه تمدن خود را در اين نقاط به صورت جديد خلق میكند، بلكه نشانه آن است كه حتی در اين نقاط دور افتاده هم نمیتواند از زير تلسط آن تمدن خارج شود. اگر شرايط مساوی در نژاد ديگری، جز انگليسی، شبيه به انگلستان باشد، نتايج مشابهی به دست میآيد، و به همين جهت است كه میبينيم ژاپن قرن بيستم رفتار انگلستان قرن نوزدهم را تجديد میكند. تأثيری كه نژاد در تمدن دارد اين است كه پيدايش آن غالباً پس از زمانی است كه ريشههای نژادی مختلف با يكديگر میآميزند و به تدريج ملتی كه به صورت نسبی حالت تناسب دارد از آن ميان بيرون میآيد.
"در این متن می خواهیم کمی از تاریخی که همواره از ساسانیان می خوانیم پا فراتر نهیم و دور از نام های پرآوازه ، به هنر و فرهنگ این دوره که دوره ی بازیابی شکوه ایران است بنگریم و رهروان این هنر و فرهنگ را بهتر بشناسیم."
زندگی دوباره ی ایران به دست سلسله ای به انجام رسید که خاستگاه آن ایالت پارس بود،یعنی همان سرزمین باستانی جنوبی ایران که نزدیک به هزار سال پیش نخستین قبایل قوم پارس در آن سکنی گزیده بود. در گذر از چند قرن چیرگی یونانیان،از روح فرهنگ و هویت ایرانی در جایگاه نیای بزرگان ایران پاسداری شد.در راستی دولت ساسانی آخرین دوره از یک دگرگونی دراز مدت بود،که در زمان اشکانیان در زیر قشری از تمدن یونانی سپری شده بود.در این دوره پاسداران معبد آناهیتا با بهره گیری از زمینه های فرهنگ دیرینه توانستند ایران به اوج شکوه خود بازگردانند،و هنر و تمدن خود را به فراتر از مرز های کشور برسانند.
هنر ساسانی
هنر تکامل یافته ی ساسانی آخرین جلوه ی هنر پارتی و هخامنشی است که در اصل ایرانی بوده است و ریشه در باور های مزدیسنا داشته است.این هنر به وارونه ی آن چه همه می پندارند، بیانگر یک زندگی ناگهانی نیست و هم چنین برگرفته از هنر یونانی یا رومی نیز نمی باشد.هنر ساسانی آخرین جلوه از هنر شرقی باستان است و خود معجونی از هنر ایرانی است که بیشتر از 1000 سال از عمر آن گذشته است، هنر ساسانی با هنر غربی عصر خود مخالف است،و رقابت آن دو که برخی دانشمندان در اثبات آن کوشش کرده اند.فقط در مورد های خارجی و ظاهری درست است.این هنر، هنری ایرانی با جلوه های کاملا خاص ، و دارای ریشه های کهن بوده است،هر چند در دنیایی تجلی پیدا کرده است که توسط یونانیت تغییر شکل یافته بود.هنر غنی شاهنشاهی ساسانی با منش ایرانی توانست جهانی شود به پیرامون خود پرتو افکند و خود الگوی دیگر تمدن ها شود. هنر ساسانی پس ار ورود اسلام نه تنها در اسلام بلکه در سرزمین های دوردست نیز به زندگی خود ادامه داد و گسترش این هنر گرانمایه در فراتر از مرز های ایران سبب جاودانگی فرهنگ و هنر ساسانی شد.
معماری و هنر نقش برجسته ی ساسانی
طرح معماری ساسانی استفاده از قلوه سنگ ها و یا آجر هایی بود که با اندود متصل شده بود،برفراز این ایوان ها سقفی به شکل طاق نیک دایره ای کار می گذاشتند که نمونه ی این معماری در کاخ های فیروز آباد و یاسروستان نمایان است.


"تصویر بالا نمای کاخ سروستان و کاخ فیروز آباد را در فارس را نشان می دهد که معماری بی مانند ساسانی حتی در بین خرابه های آن نیز نمایان است."
استفاده از قلوه سنگ های متصل به هم را دردوره ی هخامنشی نیز سراغ داریم ،اما آن چیز که هنر ساسانی را از هنر هخامنشی جدا می سازد ،پنل داخلی ساختمان است،چنانکه می بینیم در در طراحی داخلی ساسانی ترکیبی از اطاق های پذیرایی و اتاق های اختصاصی است ، اما در معماری هخامنشی این فضا به گونه ی جدا از هم ساخته می شده است. یکی دیگر از ویژگی های چشم گیر معماری ساسانی استفاده از گنبد های تونلی و یا گنبد هایی با بخش چلیپایی بود و اتاق مربع شکلی که گنبد در بالای آن قرار داشت، که از آفرینش های ساسانیان بود.

اما بی نظیر ترین ویژگی های معماری ساسانی که در زیبا ترین نمونه هایش جلوه یافته بود،مفهوم جذاب و ضروری فضای آن بود.فضای مجزا به این معنا که دیوار ها آن را توجیه می کرد.نقش درونی نیروهایی که تعادل و توازن ایستا را ایجاد می کردند،پیوسته روشن ونمایان بود و در فضا گم نمی شد و یا به بیرون منتقل نمی شد.در این قلمرو،معماری ساسانی نقطه ی مقابل معماری رومی بود که در آن دستیابی به یک فضای فریبنده و پویا از لوازم اصلی به شمار می رفت.اما آراستگی ساختمان ساسانی نیز در جایگاه خود جالب توجه بود،دیوار ساختمان های ساسانی از تزئینات چشم گیر و دل انگیز پوشیده شده بود.از یافته های باستان شناسی هویدا می شود که ساسانیان به آراستگی گچ بری اهمیت بسیاری می دادند و آن را به صورت پیکره ای یا قالبی شکل می دادند.تکنیکی که ساسانیان در گچ بری خود به کار بردند،ریشه های کهن داشت و بیشتر گچ بری ها نقش های حیوان و یا گل بوته هایی بود.

از زیبا ترین آثار معماری ساسانی می توان به طاق کسرا اشاره کرد ، این بنا جایگاه عادی شاهنشاه بوده است و از نظر ساختمانی تابع معماری سنتی ساسانی است ، اما زیبایی این بنا به سبب شکوه و ضخامت دیوار ها و طاق های آن بود.ابن خردادبه در این باره می گوید:کاخ کسری در مدائن از همه ی بناهایی که با گچ و آجر ساخته شده بهتر و زیباتر است.
![]()
هنر نقش برجسته ی ساسانی نیز مانند ، گچ بری و معماری این دوره همواره از آراستگی بهره جسته است. چنان که ما در تمام آثار برجای مانده زیباسازی نقش برجسته ها را سراغ داریم.در حجاری طاق بستان که تصویر خسرو دوم سوار بر اسب شبدیز است، با نقش برجسته ای روبه رو می شویم که گویی از روی پرده ی نقاشی تقلید و حجاری شده است.
در کنار این خاموشی اثر، در نمونه ی دیگر از آثار نقش برجسته می توان یه حجاری شکار گراز خسرو دوم در طاق بستان اشاره کرد. که با دقت بی مانندی حتی کوچک ترین چیزها را نیز به ما می نمایاند.صورت جانوران و حتی نقش های پارچه ها به گونه ای رسم شده است که شخص به شگفت می آید. این اثر از نظر حرکت و نمایش و زندگی از جمله شاهکارهای حجاری به شمار می رود.
هرتسفلد درباره ی این اثر چنین می نگارد:"این حجاری ما را از گونه ی نقاشی و پرده سازی عهد ساسانی با خبر می کند."اما چیزی که در این باب مهم است،این است که همان طور که در معماری ،هنر ساسانی نقطه ی مقابل هنر رومی است ، ما در نقش برجسته نیز چنین چیزی را داریم.این تفاوت ها و یا بهتر بگوییم تضادها زاده ی دو بینش و دو فرهنگ جدا از هم است.اما برخی به اشتباه بدون توجه به این تفاوت تا آن جا هم پیش رفته اند که هنر ایرانی را وام گرفته از هنر رومی می دانند. نقش برجسته ی رومی پیرو معماری است و ابعاد آن همواره محدود است،در نقطه ی مقابل در نقش برجسته ی ساسانی قد اشخاص از حد طبیعی تجاوز می کند.برجسته رومی درصدد تعبیر حقیقی تاریخی،رویدادی سیاسی به وسیله ی تصویر هایی پی در پی است که در آن حقیقت و مجاز با یکدیگر توام اند.برجسته ی ساسانی که آن هم حاکی از رویدادی تاریخی است ، اما روی بخش ممتاز این واقعا ثابت می گردد و فقط به همان محدود می شود.هنر غرب حکم فیلمی را دارد که جریان می یابد ولی در شرق مانند عکسی است که بر روی صحنه ای که بیشتر معرف رویدادی است،متوقف می شود.به این وجه فتح و غلبه در پرده ای تجسم می یابد که در آن شاه یا نماد خدا سرپا یا سوار بر اسب دشمن را که بر زمین افتاده لگد کوب می کند،در پرده ای دیگر شاه ساسانی رقیب را با اسبش سرنگون می سازد.در فرجام ستیز شکی نیست،لحظه ی مهیج وجود ندارد و این حجاری با آن که سکون یک رویداد را به نمایش می گذارد آدمی را به وجد می آورد و این تفاوتی است که هنر ساسانی را از هنر بیزانسی جدا می سازد.رابطه ی این هنر با حجاری های کاخ پارسه که داریوش شاه را در حال کشتن شیری نشان می دهد،شگفت آور است.

"تصویر تاجگذاری اردشیر دوم که فر ایزدی را از نماد اهوره مزدا دریافت می کند و در پشت سر آن ها الهه ی میتره (مهر) که شاخه ی برسم سپند را در دست دارد، ایستاده است."
"تصویر تسلیم شدن والریان امپراطور روم که از حجاری بی مانند آن چنان برداشت می شود که گویی دویده و در حالی که قبای شاهی او در هوا برافراشته است بر جلوی شاپور به زانو درآمده است."
گسترش هنر ساسانی
اما این هنر و فرهنگ همان گونه که در آغاز سخن گفته شد به فراتر از مرز های ایران نیز نفوذ کرد.از نمونه های نخستین ساختمانی و معماری ساسانی در غرب ،نه تنها در بیزانتوم و در قصر ابوبا (پلیسکای نوین)در بلغارستان که از کاخ های فیروز آباد و سروستان الگو برداری شده است ، بلکه در غرب فرانسه هم مورد تقلید و اقتباس قرار گرفت.نیایشگاه خصوصی اواخر قرن هشتم که به وسیله ی اسقف تئودلف در آلمان دوپروس ، در نزدیک اورلئان به شکل آتشگاه ساخته شد در بخش گسترده ای از آن نقش ها و قالب های معماری ساسانی اقتباس شده است. و با موزائیک هایی تزئین یافته بود که دارنده ی درخت زندگی بود و شباهت کاملی به موزائیک هایی داشت که درب ورودی غار طاق بستان قراردارند.کلیسای سن فیلیبرت از قرن دهم یا یازدهم میلادی در تورنی(Tournus)یادآور کاخ سلطنتی ایوان کرخه می باشد.نقش برجسته های تعدادی از تابوت های سنگی بربریان در فرانسه و اسپانیا از نقش نماهای عهد ساسانی پر است.گچ بری های سبک ساسانی در آرامگاه ابس اگیلبرتا Abbess agilberta))در قرن هفتم در سرداب صومعه ی ژواره(jouare)تزئین داده شده بود وبرخی از پیکر تراشی های پیش از رومانک و رومانسک رومی وار در فرانسه و ایتالیا از هنر ساسانی الهام گرفته بود.در کامپانی ایتالیا،جدار های زیبای مرمرین نیایشگاه خصوصی سن اسپرنو ST Aspreno در ناپل و دیوار های نقش برجسته ی معروف قاب بندی های چوبی کلیسای جامعه ی سورنتو برگرفته از هنر ساسانی بود.آثار منش مذهبی و زیبایی شناختی ایران در هند،افغانستان و آسیای مرکزی از اهمیت شایانی برخوردار است.و هنر متمایزی را با قالب خاص ایرانی به وجود آورده است که موجب شکوفایی هنر آسیای مرکزی شد. در این جا کافی است از کانون هاس کوچا،تومشوک و تورفان یادی به میان آوریم که این هنر را به چین بردند.هنر ایران در روزگار سلسله ی تانگ از حمایت ویژه ای برخوردار شد و از آن را به کره و ژاپن نیز نفوذ کرد.در روسیه نیز مقدار زیادی از ظرف های نقره ای ساسانی به دست آمده است که نقش آن ها شکار یا مهمانی پادشاه و یا هدیه دادن به شاه و یا مقامات کشوری است.
چهره ی وی به عنوان سرمشق هنرمندان بیزانسی برای تجسم چهره ی مسیح پیروزمند به کار برده اند. و پس از آن نیز هنر مندان در نقوش برجسته و گچ بری های کلیساهای کهن فرانسه انگشت سبابه ی خم شده ای را که نشانه ی احترام به شاه و یا بزرگان در دوره ی ساسانیان بوده است نقش کرده اند.اما همانگونه که گفته شد وارث حقیقی هنر و فرهنگ ساسانی اسلام است.برخی بر این باورند که هنر ساسانی با آمدن اسلام از بین رفت و خاموش ماند.ولی در راستی این گونه نیست،هنر اسلامی جز ادامه ی هنر ساسانی چیزی نیست.هنر به ظاهر خاموش ساسانی در باطن هنر اسلام نمایان شد.در گچ بری ها و نقش های خرمایی دیواری که دارای غنچه ی و گل و بوته است به روشنی این الگو برداری از هنر ساسانی نمایان است و یا از نمونه ی دیگر این تاثیر پذیری می توان از درخت زندگی که یکی از سمبل های پیش از اسلام است نام برد که در اوستا نیز از این درخت نام برده شده است و آن را به نام هم یا همای سفید می شناسیم که دارای قدرت فناناپذیری و شفا بخشی است و در اسلام با نام درخت طوبی تغییر شکل داده است.
آنچه گفته شد می خواهم نتیجه بگیرم که هنر ساسانی یک هنر بومی در اندازه ی خطه ای ناچیز نبوده است.از آثار بسیار این هنر و فرهنگ می توان پی به گستردگی آن برد.این هنر در زمان خود نقش بسزایی در تکامل جهان هنر ایفا کرده است و این ارزش انکار ناپذیر است.خاموشی آن را هرگز نمی توان پذیرفت و یا آن را به اسلام نسبت داد،همانطور گفته شد آثار یک تاثیر بزرگ همواره جاودانه می ماند،هنر ساسانی نیز جاودانگی خود را مدیون گستردگی خود است.رومن گریشمن در این باره می گوید:"هر اندازه هنر نیرومندتر بود،تاثیر آن به نقاط دورتر می رسید و دوام و بقای آن در سرزمین های دوردست مطمئن تر بود."او در ادامه سرنوشت هنر ساسانی را نیز همین گونه می خواند و سپس به آثار
بی شمار این هنر در پهنه ی گیتی می پردازد."
امید است بتوانیم این فرهنگ و این تاریخ کهن را بیش از پیش بکاویم و دریابیم و به ارزش های آن پی ببریم.
پی نوشت ها:
ایران در زمان ساسانیان،نوشته ی آرتور کریس تنسن،برگردان رشید یاسمی
ایران از آغاز تا اسلام،نوشته ی رومن گریشمن،برگردان محمد معین
باستان شناسی و هنر دوران،ماد،هخامنشی،اشکانی،ساسانی:
نوشته ی علی اکبر سرافراز،بهمن فیروزمندی
هنر پارتی و ساسانی،نوشته ی ماریو بوسایلی،آمبر توشراتو،برگردان دکتر یعقوب آژند
هنر ایران در دوران پارتی و ساسانی:
نوشته ی رومن گریشمن،برگردان دکتر بهرام فره وشی
همکنش فرهنگ و هنر ،فرهاد ساسانی
در این روزها مدرسه ی چهارباغ اصفهان، این بنای گرانمایه مورد بی توجهی قرار گرفته است. گذر کامیون های سنگین ،آلودگی صوتی و آب و هوایی و پوسیدگی ملات، مدرسه ی چهارباغ را سخت آزرده است. 5سالی است که سازمان میراث فرهنگی اصفهان، تصمیم به جابه جایی کاشی های فرسوده ی گنبد این مدرسه و جایگزینی آن کرده است. اما همین بازسازی ناشیانه که گویی در بازساری بناهای ایران جاودانه شده است، سبب خرابی بیش از پیش این بنای ارزشمند شده است.این در حالی است که این بنا، به خاطر انواع و طرح های مختلف کاشی از آن با نام " موزه کاشی کاری اصفهان" نام می برند،در همین حال، آخرین بنای تاریخی شکوهمند برجای مانده از دوران صفوی است که باغی زیبا با درختان کهنسال چنار و "مادی فرشادی" را در دل خود جای داده است. معماری چشم نواز، کاشی کاری زیبا ، طراحی دلفریب گنبد با ارتفاع 38 متر و گلدسته ها با ارتفاع 36 متر، دری با طراح های آمیخته از قلمزنی و طلاکاری و نقره کاری، منبر یکپارچه مرمرین، خوش نویسی بر کاشی ها و پنجره های چوبی آلت بری شده، از ویژگی های برجسته این گنجینه تاریخی است که به وسعت 12000 متر مربع با 121 حجره در بدنه شرقی خیابان چهارباغ عباسی به خواست مادر شاه سلطان حسین در سال 1092 خورشیدی خوش نشسته است.جای شگفتی است، هنگامی که می شنویم سال ها پیش ( 1233 خورشیدی ) ژوزف آرتور گوبینو ( Gobineau ) نویسنده و سیاست مدار فرانسوی ( نویسنده کتاب تاریخ ایرانیان طبق آثار شرقی، یونانی و لاتین ) به هنگام بازدید از مدرسه چهارباغ، چنان دل به زیبایی های آن می سپارد و در پیشگاه هنر سازندگان آن سر خم می کند که به فرزند خویش می گوید: " مبادا در حیاط مدرسه بدوی که از پژواک گام هایت لرزشی ایجاد شود و تکه ای از کاشی های آن سست شود و فرو افتد"

حسن روانفر معاون حفظ و احیای سازمان میراث فرهنگی و گردشگری و صنایع دستی استان اصفهان برای توجیه این گونه کوتاهی ها برای بازسازی های این آثار گران بها، با بیان این که ما همه ی تلاش خود را برای بازبینی سالیانه از بناها به کار بسته ایم،چنین می گوید:شوربختانه گستره ی کار آن قدر زیاد است که توانایی بازرسی کامل ممکن نیست. وی با اشاره به ریشه های اصلی این رویداد می گوید: مهم ترين مشكل ما بودجه است و بعد كمبود نيروی کاردان.وی شوند این دیر کرد ها در کارهای مرمت را کمبود بودجه می خواند و می گوید:" بودجه ای كه هم اكنون استفاده می شود از محل اعتبارات كلی مرمت بناها يا مسجد ها است و به دنبال ضرورت مرمتی كه در يك بنا به وجود می آيد، استفاده می شود.می بینیم که حتی بودجه ای جداگانه نیز برای بازسازی آثار تاریخی وجود ندارد و این خود جای افسوس دارد.چند سال پیش تعدادی از كاشی های بيرونی مدرسه چهارباغ فرو ريخت .اين رویداد پيش تر در چند جای ديگر هم رخ داده بود كه به ناگاه گستره ی زيادی از كاشی ها باهم فروريخته بودند. فروريختن كاشی های مدرسه چهارباغ به گفته يكی از كارشناسان ميراث فرهنگی به، به کار نبستن الگو های کاری ميراث فرهنگی مربوط بوده است.اما به راستی چرا باید این نادیده گرفتن ها به وجود آید چرا باید به چنین بناهای ارزشمندی بی توجهی شود.هنوز پس 5 سال داربست ها بر روی گنبد این بنا دیده می شود و ما امیدواریم که به زودی این گنبد از همزیستی با آن ها رهایی یابد.

اين كارشناس درباره ی سبب فروریختن کاشی ها می گويد: مشكل از آنجا آغاز شد كه در حجره بالايی، كولر آبي گذاشته شده بود و آب به تدريج در كاشي رخنه كرده و سبب پوسيده شدن گچ ملات آن شده بود!! این رویداد در سال 1384 به وجود آمده است و اکنون که 3 سال از آن می گذرد دگرگونی زیادی در بازساری این بنا دیده نمی شود.پس از جابه جا کردن چند پیمانکار به سبب نقطه ضعف های گوناگون و پرداخت نشدن بودجه،بازسازی گنبد مدرسه چهارباغ هنوز هم به فرجام نرسیده است و وضع بدی را پشت سر می گذارد. شور بختانه گاه ديده می شود كه بازسازی های دور از الگوهای کاری روشن و استفاده از شيوه های نادرست سبب نابودی کاشی ها شده است. برای نمونه برخی می پندارند كه استفاده از ملات سيمان به جای آجر، شوند پایداری بيشتر می شود، اما ناسازگاری جنس سيمان با كاشی و تفاوت ضريب انبساط طولی آن با گچ و آجری كه در باقی بنا به كار رفته، سبب آن می شود که پس از مدتی كاشی و سيمان باهم فرو بريزند.اين درحالی است كه كاشی ای كه به سيمان چسبيده كاملاً خرد می شود و در صورتی كه كاشی اصل باشد به هيچ گونه مرمت پذير نيست. در حالی كه در ملات گچ، كاشی به راحتی از آن جدا شده و می توان بعد از مرمت دوباره همان كاشی اصل را استفاده كرد. نجف پوربا اشاره به كاشی های ۷۰۰ ساله ای كه هنوز پایدار مانده اند، مي گويد: هيچ ملاتی برای كاشی بهتر از گچ نيست. كارشناس ديگری در اين باره می گويد : چند سال قبل گستره ی زيادی از كاشی های ايوان شمالی مسجدجامع در تکه های بزرگ به وزن نزدیک به يكصد كيلوگرم به همراه ملات از ارتفاع شش متری پايين ريخت. اين كارشناس می گويد: سبب اين بود، كه سی سال قبل برای مرمت اين كاشی ها از ملات سيمان استفاده كرده بودند. اما به گفته وی امروزه در كارهای مرمتی كه زير نظر سازمان ميراث فرهنگی انجام می شود و طرف قرارداد پيمانكار ميراث فرهنگی است، اجازه استفاده از سيمان برای ملات داده نمی شود. اما در كارهای مرمتی كه اداره اوقاف يا شهرداری انجام دهد چون هزينه آن را ميراث فرهنگی پرداخت نمی كند گاهی کار های خودسرانه ای مشاهده می شود. اين درحالی است كه به گفته اين كارشناس، همه نهادهای درگير با بناهای تاريخی اگر قصد مرمت بنا يا اثری را دارند بايد حتماً با سازمان ميراث فرهنگی هماهنگ شوند.اگر به این کار جامه ی عمل نپوشانندکارهایشان به نابودی بناها منجر می شود. اگرچه حسن روانفر، معاون حفظ و احيای سازمان ميراث فرهنگی می گويد: تا آنجا كه من به خاطر می آورم و به زمان مديريت و حضور من در ميراث فرهنگی بازمی گردد، هيچ وقت از ملات سيمان برای مرمت كاشی ها استفاده نشده است.
اما عامل مهم ديگری كه منجر به تخريب كاشی ها می شود، آلودگی های صوتی و آب و هوايی به ويژه باران های اسيدی است. آلودگی های صوتی بارها ، شوند ريزش كاشی ها و باران های اسيدی و ذرات ناشی از آلودگی هوا، كه بر روی كاشی ها نشسته، شوند خوردگی كاشی شده است. نجف پور می گويد: شوربختانه لرزش ناشی از هواپيماهايی كه درارتفاع پايين حركت می كنند برای این بناها نابودی به بار می آورد.اين در حالی است كه به گفته ی وی بر اساس مقررات، ارتفاع هواپيما در هنگام جابه جایی از بالای بافت و بناهای تاريخی بايداز ۷۰۰ پا بيشتر باشد. وی به نمونه های ديگری از جمله برگزاری مراسم و آيين های مختلف در ميدان نقش جهان و استفاده از بلندگوهای پر قدرت اشاره می كند و می گويد : البته به تازگی ميراث فرهنگی توافقاتی با ديگر سازمان ها انجام داده است. برای نمونه در نماز جمعه از بلندگوهای كم قدرت استفاده می شود. وی درباره تأثيرات آلودگی آب و هوا نيز می گويد: حتی اگرPH ( پ هاش ) اسيدی نزديك به خنثی يا كم باشد باز بر روی لعاب گچ بی تأثير نيست.با اين حال به گفته يك كارشناس سازمان ميراث فرهنگی، در صورتی كه در مرمت كاشی ها به چهار عامل همگن بودن مصالح، استفاده از كمترين دخالت در كار، توجه به خاصيت برگشت پذيری و هماهنگی استادكاران سنتی با كارشناسان توجه شود می توان به ميزان زيادی تخريب را كاهش داد.او درباره عامل اخيرمی گويد: در بسياری از موارد، سپردن كار به دست استادكارانی كه آموزش آكادميك نديده اند موجب تخريب بيشتر می شود. وی می گويد: در برخی موارد استادكاران براي جا به جا کردن يا مرمت قطعه ای، مساحت زيادی از كاشی را جمع آوری يا تخريب می كنند در حالی كه با روش های درست مرمتی مي توان بدون آسيب رساندن و يا تعويض ديگر قسمت ها فقط همان بخش كوچك را مرمت كرد.در بازسازی گنبد مدرسه ی چهارباغ این روش به روشنی نمایان است.
چنان که در عکس زیر سطح از دست رفته ی کاشی ها را در بالای گنبد می بینید
اما با همه آن چه گفته شد اکنون به این راهکار ها عمل می شود؟ آیا از آثار باستانی ما به درستی پاسداری می شود. امید است با نگاهی ژرف تر به گذشته و فرهنگ ایرانی پاسداری پیشتری از آن ها شود.
"با سپاس بسیار از
کمیته ی بین المللی نجات پاسارگاد که در کارهایمان پیوسته حامی و پشتیبان ماست"
متن کامل تر این نوشته در کمیته ی بیت المللی پاسارگاد با عکس های بیشتر قرار گرفته است.
دوستاران می توانند به لینک بالا بروند و از آن آگاه شوند .
در آن هنگامه ای که تمدن ایرانی آهسته، آهسته در هجوم یونانیت غرق می شد.و فرهنگ یونانی در جای جای ایران رخنه کرده بود.شاید کسی نمی دانست که این غرب زدگی دیری نخواهد پایید.از آن هنگام که خاک سپند ایران در زیر پای اسکندر گجستک، پایمال شد.شاید همه شکوه ایران را تمام شده می دانستند.تا آن که ایرانی دوباره به خود آمد ، مانند ققنوسی از خاکستر از بین رفته ی خود سر درآورد و جانی دوباره گرفت.روح ایرانی دوباره برانگیخته شد.و ایرانی به چشم دید که اگر بخواهد می تواند.به تاج و تخت رسیدن پارتی ها نمونه ی برتر این عرق ملی بود.فرهنگ ایرانی ،فرهنگی که در آن زمان سرشار از بیگانگی بود، دوباره زنده شد.دولت اشکانی برهم زدن فرهنگ یونانی را درست نمی دانست. زیرا شوند آشفتگی می شد و کشور را از پیشرفت فرو می گذاشت.این بود که پارتیان دوستی دو فرهنگ را برگزیدنند. فرهنگ ایرانی در کنار فرهنگ بیگانه ی یونانی قد برافراشت.دو فرهنگ،در کنارهم اما دور از هم گام برمی داشتند. گذشت زمان از دخالت بیگانه در فرهنگ ایرانی کاست و در آخر آن را از فرهنگ ایرانی کنار زد.در نتیجه فرهنگی بی هیچ عنصر خارجی شکل گرفت.در کجای تاریخ سراغ دارید که تمدن چیره شده بر تمدن ناتوان تر از راه تحمیل فرهنگ خود به آن گام برندارد و ریشه های فرهنگ گذشته را خاموش نکند؟! آیا به راستی فرهنگی با چنین گستره ی منشی در جایی از دنیا به وجود آمده است؟!آیا بوده است که دو فرهنگ بیگانه از هم در کنار هم باشند و به زندگی خود ادامه دهند؟!ایرانی این است و اندیشه ی ایرانی این گونه است.این فرهنگ مستقل از بیگانه،هنر مستقل نیز در برداشت.هنر ایرانی که از زیر بار تحمیل هنر یونانی بیرون آمده بود، در راهی ملی افتاد و رشد بزرگی کرد.سنن ایرانی دوباره زنده شد. و این سنت ها در هنر پارتی پرتو افکند.اما این بیگانگی از هنر غربی سراسر بهره مندی نبود.بلکه شوند آن شد که معماری ایرانی در آغاز چهره ای ابتدایی و بدوی به خود بگیرد.اما با وجود بی ارزش بودن از نگاه فنی، به همین وسیله توانست یادگار اجدادی و عاری از هرگونه نفوذ خارجی را زنده کند.در نتیجه هنر اشکانی با بینش ایرانی پیشرفت کرد.و توانست تاثیر به سزایی در تمدن های غربی و حتی چین نیز بگذارد و همین هنر بدوی پس از آن به اوج شکوه خود برسد.

"گردنبندی از جنس طلا و لاجورد ،که اکنون در موزه رضا عباسی نگهداری می شود."
اما در کنار این آرامش هنری و فرهنگی،ایران از نگاه نظامی و سیاسی روند آرامی را پشت سر نمی گذاشت.چنان که رومن گریشمن باستان شناس فرانسوی می نویسد((ایران در زمان پارتیان،در همان حال که در برابر روم از خود دفاع می کرد،همه ی وزنه مهاجمات بدویان که برخی از آن ها از استپ های شمال شرقی و برخی از مرز های قفقاز وارد می شدند را نیز تحمل می کرد)).او ارزش ایران در چنین استواری ها را چنین می داند: ((پایداری ایران در این جنگ ها کمکی ژرف به جهان کرد،زیرا او بود که شاید از همه ی تمدن های کهن آسیای غربی که خود یکی از بازماندگان آن به شمار می رفت ، دفاع کرد و آن ها را از نابودی نجات داد. ))ایران نو با برتری بر تهاجمات خارجی ، وضع داخلی را نیز سر و سامان داد.پادشاهان اشکانی بر اثر این دو کامیابی جای ساسانیان را آماده ساختند و شاهان ساسانی از این زمینه سازی بهره مند شدند و به نوبه ی خود وحدت ملی و تمدنی را ایجاد کردند که شاید هرگز تمدن ایرانی نمایی از این برتری را ندیده بود.پس با توجه به نقش پارتیان در تشکیل شاهنشاهی ساسانی، تجدد و احیای ناگهانی ساسانیان اسطوره ای به نظر نمی آید.بلکه آن ها این زندگی دوباره را مدیون پارتیانی هستند که در تاریخ کمتر توجهی به آن ها شده است. پارتیان حلقه ی پیوند دادن دو تمدن هخامنشی و ساسانی پس از چندی خاموشی است. اما شور بختانه ما تنها آن ها را بانام"ملوک الطوایف"می شناسیم.اما ارزش آن ها بیش از این عبارت است و اگر آن ها نبودند شاید سرنوشت ایران به گونه ای دیگر رقم می خورد و ساسانیان هرگز به این شکوه نمی رسیدند.

" تصویر بالا شهر باستانی هترا یادگار اشکانیان را نشان می دهد که در منطقه بين رودهای دجله و فرات درجنوب غرب موصل قرار گرفته است."
گریشمن در جای دیگر کتابش درباره ی ارزش فرهنگی تمدن های به نگاه ناچیز چنین می نویسد: ((تحولات فرهنگی تدریجی،غالبا مدتی بعد از حکومت های موقتی که وجود خود را به آن ها مدیون اند آشکار می شوند))و این گویای ارزش پارتیان در زنده کردن ایران فرورفته در غرب زدگی است. هنر به اوج رسیده ی ساسانی دامنه ی گسترش خود را بیرون از مرزهای ایران نیز فراهم کرد،چنان که ما به آسانی می توانیم این الگو برداری را در قلب تمدن روم در طرح های کلیساها بینیم که به روشنی الگو برداری هنرمندان بیزانسی از هنر ساسانی نمایان است.زرگران اروپای مرکزی نیز از این تاثیرپذیری دور نبوده اند چنان که ما می بینیم در گنجینه ی اتیلا در تکه های زرین به جا مانده از شیوه های کنده کاری های ساسانیان الگو گرفته شده است،هنر ساسانی همچنین شوند الهام بخشی نقاشان آسیای مرکزی در گچ بری های سپند بودایی و نساجان مصر شد.هنری که تا چندی پیش در زیر غباری از یونانیت خاموش بود.اکنون جهان را درنوردیده بود و فرهنگ خود را به جای جای گیتی پراکنده بود. در این دوره شاهنشاهی ایران دوباره به پارس و شهر استخر بازگشت و پاسداران معبد آناهیتا دوباره ایران را به اوج خود رسانیدند.
پی نوشت:
ایران از آغاز تا اسلام،رومن گیرشمن، برگردان محمد معین،انتشارات علمی و فرهنگی
برای دیدن عکس های بیشتر از آثار به جا مانده از اشکانیان به ادامه ی نوشتار بروید.
سوشیانت موعود زرتشت ؛ از دیدگاه گات ها، نام ویژه ای نیست و شخص معینی نمی باشد در گات ها سوشیانت به صورت اسم عام و جمع است: " هرکس که در راه پیشرفت و سازندگی جهان و استقراراشا کار کند،در شان خود یک سوشیانت و نجات دهنده است" سوشیانت کسی است که با رایزنی با خرد بر طبق اشا کار کند و اشا را،آموزش دهد، با فروتنی،گذشت و مهر؛به دیگران بهروزی برساند و سرانجام به جاودانگی برسد. این اندیشه ی منطقی زرتشتیان نسبت به موعود گرایی است.بهدینان در همین حال وجود موعودی چون؛ مسلمانان ،مسیحیان و یهودیان را نیز رد نمی کنند ولی آن را طابع قید و بند شخصیتی و زمانی نمی دانند،آنان اعتقاد دارند که جهان را باید فرد فرد جامعه با خردورزی بسازد و شکوفا کند.
اما ازدیدگاه اوستای جوان تر سوشیانت محدود به سه نفر در سه دوره ی زمانی می شود.داستان شگفت آور مربوط به تولد آن ها از مادران باکره است! این سه نجات دهنده در آخرین سه هزار سال پیش از پایان جهان می آیند.نخستین هزار سال از آن هوشیدر و دومین از آن هوشیدر ماه و سومین از آن سوشیانت یا شاه بهرام ورجاوند است،که هر سه آن ها از تخمه ی زرتشت هستند.در فروردین یشت در اوستا آمده است که سومین سوشیانت از دختر باکره ای به نام ویسپاتوروی به معنای همیشه پیروز متولد می شود.این دختر، از تخمه ی زرتشت که به وسیله ی نود و نه هزار و نهصد و نود ونه فروهر که در دریاچه ی کیانسه(هامون) نگهداری می شود، باردار می شود.این گفته ها بیشتر جنبه ی اسطوره دارند تا واقعیت،نباید آن ها را زیاد جدی گرفت.این داستان ها با گات ها سازگاری و هم خوانی ندارد،درگات ها معجزه و چیزی که با خرد ناسازگار باشد وجود ندارد.اگر اوستا و گات ها را باهم مقایسه کنیم به درستی با این دوگانگی روبه رو خواهیم شد.دلیل این دوگانگی می تواند از تحریفاتی باشد که در اوستا برای بهره مندی خود ایجاد کرده اند.
همان گونه که گفته شد،بر پایه ی گات ها کسی می تواند سوشیات باشد که بر طبق اشا کار کند و با فروتنی،گذشت و مهر؛به دیگران بهروزی برساند.روشن است که همه کس نمی تواند به این درجه ی کمال برسد. اشو زرتشت تجسم اشا و رسایی و بزرگ ترین سوشیانت بود.
موعود او را می توان در نیک زندگی کردن،خلاصه کرد. همه ی مردم می توانند یک نجات دهنده برای جهان خود،در هر دوره ای باشند،اگر برای جهان خود و برای بهروزی جهان خود تلاش کنند. و خود به کمال برسند و اهورا مزدا، آن سرور هستی بخش را بشناسند و درک کنند.این عمق پیام اشو زرتشت در موعود گرایی است ،او مردم را تنها چشم به انتظار یک نفر نمی گذارد، بلکه فرد فرد انسان ها را به سوشیانت بودن فرا می خواند.
و این است عمق سخن پیام آور ایرانی، او با فروتنی و شکیبایی به مردم خردورزی را آموخت.گفته های او تنها خردورزی و اندیشیدن است،
موعود زرتشت،اندیشه،راستی و درستکاری است.موعود او، اندیشه و خرد است.
گرامی می داریم سخن های پیامبر ایران باستان را... ![]()

پی نوشت ها:
گات های زرتشت؛ متن تطبیقی بر اساس هشت ترجمه ی فارسی،انتشارات نوید شیراز
اوستا به گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه از انتشارات مروارید
دیدی نو از دینی کهن؛ فلسفه ی زرتشت،نوشته ی گران مایه ی دکتر فرهنگ مهر،انتشارات جامی
این سخن من است،
نجات دهنده ی بابل و پادشاه پارسوماش
منم که جباران را به خاموشی و ستم بران را به آزادی تمام خواسته ام
پادشاه پارسیان و کماندار آریاییان منم
که بر بالین فرودستان ، شتاب زده شتافته ام
من امنیت آوارگان زمینم
که به احترام آزادی
دیوان و درندگان را به دوزخ افکندم
پس اهریمن نابکار بداند
که سرزمین من ، گستره ی بی انتهای آفتاب و آرامش آدمی ست
این وصیت من است
بگذراید هر کس به آیین خویش باشد
زنان را گرامی بداربد
فرودستان را دریابید
و هرکس به زبان قبیله ی خود سخن بگوید
آدمی تنها در منزلت خویش به منزلت خواهد رسید
از فرازند تا فروشد خورشید
از کاهلی بگریزید
تاریکی سر آغاز تباهی ست
و این بایسته ی سرزمین من و ملت من نبوده ، نیست و نخواهد بود.

______________________________________________________________________
کوروش ای بزرگ مرد،هرگز از یاد نخواهیم برد بزرگواری تو را با مردمان،
هرگز از یاد نخواهیم برد،منش آزادی خواه تو را ،ای بزرگ مرد؛
تو را با نام رهاننده ی بردگان و آزادی بخش بی نوایان می شناسیم،
تو را با نام نخستین بنیان گزار آزادی در جهان می شناسیم؛
در این روز بر سر آرامگاهت سر ستایش فرود می آوریم، همه با تو پیمان خواهیم بست
که راه آزادی خواه تو را ادامه دهیم و ایران را از چنگ انیرانیان آزاد سازیم
با تو پیمان خواهیم بست ،منش ایرانی را همیشه جاودانه نگاه داریم.
کوروش ای بزرگ مرد:
به پا خواهیم خواست،
به پا خواهیم خواست و از یادگار تو پاسداری خواهیم کرد
از ایرانی، که با نام تو آن را می شناسیم ،
پاسداری خواهیم کرد،
به تو خواهیم گفت:تا ایرانی وجود دارد نام تو جاودانه خواهد ماند
تا تاریخ وجود دارد و نوشته می شود،
نام تو در آن خواهد درخشید،
به پا خواهیم خواست،
و نخواهیم گذاشت اهریمنان و انیرانیان ، ایران را به تباهی کشانند
نخواهیم گذاشت هویت ما را از ما بگیرند
بر سر آرامگاه تو سر ستایش فرود می آوریم و تو را سپاس می گوییم
تو را سپاس می گوییم ،کوروش بزرگ
"به مناسبت،۷ آبان و ۲۹ اکتبر ؛ روز جهانی کوروش بزرگ"

نزدیک به یک ماه است که از آغاز بازسازی پاسارگاد می گذرد،پیش از پرداختن به عملیات ناشیانه ی بازسازی آرامگاه باید به نکته ای هر چند کوتاه درباره ی منشور بین المللی "حفاظت و مرمت بناهای تاریخی و مکان های باستانی"اشاره شود که امید است پیش از انجام هرگونه کار کندکاو و بازسازی آن را پیش چشم بگذارند."اساس و کند و کاو ، باید بر اساس روشی باشد که توصیه نامه های کند و کاو روشن می کند."این بخشی از این توصیه نامه بود، در سال1956از سوی سازمان جهانی یونسکو فراهم آمده است.
که تمامی باستان شناسان،خاورمیانه و مدیترانه بر پایه ی توصیه های آن عمل می کنند.
اما در این بازسازی هیچ اعتنایی به به این توصیه نامه نشده است.
اکنون می پردازیم به مواردی که بر خلاف قانون مرمت آثار باستانی در پاسارگاد دیده شده است:
1.به کار گیری و استفاده از افراد عادی(سنگ تراشان بازاری)برای حجاری سنگ های تازه ای که
جایگزین سنگ های گم شده ی سقف آرامگاه کوروش بزرگ شده،در صورتی که مرمت کاران و حجاران با تجربه ای در گستره ی باستانی پارسه_پاسارگادهستند که پیشینه ای ده و بیست ساله دارند و در بسیاری از آثار و سازه های تاریخی کشور همکاری داشته و یا خود به ثبت مرمت آثار باستانی اقدام نمده اند.
2.برابر قانون و مقررات بین المللی برای بازسازی سنگ در سازه ای تاریخی،بهره گیری از سنگ جدید تنها در مواردی که قوانین اجازه دهد،رواست،اما به سبب این که این اثر از موارد ویژه و استثنایی است و حس زیبایی شناسی انسان را بر می انگیزد می بایست با اصول خاص و بازسازی سنتی و هماهنگ با قوانین بین المللی انجام پذیرد و در این مورد تنها بهره گیری ازسنگ جدید برای بخش های گم شده با قوانین بین المللی هماهنگی دارد و دیگر کارهای باز سازی و سنگ تراشی خلاف قوانین است.
همچنین در بازسازی سبکی می بایست دقیقا همان شیوه ی کهن را به کار بست و تراش دادن سنگ ها به صورت دلخواه مناسب نیست.حال سنگ تراشان بازاری ،سنگ های قدیمی سقف آرامگاه کوروش را به گونه ای تراش داده اند که می توان گفت،الگو برداری را به جای این که از بخش گم شده سنگ قدیمی برداشت کرده باشند،از روی سنگ های جدید برداشته اند و جای سنگ جدید را همچون قالبی با اضلاع منظم بر روی سنگ قدیمی تعبیه کرده اند.این کارکرد صددرصد خلاف قوانین بازسازی آثار تاریخی بشمار می رود.
این کار،واکنش مقامات بنیاد پژوهشی پارسه_پاسارگاد برانگیخته است،آنان همگی خواستار
استفاده از افراد با تجربه،کار آمد و دلسوز و حرفه ای برای این بازسازی هستند.
اما افسوس که بر سر این بنای با ارزش سنگ تراشان بازاری مشغول به کار هستند، کسانی که حتی نمی دانند اصول تراش دادن سنگ برای یک کار باستانی چگونه است ،آنان بی آنکه طرح برداری از سنگ های قدیمی کنند، سنگ های منظم و بدون شباهت با سنگ های قدیمی روی هم چیده اند و چهره ی این بنا را به نابودی کشانده اند.
و به جای استفاده از چسب سنگ در لا به لای سنگ ها از ملات سیمان استفاده می کنند!!!
*اگر باستان شناسی و یا مرمت کاری،
با بی دقتی از مجموعه اطلاعات با ارزش یک اثر باستانی بکاهد،
بایستی خود را مجرم بزرگی به دانش باستان شناسی بداند.
*کاوش و بازسازی دارای مقررات ویژه ای است،
کاوشگری بدون بازسازی به خودی خود نوعی ویرانگری است.
*در حجاری های سنگ های پاسارگاد سنگ تراشان بازاری به کار گرفته شده
در حالی که سنگ تراشان با تجربه بسیارند.
"هفته نامه امرداد ،برگرفته از متنی به نگارش جهانمیر استخری_پژوهشگر تاریخ"
در آن هنگام که اهریمن نفاق و شفاق،کشور ساسانیان را به سوی مرگ و نیستی می کشانید ،سروش خدایی بیابان نوردان عرب را از جاده ی کفر ونفاق به راه هدایت و نجات می خواند.عرب که حتی خود نیز خویشتن را پست و وحشی می خواند در زیر لوای دینی که محمد آورده بود ،در راه وحدت و عظمت گام بر می داشت.اعراب به مرزهای کشورها حمله ور شدند تا دین خود را به دنیا تحمیل کنند. نوشته اند در قادسیه که برای نخستین بار دو سپاه به هم رسیدند و ایرانیان ترتیب آلات و اسلحه ی عرب را مشاهده کرد به آن ها خندیدند و نیزه های ایشان را به دوک زنانه تشبیه کرده اند.ولی شاید شانس با این اعراب بیابان گرد بود ، در آغاز نخستین نبرد باد به جهت مخالف بر روی سپاه ایران شروع به وزیدن گرفت و شن صحرا را به سوی سپاه ایران فرستاد، سپاه ایران در آن نبرد شکست سختی خورد و پراکنده شد پس از آن، دو سه نبرد دیگر به صورت جدی بر روی حملات اعراب انجام گرفت که آن نیز به نتیجه ای نرسید، شاید دیگر به پایان رسیده بود آن دوره ی با شکوه و عظمت ایران که این اعراب توانستند با خوش شانسی به ایران چیره شوند. شاید تجمل سپاه ایران و ثروتمندی آن ها نیز سبب این شکست ها باشد .پس از آن شکست ، فتح تیسفون آسان گشت و بیابان گرد هایی که نمک را از کافور نمی شناختند و تفاوت بهای سیم و زر را نمی دانستند از آن پایتخت با شکوه جز ویرانه ای بر جای نگداشتند.
نوشته اند که از آن جا فرش بزرگی به مدینه آوردند که از بزرگی آن را جایی نبود که توان افکند.پاره پاره اش کردند و بر سران هر قوم پخش کردند.این است اوج فرهنگ و بینشی که یک عرب می تواند از چیزی به آن گرانمایگی داشته باشد. اعراب ایران را به ویرانه ای تبدیل کردند و آیین اسلام را به ما تحمیل کردند،زنان و دختران ایرانی را در بازار های مدینه می فروختند، موبدان ما را می کشتند، آتشکده ها را ویران و جای آن مسجد می ساختند.همه ی این کارها را در سایه ی شمشیر و تازیانه انجام می دادند.و به اسم دین هر کاری که می خواستند می کردند. در آن روز ها که باربد و نکیسا با نواهای پهلوی و ترانه های خسروانی در و دیوار کاخ خسروان را در امواج لطف و ذوق می گرفتند،زبان تازی در کام فرمانروایان صحرا از ریگ های تقته ی بیابان نیز خشک تر و بی حاصل تر بود. در سراسر آن بیابان های فراخ بی پایان اگر نغمه ای طنین می افکند سرود جنگ و غارت و نوای راهزنی و مردم کشی بود.کم کم خاموش شد آوای گات ها ی زرتشت ، دیگر آوای موبدان که شعر های آیینی می سرودند در پشت بانگ اذان و الله اکبر پنهان و خاموش شد. این دو قرن، دو قرن خاموشی زبان پارسی است،دوقرن خاموشی فرهنگی است، که به دست اعراب به سکوت وادار شد.
خسرو پرویز پادشاه ساسانی درباره ی اعراب می گوید:
"اعراب را نه در راه دین هیچ خصلت نیکو یافتم نه در کار دنیا.آن ها را نه صاحب عزم و تدبیر دیدم و نه اهل قوت و قدرت.آن گاه گواه فرو مایگی و پستی همت آنان همین بس،که آن ها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جای و مقام برابرند،فرزندان خود را از راه بی نوایی و نیازمندی می کشند و یکدیگر را بر اثر گرسنگی و درماندگی می خورند،از خوردنی ها و پوشیدنی ها و لذت ها و کامرانی ها یکسره بی بهره اند.بهترین خوراکی که منعمانشان می تواند بدست آورند گوشت شتر است که بسیاری از درندگان آن را از بیم دچار شدن به بیماری ها و به سبب سنگینی و ناگواری نمی خورند.
برگرفته از کتاب "دو قرن سکوت" نوشته ی دکتر عبدالحسین زرین کوب
ایران باستان در هیاهوی جنگ با اسکندر مقدونی بود در جنگ ایسوس و گوگمل ارتش شاهنشاهی داریوش سوم شکست خورده بود. دیگر هیچ کس امیدی برای مقابله با مقدونی ها نداشت ، شاه ایران که در جنگ نخست"ایسوس" شکست سنگینی را قبول کرده بود ، به هر سختی که شده بود سپاه را دوباره گردآوری کرده بود تا دوباره برابر این جوان سرکش مقدونی ایستاده گی کند ولی باز هم در این نبرد"گوگمل" شکست خورد. پس از این نبرد دیگر کسی برای مقابله با اسکندر وجود نداشت شهرها یکی یکی گرفته می شدند و به یغما می رفت، اسکندر پس از تصرف شهرهای مختلف از جمله شوش و بابل رو به پارسه نهاد، می خواست آن شهر رویاها که کاخ او در مقدونیه در برایر آن کلبه ای ساده ببیش نبود مال خود کند و آرزوی دیرینه ی خود را زنده کند. غافل از آنکه در مسیر راه دلاوری از نسل آرش کمانگیر چشم به راه اوست ، در تنگه ی پارس راه را بر او بسته است و استحکاماتی بوجود آورده است که کار اسکندر را سخت خواهد کرد.اسکندر سرخوش از پیروزی های خود رو به پارس نهاده بود ودر برف و یخبندان پیش می آمد. او از تنگه های در راه به راحتی بدون آنکه حتی نفری تلفات بدهد گذشته بود و تنگه های داردانل ،کیلیکیه و سوریه را پشت سر خود داشت به گمان خود این تنگه را نیز به راحتی پشت سر خواهد گذاشت ولی نمی دانست که سردار دلیر پارسی شب و روز ندارد و برای مقابله با وی ، در کوهستان با تمام افراد خود چشم انتظار اوست.
سپاه بیشمار اسکندر وارد تنگه شدند ، دیدبان های سردار آریو برزن از چندی قبل خبر رسیدن سپاه را داده بودند و همه نیرو های سردار به صورت آماده باش بودند ،همین که تمام سپاه وارد تنگه شد فرمان حمله صادر شد و سنگ ها بود که بر سر سپاهیان مقدونی می ریخت و گروه گروه آن ها را می خوابانید ، ماجرا به این جا نیز ختم نمی شد نیرو های سردار از تیر و فلاخن نیر یاری گرفته بودند و سپاه اسکندر کاملا غافل گیر شده بود. اسکندر که شرایط را اینگونه دید فرمان عقب نشینی داد،ارتش مقدونی پس ار 4 سال نبرد و پیش روی ، عقب نشینی کرد و شکستی سنگین به او تحمیل شد و فرسنگ ها عقب نشت.اسکندر آن جهان گشای خشم گین چون شیری درنده بود کسی جرات نزدیک شدن به وی را نداشت او متحمل شکستی شده بود که برایش قابل قبول نبود او که از مقدونیه تا قلب امپراطوری ایران رازیر پای اسب های سپاهش پشت سر گذاشته بود و نیمی از ایران را گرفته بود، از عبور از این تنگه احساس ناتوانی می کرد.آریو برزن برای پاسداری از با شکوه ترین پایتخت جهان خود را به آب و آتش زد و چون کوه استواری کرد و طعم تلخ شکست را به اسکندری که سراسر غرور او را فراگرفته بود چشاند.پس از این شکست اسکندر به کمک چوپانی که اهل همان منطقه بود و به مناطق خوب آشنایی داشت از بی راهه ای با تعدادی از سپاهیان خود به پشت تنگه رسید و آریو برزن را غافل گیر کرد، نبرد سختی در گرفت و بسیاری از نیرو های سردار کشته شدند و اسکندر نیز به نیرو هایی که با خود نبرده بود گفته بود تا صدای نبرد ما را شنیدید شما نیز از آن طرف تنگه حمله کنید تا کار بر پارسی ها سخت آید اینگونه هم شد ولی پارسی ها با نهایت شجاعت جنگیدند و کشته شدند.
در این زمان ها بود که آریو برزن به یکی از سربازان خود دستور داد تا از بالای کوه سنگ هایی به طرف مقدونیان بیندازند تا نظر شان به آن سنگ ها جلب شود و آریوبرزن هم بتواند با اندک نیرویی که دارد به سوی دروازه ی پارسه برود تا از آنجا نیز برای نبرد و مقاومتی دیگر آماده شود. سربازان با شنیدن فرمان بی درنگ انجام دادند و آریو بزرن نیز به وسط نیرو های مقدونی زد ، صف آن ها را شکست و به سوی پارسه رفت در این حال نیرو های باقیمانده ی سردار در تنگه دست به نبرد های چریکی و یا جنگ و گریز زدند و با این کار مقدونیان را مشغول خود کردند.
اما آریو برزن در میانه ی راه با گروه دیگری از مقدونیان روبه رو شد که به فرماندهی پارمن ین بسوی پارسه روانه شده بودند نفرات آن ها به مرتب بیشتر از یاران سردار بود ولی با این حال پارسی ها تا جان در بدن داشتند جنگیدند و چون کوه استواری کردند. آریو برزن با اینکه چندین زخم عمیق در بدن خود داشت ولی از جنگیدن دست بر نمی داشت.
ناگهان خود را برابر محاصره دشمن دید و دیگر کاری از او ساخته نبود،او با نهایت آزادگی در برابر مقدونیان ایستادگی کرد در زمانی که دیگر شاه فراری بود و اسکندر به هرجا می رسید شهر را به او تسلیم می کردند ، برای ایران ایستادگی کرد یاد او همیشه جاودانه خواهد ماند و اگر اکنون هم به سوی آن دره بروی باز هم شنیده خواهد شد فریاد های آن دلاور مرد پارسی که جان خود را برای ایران داد و به اسکندر نشان دادکه ایرانی کیست و برای میهن خود از جان نیز می گذرد.
این تنگه اکنون در منطقه ی کهکیلویه و بویر احمد وجود دارد و نام آن تک آب است ، در گذشته در ایالت کادوسیان نقطه ی میان دو ایالت شوش و پارس بوده است.
برگرفته از کتاب "آریو برزن دلاوری که طعم شکست را به اسکندر چشاند"نوشته ی ثریا جبار زاده
شکست ارتش بزرگ و قدرتمند روم از ایران درست در زمانی روی داد که کشور ایران تازه به آرامشی نصبی رسیده بود .دیر زمانی نگذشته بود که اشکانیان به هرج ومرج 150 ساله ی پس از حکومت هخامنشیان که اسکندر آغازگر آن بود پایان داده بودند ، دولت آنان هنوز مرکزی نبود و قدرت چندانی نداشت، ولی در برابر ارتش روم ارتشی مقرور و نیرومند بود ،اروپای شمالی و مرکزی،بخش بزرگی از آسیای صغیر و سرزمین هایی در خاور همچون سوریه و فلسطین را از آن خود کرده بود وآمده بود تا ایران و ارمنستان را که پادشاه روم علاقه ی خاصی به آن داشته است نیز به این امپراطوری خود بیفزاید ولی
نا آگاه از ایرانیان، که به این سادگی تن به شکست نمی دادند.نخستین جنگ در ((کاره)) در می گیرد .کاره سرزمینی است در شمال بین النهرین. سپهبد سورنا سردار بزرگ ایرانی برای جنگ با کراسوس رومی آماده شده است.

جنگ آغاز می شود وپس از چندی پایان می یابد نتیجه ی این نبرد مرگ کراسوس کشته شدن20هزار لژیون رومی و اسیر شدن10هزار لژیون از ازتش 40 هزار نفری کراسوس است.به گفته ی پلوتارک رخداد نگار یونانی از میان 10هزار لژیون برجا مانده،تنها شمار اندکی زنده ماندند و بسیاری از آن ها در بیابان ها نابود شدند.اما چیزی که در این نبرد مهم است شیوه ی نبردی است که سورنا در برابر لژیون های کارآزموده و سراپا مسلح رومی پیش گرفته است.لژیون های رومی سپرهای بزرگ وکلفتی داشتند که در پشت آن پناه می گرفتند ونیزه های قوی و بلندی به درازای 5/2 تا 5/3 متر داشتند که اجازه ی نزدیک شدن به کسی نمی داد.هنگامی که لژیون های رومی آرایش نظامی می گرفتند یا به اصطلاح به درون لاک می رفتند دیگر نه تیر و زوبین و نه شمشیر بر رویشان کارگر بود و این شیوه ای بود که رومیان با آن توانسته بودند نیمی از جهان را بگیرند. در این میان سورنا از شیوه ی جنگ وگریز بهره می گیرد،شیوه ای که امروز به جنگ های پارتیزانی معروف است شیوه ای که لژیون های رومی را مجبور می کرد از لاکشان بیرون آیند و این به معنی باز شدن وشکست است.شیوه ی جالبی که سورنا به کار برد هنوز هم کاربری دارد.به دستور سورنا،سواران ایرانی،کهنه لباس هایی بر روی لباس های رزمی خود پوشیدند.کراسوس از فرات گذشته و آماده ی درگیری است در برابر خود سپاهی می بیند که به چشم او وحشی و ژنده پوش است. لژیون ها که شکست چنین سپاهی را ساده می بینند از لاک دفاعی خود بیرون می آیند.لشکر زرهی سورنا آنگاه که به نزدیک لژیون ها می رسد کهنه لباس های خود را از تن می کنند. ولی رومیان دیگر فرصتی برای آرایش نظامی ندارند،از لاک خود بیرون آمده اند وکاملا آسیب پذیرند.با مرگ کراسوس و شکست رومی ها، ضربه ی سختی به آنان وارد می شود،شکستی که برای این امپراتوری پذیرفتنی نیست.

بنابر این یکی از بزرگ ترین جنگ های میان رومیان واشکانیان در سال 36 پیش از میلاد برای جبران شکست های پیشین روی می دهد.113هزار سرباز کارآزموده به فرماندهی مارکوس آنتونیوس بر آن شده اند که مزه ی شکست را به ایرانیان بچشانند.پیش از آغاز جنگ آخرین در خواست آکتاویوس،امپراتور روم که خواهان پس دادن پرچم های سربازان شکست خورده ی رومی در جنگ کاره از سوی مجلس مهستان رد می شود.در جنگ تازه،نیروهای ایرانی به فرماندهی فرهادچهارم از یوروش های تند و پی در پی سواره نظام سبک اسلحه به میدان جنگ ویژه ، و رها کردن آنان در چنگ دلیر مردان ایرانی سود می بردند.در پایان ارتش بزرگ روم با دادن 24هزار کشته وهزاران اسیر، وادار به فرار می شود.رویداد نگارانی که خود جنگ میان مارکوس و فرهاد چهارم را دیده اند،چنین نوشته اند((مارکوس آنتونیوس که زیر ضربات سواره نظام ایران قرار داشت، پس از آخرین عقب نشینی که به او اجازه داده شد از راه دریای سیاه به روم بازگردد،از فشار لژیون های شکست خورده اش و با دیدن آشفتگی سربازان خسته و گرسنه ی رومی،به گریه کردن واشک ریختن افتاد.))این جنگ وشکست رومی ها چنان درسی به آنان دادکه درگیری ها بر سر ارمنستان،که پادشاه آن باید که شاهزاده ی ایرانی می بود، پایان گرفت و تا 71 سال پس از آن میان ایران و روم برخورد نظامی چشمگیری روی نداد.این پیروزی سبب آن شد که ایرانیان دوباره بر بین النهرین و سوریه شهریاری کنند.ایرانیان در این جنگ ها مدافع بوده اند،ایرانیان چندان انگیزه ای برای این جنگ ها نداشتند،تنها آرمانشان دفاع از خاک سرزمینشان بوده است و همین سبب این شده است که ایرانیان هرگز مزه ی تلخ چیرگی رومیان بر خود را بچشند.ایران و ایرانی را باید شناخت،نیرومندی اش را باید دید تا سودای یوروش به این سرزمین اهورایی ودلاور خیز از سر بیرون شود.به دشمن این مرز وبوم باید فهماند که تاریخ ایران را بکاود و ببیند که دلاورمردان وشیر زنان ایران چگونه دشمن را به خانه ی خود بازگردانده اند.باید به دشمن فهماند که فرزندان ایران همواره ایستاده اند."جاودان باد این این خاک اهورایی
متن های تاریخی برگرفته از کتاب "100جنگ مهم تاریخ" نوشته ی علی غفوری
در جنوب شرقی ایران در استان کرمان شهری به نام جیرفت قرار گرفته است.این منطقه از سه طرف به کوهستان های 4000 هزار متری منتهی می شود و همین شرایط فیزیکی خاص موجب شده است، باستان شناسان کمتر توجهی به این بخش داشته باشند. در سال 1380 در پی بارانی شدید مردی از روستاهای اطراف، گلدان حجاری شده ای را می بیند که در آب باران حرکت می کند. مردم فردای آن روز به آن منطقه حمله ور می شوند تا از گنجی که خدا به آن ها هدیه داده بهره مند شوند. روستاییان جنون وار به کاوش پرداخته و منطقه را زیر و رو کرده اند. بنا برگفته ی مجید زاده باستان شناس ایرانی دراین منطقه ی با ارزش، گوری نمانده بوده است که زیر و رو نشده باشد، منطقه ای که نخستین تمدن جهان در آن جا شکل گرفته است اکنون بیش از صد چاه در جای جای آن دیده می شود که توسط قاچاقچیان به وجود آمده است . بسیاری از اشیاء گرانبهای آن به تاراج رفته است ، مجید زاده در ضمن جمع آوری این اشیاء چنین می گوید: کودکان روستایی در ازای خودکاری که از من می گرفتند برایم اشیاء کشف شده می آوردند و من به آن ها می گفتم اسم تان را در موزه ی جیرفت ثبت خواهم کرد.این شاید سر آغازی برای توجهی ویژه به این منطقه بود.سرانجام در سال 1383 کاوش این منطقه به صورت رسمی آغاز شد.چندی بعد تمدنی از زیر خاک بیرون آمد که جهان را تکان داد گلدان های کشف شده در این مکان سبکی بی نظیر از سیر پیشرفت انسان را به نشان می گذاشت که جای هیچ شک و تردیدی را برای باستان شناسان بر قدمت و ظرافت فرهنگ هلیل رود باقی نمی گذاشت. به نظر می رسد که فرهنگ وتمدن هلیل رود به طور مستقل از تمدن بین النهرین و در هزاره ی سوم پیش از میلاد پا به عرصه ی وجود نهاده است وبه این ترتیب حتی از آن تمدن هم چند سده تقدم زمانی دارد. این همان موضوعی است که تاریخ را تحت تاثیر قرار می دهد.شاید اگر اطلاعات مربوط به این تمدن در جلسه ی باستان شناسی منتشر نمی شد برخی گمان می بردند که این فریبی بیش نیست.ولی ژان پرو،ریاست افتخاری بخش تحقیقات CNRS که در فاصله ی 1978_1969 میلادی در شوش به حفاری پرداخته است،کشف این آثار را مانند بمبی دانسته است که جهان را به تکان درآورده است.وی می گوید :منطقه ای که بیشتر تصور ما بر آن بود که کسی جز چادرنشینان و گله های دام آنها در آنجا سکونت نداشته اند،به واقع قلب تمدنی بوده است که به شکل شگفت انگیزی پیشرفته بوده است در این منطقه جمعی انبوه زندگی می کردند که دارای سلسله مراتب اجنماعی بودند آن ها نگرشی خاص به جهان داشتند که موجب شده بود که به دیدگاه سومریان حسادتی نداشته باشند.از این پس باید جیرفت را مبدا تاریخ دانست و سایر تمدن ها به استناد به آن سنجید.

کاوش دوباره ی جیرفت باستانی
باستان شناسان معتبر جهان آبان ماه امسال به ایران می آیند تا پنجمین فصل کاوش های باستانی خود را در حوزه ی هلیل رود و محوطه ی باستانی آغاز کنند. نادر سلیمانی مهم ترین دستاور های کاوش های اخیر را کشف یک کتیبه مربوط به نیمه ی نخست هزاره ی سوم قبل از میلاد دانست.این کتیبه سندی بود برای از بین بردن تردید باستان شناسان،این لوح خطی در پی کاوش های علمی در محل "تپه کنار صندل جنوبی"یافت شد که کمک شایانی در جهت اثبات وجود این تمدن کرد. دیگر در کتابهای تاریخی جهان به سادگی از جیرفت ایران به نام تمدنی بزرگ یاد می کنند. به گفته ی ایرنا این تنها لوح خطی است که طور کامل یافت شده است.این لوح خطی دارای 5 سطر و در هر سطر دارای 12حرف است این لوح به منظور رمز گشایی به نزد خط شناسان معروف دنیا ارسال شده است، که به عقیده ی کارشناسان به احتمال زیاد یک فرمان شاهی است که سال ها در زیر خاک مدفون بوده است. کارشناسان جهان تا کنون برای اثبات وجود یک تمدن باستانی در این مکان تنها نبود خط را بهانه قرار می دادند که با این یافته دیگر بهانه ای نمی ماند. هالی پیتمن باستان شناس آمریکایی که در ایران از اعضای تیم باستان شناسی دکتر یوسف مجید زاده بوده است در گفتگویی اختصاصی با میراث خبر در مورد این لوح چنین می گوید:خط کشف شده در جیرفت شباهتی به هیچ یک از خطوط کشف شده تاکنون ندارد وبا توجه به جدید بودن و هم دوره ای آن با اختراع خط سومر نشان می دهد ما در جیرفت با تمدنی روبه رو هستیم که می تواند با نخستین تمدن بشری برابری کند ودر کاوش های آینده مسیر تمدن بشری را تغییر دهد این تمدن جزو غنی ترین محوطه های تاریخی محسوب می شود به طوری که تا کنون در طول 400 کیلومتر رودخانه ی هلیل رود بیش از 100محوطه ی تاریخی شناسایی شده است.به اعتقاد بسیاری از باستان شناسان بزرگ ایران وجهان جیرفت همان شهر باستانی «اَرَتَ»است که در لوح گلی که در بابل عراق کشف شده به شکوه آن به عنوان یک تمدن عظیم اشاره شده است. نکته ی جالب توجه این است که تا کنون در این ناحیه ابزار جنگی یافت نشده است و این خود نمایانگر صلح و آرامش در زمان پادشاهی آن دوران است.وجود چنین تمدنی کل تاریخ را تحت تاثیر خود قرار می دهد و ارزش ایران؛این خاک اهورایی را دو چندان می کند.از این پس در کتاب های تاریخ از جیرفت ایران به نام نخستین تمدن بشری یاد می شود.
جاویدان باد ایران،این خاک اهورایی![]()
"به مناسبت سالروز بنیاد سپاه جاویدان
در۲۷ تیر ماه۴۵۶ پیش از زایش مسیح"
داریوش بزرگ که نگران امپراطوری پهناور ایران بود همواره در اندیشه ی ملتش بود که ناگاه آرامش ملتش بر هم نخورد به همین سبب مامورانی به سراسر کشور فرستاد که به آن ها چشم وگوش شاه می گفتند این کار برای این صورت گرفت که هیچ بیگانه ای به اندیشه ی ناراست نیفتد که به ایران بیاید و آسایش ایرانیان را بر هم بزند،سپس نیروی ویژه ای به وجود آورد که سپاه جاویدان یا گارد جاویدان نامیده می شده است،آن هم در ۴۵۶ پیش از میلاد که بسیاری کشور ها هنوز ارتشی هم نداشتند و از نظم نظامی ناآگاه بودند.تاریخ نویسان نوشته اند که افراد این سپاه از جوانانی رشید ونیرومند وخوش سیما گزینش می شدند.

ولی چیز مهم تر در بین این سپاه اخلاق نیکو بود که بیش از همه ارزش داشت.این سپاه که به فرمان داریوش بزرگ تشکیل شد به ده هنگ هزارنفری تقسیم می شدند وهیچ گاه از شمار آن ها کاسته نمی شد واگر کسی از این سپاه کشته یا بازنشسته می شد فردی دیگر جای آن را پر می کرد.این سپاه از نظرشجاعت ودلیری نمونه واز نظر جوانمردی یگانه بودند.اگر پیروز نبردی بودند به گواه تاریخ حتی دست به میوه ی درختان هم نمی زند بر خلاف (( ینی چری)) در زمان فرمانروایی عثمان ها که برای این به جنگ می رقتند که بعد از جنگیدن،کودکان وزنان را آزار دهند واموال آن ها را غارت کنند.برخی از تاریخ نویسان نوشته اند که سپاه جاویدان در سن ۵۰ سالگی با تمام مزایا بازنشت می شدند ونگران آینده ی خود نبودند پس دلیلی نداشت که مردم را آزار دهند، به غارت بپردازند و ویران کنند. شاید این سپاه در بعدها به انحراف کشیده شده باشند ولی این سپاه در زمان داریوش بزرگ وپسرش خشایارشا سپاهی نمونه بود ولرزه بر اندام دشمنان می انداختند.
در جنگ خشایارشا با اسپارت ها هیچ گاه دلیری این سپاه را از یاد نخواهیم برد این نبرد در تنگه ای به نام ترموپیل شکل گرفت در این تنگه ی باریک کاری از سواره نظام بر نمی آمد به همین سبب از سپاه جاوید کمک گرفته شد این سپاه در نهایت رشادت جنگیدند و اسپارتی ها را یکی پس از دیگری از پا در می آوردند واگر آتش سوزی که اسپارتی ها به راه انداختند نبود شاید این گارد به تنهایی تمام اسپارتی را از پای در می آوردند این حمله ی سپاه جاوید بسیار تاثیر گزار بود وبسیار یا از اسپارتی ها در این نبرد ازبین رفتند این گوشه ای از نبرد کردن آن ها بود .میگس تاس پیامبر اسپارت که در آن جنگ حضور داشته است می گوید از نظم و پایداری این سپاه به شگفت آمدم آن ها تا پای جان می جنگیدند هیچ گاه خسته نمی شدند ودست از شمشیر زدن
نمی کشیدند. در هنگامه ی جنگ هیچ گاه فریاد نمی کشیدند وبا سکوت وآرامش می جنگیدند.

"درود بر سپاه جاوید داریوش بزرگ و
خجسته باد سالروز این بنیاد با ارزش برای ایران و ایرانیان"
میترا دهموبد:(( افزایش رطوبت در اطراف آرامگاه کوروش در پاسارگاد به انداره ای است که هیچ یک از ساکنین این گستره تاکنون،چنین افزایش رطوبتی رابه یاد نمی آورند،
وبوی نم ورطوبت شدید از سوی تنگه ی بلاغی به سوی دشت روان است.)) آن چه در بالا آمد،گفتاری بود از زبان امیر تیمور خسروی،شهردار پاسارگاد که 27 خورداد ماه سال جاری،خبرگزاری میراث خبر با تیتری با عنوان((افزایش نم ورطوبت در منطقه بی سابقه است)) آن را کار کرده بود.این خبر،نگرانی هایی را که از زمان آبگیری سد سیوند بالا گرفته بود،چند برابر کرد چرا که دوستداران میراث فرهنگی ایران بر آسیب هایی نم و رطوبت می تواند به آرامگاه کوروش هخامنشی ودیگر آثار گستره ی پاسارگاد وارد کند،بارها تاکید کرده بودند.به گفته ی شهردار پاسارگاد دربخش جنوب غربی آرامگاه کوروش که ورودی آرامگاه است،آب های زیرزمینی بالا زده وسنگ های این بخش نیز رگه رگه شده است. برپایه ی
گفتارهای این مقام مسئول، میزان رطوبت ونم پیرامون آرامگاه وروستاهای نزدیک به آن ،از زمانی افزایش یافته که سد سیوند تا اندازه ی قابل توجهی آبگیری کرده است.
" تصویر نزدیک از تنگه ی بلاغی که اکنون جزو دریاچه ی سد سیوند، و زیر آب است"

سد سیوند اول اردیبهشت ماه سال گذشته یعنی نزدیک به یک سال است که در حضور معاون آب وزارت نیرو ووزیر تعاون آبگیری آن آغاز شده است.درباره ی این آبگیری گرچه بارها کارشناسان تذکر داده ونم برآمده ازدریاچه ی سد را سبب آسیب به آرامگاه برخوانده وخواهان توقف آبگیری سد شده بودند ،ولی مسئولان دولتی هرگونه آثار منفی را تکذیب کرده والبته پس از ابراز نگرانی شهردار پاسارگاد،هنوز هم آن را تکذیب می کنند.نگرانی های شهردار پاسارگاد سبب آن شد که سازمان میراث فرهنگی با فرستادن توضیحاتی،رخ دادن هرگونه پدیده ی غیر طبیعی در منطقه ی پاسارگاد را که سبب آسیب به آثار باستانی پاسارگاد می شود،تکذیب کند.دربخشی از توضیحات این سازمان که تنها 3 روز پس از ابراز نگرانی شهردار پاسارگاد،در 30 خوردادماه،در روزنامه ی آفتاب به چاپ رسید،چنین آمده((اما نکته ای که از سوی شهردار محترم پاسارگاد در خصوص آب های زیر زمینی منطقه ی پاسارگاد اعلام شده نیز موضوع تازه ای نیست وهمواره ازقدیم در عمق یک ونیم متری پاسارگاد ودشت مرغاب،آب وجود داشته است که تهدیدی برای آرامگاه به شمار نمی رود.))البته در بخش پایانی این توضیحات،سازمان میراث با توجه به مسئولیتش ، اعلام کرده است که گروهی از کارشناسان را برای آرامگاه کوروش به زودی به آن گستره گسیل خواهد کرد.با وجود تمام این ها ما که نه شهرداریم ونه مسئول سازمان میراث،ما که حتی کارشناس هم نیستیم وتنها به کمک چشم هایی که خدا داده گلسنگ های برآمده از دل رطوبت را می بینیم که چگونه بر آرامگاه کوروش چنگ انداخته اند،باور داریم که کارشناسان هیچ گاه اشتباه نمی کنندوبا این وجود با بینی هایمان چه کنیم که دیگر دارند به بوی نم خو می گیرند.راستی امسال،پیرامون آرامگاه کوروش که همیشه ،بیابانی می نمود،چه سرسبز ودل انگیز شده است،شگفت این که امسال،سال کم آبی است.با این شگفتی ها با خشک سالی با آب های بالا زده از زیر زمین با گلسنگ ها با تکذیب ها، دل نگرانی ها چه باید کرد،
تکذیب ها راباور کنیم یا همگام با دل نگرانی ها،نگران ودلواپس شویم.
پاسارگاد برای ما ایرانیان، ونمایی از هویت ماست باید آن را پاسداری کنیم.
"برگرفته از متنی به همین نام در هفته نامه ی امرداد"
میهن ما میهنی است به قدمت تاریخ، با پشتوانه ی بزرگانی، در تاریخ که جاودانه شدند. ایران هویت ما تا ایرانی بودن پایانی نگیرد، پایانی نخواهد داشت، تا آخرین روز از این دنیا از پا نمی افتد، همان طور که بعد از هفت هزار سال هنوز عرق ملی ایرانیان وجود دارد و ما به پیشینه ی خود افتخار می کنیم به خود می بالیم که در ایران هستیم و می کوشیم برایش خدمت کنیم. وقتی به گذشته نگاه می کنیم ایرانی را می بینیم که درگیر مشکلات فراوانی بوده است.ولی دربرابر مشکلات چون کوه استوار بوده مانده است. به عقیده ی من کشور های کهن به 2دسته تقسیم می شوند. کشورهایی که دارای تمدن بوده اند و در تمدن دیگران تاثیر گذاشتند و پایه گذار تمدنی دیگر می شدند و دسته ای که تنها تقلید گر بودند ، تحت تاثیر آن دسته که بوجود آورنده ی تمدن اولیه بودند قرار می گرفتند، ایران بی شک در زمره ی گروه نخست است. ایران با اینکه جزو اولین تمدن ها بوده است و خود پایه گذار تمدنی شده است که منشا شکل گیری بسیاری از تمدن های نوپا درآن زمان شد ایران شاید برگی از کتاب پر رمز و راز تاریخ باشد ولی برگی از این کتاب است که کل کتاب را تحت تاثیر خود قرار داده است و ادامه ی داستان را عوض کرده است ایران در نوع خود اولین بوده و هست و درهرجای تاریخ باستان که نگاه می کنی افتخارات ایرانی نمایان است. سبک کشورداری ایرانیان به گونه ای بوده است که حتی دشمنان را وادار به تحسین خود می کرده است تا جایی که یونانیان دشمن اصلی ایران باستان را از زبان افلاطون وادار به گفتن چنین جمله ای درباره ی کشورداری کوروش بزرگ می کند: " کوروش سرداری بزرگ و دوستی عالی قدر برای وطن خود بود.در زمان او ایرانیان فرمانروای ملل بسیاری شدند.وی به همه ی این مردم حقوق آزاد بخشید بطوری که دلهای همه بدو نزدیک شد.همه ی آن کسانی راکه بدو راهنمایی نکو می کردند پاداش می داد و از این راه به خردمندان امکان آن داده بود که خرد و تجربه ی خویش را نشان دهند.کشور پهناور او و جانشینانش در پرتو این آزادی و هم آهنگی و خردمندی که بهره ی آن عاید همه می شد روز به روز از رفاه بیشتری برخوردارشد" افلاطون درباره ی کشورداری کوروش در تحسین روند صلح طلبی و توجه به منش دیگر ملل بسیار تاکید کرده ست و این عامل را موجب پیروزی های ایرانیان می دانسته است.این سیاستی است که کوروش آغازش بود. کوروش اولین حکومتی را تشکیل داد که جاودانه شد و نوع حکومت او سرلوحه ی بسیاری از بنیان گزاران دموکراسی غربی شد. یکی از دلایل جاودانگی ایران نوع رفتار ایرانیان است. خصوصیت ما ایرانیان در تاریخ این بوده است که هر چیز را به فرهنگ خود وارد می کردیم به آن آب و رنگ ایرانی می دادیم وهیچ گاه تحت تاثیر آداب جدید قرار نمی گرفتیم مگر به اجبار و همیشه سعی برآن داشتیم که ریشه های سنن درایران حفظ شود.ایران هویت هر ایرانی است و پاسداری از آن یک وظیفه است. دلیل دیگر این جاودانگی ایران را می شود در عشق به میهن کسانی شمرد که به ایران در زمان های مختلف خدمت کردند، کشته شدند و برای هدفی مقدس و حفظ هویت خود تلاش کرده اند.این تلاش ها بوده است که ما اکنون وجود داریم و اگر این افراد نبودند مشخص نبود برای ایران چه مشکلاتی پیش می آمد. ایران به پشتوانه ی این تاریخ پر افتخار و پر رمز و راز گام برمیدارد در زمان پیش می رود.
"لینک شرکت درهمه پرسی در زیرتصویر"
کوروش آزادمردترین وبدون شک دلسوزترین پدر برای کشور خود بوده است. وی درزمان خود کارهایی کرده است در زمان حود جالب توجه بوده است وی آزادی رابه مردم عرضه داشت وطوری حکومت کرد که تمام ملل به وی احترام می گذاشتند اهمیت حکومت وی دراین بود که آیین ها ورفتارهای هرکدام از ملل رامحترم می شمرد وبرای آن ها ارزش قایل می شد به طوری که پس از فتح بابل طی اعلامیه ای چنین می گوید:" وقتی که بدون جنگ وجدال وارد بابل شدم همه ی مردم قدوم من را با شادمانی پذیرفتند.لشگربزرگ من با آرامی وارد بابل شد.نگذاشتم صدمه وآزاری به مردم این شهر وسرزمین وارد آید.وضع داخلی بابل وامکنه ی مقدسه ی آن مرا تکان داد.فرمان دادم همه در پرستش خدای خود آزاد باشند وبی دینان را نیازارند فرمان دادم که هیچ یک از خانه های مردم خراب نشود.فرمان دادم که هیچکس از اهالی شهر را از هستی ساقط نکنند.خدای بزرگ از من خرسند شد وبه من که کوروش هستم وبه پسرم کمبوجیه و به تمامی لشگر من از راه عنایت برکات خود را نازل کرد.فرمان دادم که از شوش و آکد وهمه ی سرزمین هایی که آن طرف دجله از قدیم بنا شده اند معابدی را که بسته شده بود بگشایند.اهالی این محل هاراجمع کرده ام ومنازل آن هاراکه خراب کرده بودند ازنوساختم وآرامش رابه تمامی مردم اعطا کردم".

حتی پس ازفتح بابل به درخواست اهالی شهر طی مراسمی به روش آنها به عبادت می پردازد .چنین آزادمردی لایق ستایش است کسی برای آزادی منشوری تهیه میکند که اکنون به تصویب سازمان ملل رسیده است وبخشی ازآن بدین گونه است "هرکس حق دارد آزادانه در زندگی فرهنگی اجتماعی شرکت کند، از فنون و هنرها متمتع گردد و از پيشرفت علمی و فوايد آن سهيم باشد " وی درطول سلطنت هفده ساله ی خود کارهایی کرد که هزاران سال ماند" وی بدون شک پایه گذار حکومتی بود که درتاریخ بی مانند بوده است و اولین حکومت چند قومیتی درزمان خودبوده است. اکنون تندیس منشور حقوق بشروی در کنار سازمان ملل متحد در امریکاو استرالیا نصب شده است. یونسکو کورش بزرگ - اسکندر مقدونی و سزار را سه ابر مرد جهان معرفی کرده اند اسکندر گویی اینکه از دیدگاه بزرگی و دانش جهانگشایی برترین روزگار خود بوده ولی فساد اخلاقی و زندگی آلوده اش بر همگان آشکار و انکارناپذیر است . حال آنکه شخصی مانند کوروش بزرگ از همه لحاظ بر سزار و اسکندر برتری داشته است و نامش در قرآن به نام ذوالقرنین و در تورات به نام کوروش فرستاده خداوند آمده است.اسکندرملعون پس از رسیدن به ایران و پارسه همگی را به آتش کشید و ویران نمود ولی پس از رفتن به آرامگاه کوروش بزرگ هرگونه صدمه زدن به آرامگاه کوروش را ممنوع نمود و به وصیت وی که در آنجا حک شده بود عمل کرد و آن را سالم گذاشت و رفت تا برای آیندگان باقی بماند . خود اسکندر که دشمن ایرانیان بود نیز کوروش را الگوی و رهبری بزرگ می پنداشت.به باور بسیاری از حقوق دانان کهن آمریکایی و انگلیسی کتاب کوروپدیا - کوروش بزرگ سرلوحه بنیان گذاران آزادی و دموکراسی غربی در جهان بوده است .کوروش بهترین دلیل برای دارا بودن نام ذولقرنین است ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان ، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود ، او را سرور و قانونگذار می نامیدند . یهود یان این پادشاه را به منزله ممسوح پروردگار محسوب می داشتند ،ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده ، بسیاری از بزرگان جهان ذوالقرنین قرآن فرزند نیک سرشت خداوند را کوروش هخامنشی میدانند و نسبت دادن آن را به اسکندر ملعون کاری ابله هانه میدانند . کوروش سرسلسله هخامنشی ، داریوش بزرگ ، خشایارشا ، اسکندر مقدونی گزینه هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته ، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و رد تطبیق آن با آیات قرآن ، تورات ، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که بهترین دلایل این مهم را دارد.ما باید سنت بشردوستی و نيك انديشی وی را که اساس شاهنشاهی خود قرار داده است را همواره سرلوحه ی خود قراردهیم و همچنان برای مردم جهان پيام آور دوستی و حقيقت باشیم.ای کوروش, ای شاه بزرگ,ای شاه شاهان,شاه ایرانزمین,ای بزرگ مرد و ای پدر ایران
" آسوده بخواب زيرا که ما بيداريم و همواره بيدار خواهيم ماند"

زرتشتیان براین باوراند که درهنگام حمله ی اعراب یزدگرد آخرین پادشاه ساسانی به سوی یزد کنونی فرار می کند در این فرار وی کشته می شود وی صاحب دوختر بوده است به نامهای نیک بانو و شهربانو پس از کشته شدن وی عرب ها شهربانو را اسیر کرده وبه عربستان می برند این شهر بانو کسی است که به همسری امام حسین درمی آید ولی موفق به دستگیری نیک بانو نمی شوند و وی در محلی که اکنون چک چک یا نیایشگاه پیرسبز نامیده می شود و در چند کیلومتری اردکان در بالای کوهی واقع است از دیده ها غایب می شود درهمین هنگام چشمه ای ازکوه جاری میشود که اکنون هم قطره قطره ازکوه جاری است پس از این واقعه اعراب نمی توانند وی را دستگیر کنند اکنون مکان ناپدیدشدن وی نیایشگاه مقدسی برای زرتشتیان است.
گل نیلوفر و نماد آن در دنیای باستان شرق نقش بارزی داشته است، از حجاریهای تخت جمشید تا کنده کاریهای طاق بستان ارتباط شگفت انگیزی با این گل دیده میشود. نام گل نیلوفر در زبان سانسکریت پادما در زبان چینی لی ین هوا به زبان ژاپنی رنگه و در زبان انگلیسی لوتوس است نیلوفر درشرق باستان همان قدر اهمیت دارد که گل رز در غرب.درسده هشتم پیش از میلاد تصویر نیلوفر احتمالا از مصر به فینیقیه و از آنجا به سرزمین آشور و ایران انتقال یافت و در این سرزمینها گاهی جانشین درخت مقدس بوده است. الهههای فینیقی به عنوان قدرت آفریننده خود گل نیلوفر در دست دارند.جنبه تقدس نیلوفر به محیط آبی آن بر میگردد. زیرا آب نماد باستانی اقیانوس کهنی بود که کیهان از آن آفریده شده است از آنجا که گل نیلوفر در سپیده دم باز و در هنگام غروب بسته میشود به خورشید شباهت دارد. خورشید خود خاستگاه الهی زندگی است و از این رو گل نیلوفر سمبل تجدید زندگی شمسی به شمار میرفت. پس نماد همه روشنیها ، آفرینش ، باروری، تجدید زندگی و بیمرگی است.نیلوفر نماد کمال است. زیرا برگها گلها و میوه اش دایره ای شکلند. و دایره خود از این جهت که کاملترین شکل است نماد کمال به شمار میآید. نیلوفر یعنی شکفتن معنوی. زیرا ریشههایش در لجن است و با این حال به سمت بالا و آسمان میروید از آبهای تیره خارج میشود و گلهایش زیر نور خورشید و روشنایی آسمان رشد میکنند.در فرهنگ ایران باستان گل نیلوفر را در تخت جمشید و در نقش برجستههای آن مشاهده میکنیم. در حجاریهای طاق بوستان کرمانشاه هم گل نیلوفر مربوط به زمان ساسانیان دیده میشود. ظاهرا گلی که در دست های پادشاهان هخامنشی دیده می شود، نماد صلح و شادی بوده است. از آنجا که این گل با آب درارتباط است نماد آناهیتا ایزد بانوی آبهای روان است.آن رامی توان در جای جای بنای پارسه و در حاشیه ی بناها مشاهده کرد.در دو تصویر زیر این گل را در بنای پارسه مشاهده می کنید:

گل لوتوس"نیلوفر آبی" در دست چپ داریوش بزرگ پادشاه ایران

گل لوتوس در یکی از سنگ نگاره ها در پارسه
در طاق بستان نیز حضور این گل به گونه ای دیگر نمایان است:
نیلوفر آبی در حاشیه ی غار بزرگ طاق بستان
پی نوشت:سیمرغ
ایران درگذر تاریخ دستخوش رویدادهای فراوانی شده است. از حمله ی اسکندر ملعون گرفته تا حمله ی اعراب شاید.نخست به سراغ حمله ی اعراب می رویم که پیشنهاد می کنم با خواندن کتاب هایی مانند کتاب بی نظیر (دو قرن سکوت نوشته ی دکترعبدلحسین زرین کوب)به حقیقت آن پی ببریم. در این کتاب دو قرن سلطه ی اعراب را به دو قرن خاموشی فرهنگ تشبیه می کند.اعراب وقتی به هر شهری از ایران می رسیدند برایشان فرقی نمی کرد، حال آن شهر پایتخت باشد یا غیر پایتخت هرچه از فرهنگ ایرانی بود، نابود می کردند کتاب های با ارزش, آتشکده ها, موبدان وحتی زن های ایرانی را به تاراج می بردند. یکی از دلایلی که ما به ندرت کتابی یا تاریخ نوشته ی ایرانی داریم همین نابودی ها ست چه درزمان اسکندر و چه در زمان اعراب.اعراب تنها برای چپاول و غارت به ایران حمله کردند و به نام دین هر کاری که خواستند در ایران کردند، ما ایرانیان تابان سختی برای مسلمان شدن داده ایم.پس ازتسلط اعراب و تثیت شدن آیین اسلام هنوز ریشه های ایرانی درکشور حفظ شد و در روستا ها و شهرهای کوچک آیین زرتشت نسل در نسل حفظ گردید. و در شهر های بزرگ هم کسانی که مسلمان شده بودند احکام دین را در ابتدا به زبان فارسی انجام می دادند و نماز را فارسی می خواندند و به قولی اسلام را، صورت ایرانی داده بودند ولی به تدریج این آداب به حالت کنونی تغییر یافت.برگردیم به عقب تر در زمان حمله ی اسکندر ملعون, این فرد وقتی وارد ایران شد چنان تحت تاثیر فرهنگ و عظمت ایران قرار گرفت که به قولی ایرانی شد جامه ی ایرانی پوشید زن ایرانی گرفت. وی وقتی به پاسارگاد آرامگاه کوروش رسید از نابودی آن صرف نظرکرد این منصرف شدن به خاطر وصیت نامه ی کوروش کبیر در پاسارگاد بوده است که متنی قوی وتاثیرگذارداشته است. ولی شخصیت آلوده و اهریمنی این فرد طاقت دیدن این همه زیبایی وشکوه ایران را نداشت .در امپراطوری ایران به غیر از پاسارگاد به هر شهری که رسید آن را به آتش کشید؛شهرهایی مانند سارد و شوش که آتش گرفتن بی نصب نماندند. وی حتی مادر وخواهر داریوش سوم آخرین پادشاه هخامنشی را که درخارج از پایتخت و در بابل بوده اند را به ازای تسلیم حکومت ایران به اسارت می گیرد. او حتی خواهر شاه ایران را به همسری می گیرد تا خود را در میان مردم هم نژاد هخامنشیان جلوه دهد و جامه ی ایرانی پوشیدن وی هم به همین بهانه بوده است. در کل تاریخ ایران مادر هیچ جا نمی خوانیم که ایران به سادگی و بی مقاومت تسلیم چیزی شده باشد و یا چیزی را به سادگی قبول کرده باشد ،موضوعی که از این باب اهمیت دارد این است که ایرانیان هر چیز یا هرکس را وارد فرهنگ خود می کردند به آن آب و رنگ ایرانی می دادند چه اسکندر ملعون که نهایت سعی خود را کرد تا خود را ایرانی جلوه دهد و چه دین یا فرهنگ تازه و یا هر چیز دیگر و این خاصیت ایرانیان است.
واژه ی جشن یک واژه ی بسيار كهن ايرانی است، از ريشه يز yas به چم نيايش و ستايش ، و هم ريشه است با واژههای يسن yasn و يشت yast ، یک رشته از جشن های آریایی ،از اقوام هند و ایرانی و هند و اروپایی،جشن های آتش است. افروختن آتش از سنت های دیرینه ی آریاییان بوده است.یکی از این سنت ها،جشن سوری است که به واژه شناسی آن می پردازیم: واژه ی سوریک(Surik) در زبان پهلوی صفت است به چم سرخ، و ایک(IK)، پسوند صفت است. و سبب این نام گذاری آن بوده است که اصلی ترین عنصر این جشن آتش سرخ بوده است که آن را به جشن سوری شهره ساخته است .میان یونانیان،رومیان و برخی ملت های دیگر ، شباهت هایی با جشن های ایرانی هنوز باقی است.در ایران از جمله جشن های آتش که باقیمانده ،جشن سوری در پایان سال یا همان چهارشنبه سوری کنونی است و جشن سده.از جشن های آتش که فراموش شده باید از آذرگان در نهم آذر و شهریورگان و آتر یا آذر جشن نام برد.ایرانیان باستان در یکی از چند شب آخر سال جشن سوری را که سنتی باستانی بود، آتش افروزی همگانی بر پا می کردند .اما چون تقسیم آن ها در روز شماری بر آن پایه نبود که ماه را به 4 هفته با نام های کنونی روز ها پخش کنند . در شب چهارشنبه آخر سال چنین جشنی برگزار نمی شد.روز شماری کنونی به سبب ورود تازی ها در ایران باب شد.بی گمان سالی که این جشن به گونه ای گسترده برپا بوده است، برابر با چهارشنبه شده و چون در روز شماری تازیان ،چهارشنبه ناخجسته و نحس است.از آن پس شب چهارشنبه ی آخر سال را با جشن سوری به شادمانی پرداخته و به این گونه می کوشیدند ناخجستگی چنین روزی را از بین ببرند. اما سبب دیگر این که این جشن را در شب چهارشنبه ی آخر برگزار می کردند به قیام مختار سردار تازی باز می گردد.او کسی بود که به خونخواهی امام حسین(ع) قیام کرد و برای آنکه راست و ناراست را از هم تمیز دهد و بر ناروا بتازد.دستور داد شیعیان در بالای بام خانه ی خود آتش بیفروزند و این شب هم زمان بود با شب چهارشنبه ی آخر سال و از آن پس مرسوم شد که در ایران آتش افروزی را در شب چهارشنبه ی آخر سال برگزار کنند.
منوچهری دامغانی در این باره می گوید:
چهارشنبه که روز بلاست باده بخور بساتکین می خور تا به عافیت گذرد
اما از سوی دیگر این پرسش پیش می آید که جشن سوری ایرانیان چگونه توانست زداینده بدبختی و ناخجستگی شود.آتش در دیدگاه نیاکان ما نماد روشنی ، پاکی، طراوت ، سازندگی ، زندگی ،تندرستی و در فرجام نمادی از روشنی و شکوه اهوره مزدا بوده است، بیماری ها ، زشتی ها، بدی ها و همه ی آفات و بلایا در گستره ی تاریکی جای دارند .به همین سبب است که اهریمن نماد تاریکی است و تاریکی و تباهی جلوه گاه اهریمن است.به باور ایرانیان هرگاه آتش افروخته شود ، بیماری ،تهی دستی و بدبختی،ناکامی و همه ی بدی ها و زشتی ها ناپدید می شوند و آثار وجودی اهریمن را از میان می برند. اما از انگیزه ها و خاستگاه این جشن، آتش افروزی برای جشن فروردگان است.چون ایرانیان باستان بر این باور بودند که فروهر ها یا روان در گذشتگان به مدت ده شبانه روز از جایگاه اصلی شان در آسمان به شهر و دیار و خانمان خود فرود آمده و میان بازماندگان زندگی می کنند.تا پیش از روز 25 اسفند که در آن شب فروهر ها فرود می آیند با تیز بینی به رفت و روب و تمیزی خانه و کاشانه ی خود می پرداخته اند. به گرمابه می رفتند و شست و شو می کردند.پوشاک نو به تن کرده و در اتاق ها به ویژه اتاق های درگذشتگان خانه،تقل ، نبات ، شیرینی ، میوه ، گل ، سبزی و کتاب سپند(مقدس) . چوب های خوش بو می نهادند.کدورت ها را برطرف کرده به صلح و آشتی بدل می کنند.به آن امید که چون روانان فرود آیند شاد باشند و خشنود.
اما پس از این به سنت ها و رسم های جشن سوری می پردازیم:
آتش افروزی
زیبا ترین و شاید قدیمی ترین رسم های چهارشنبه سوری،آتش افروختن است .اما شوربختانه مراسم آتش افروزی روی اصلی خود در پیش از اسلام را از دست داده است.درستی این مراسم همانگونه که گقته شد به جشن فروردگان باز می گردد که آتش افروزی یکی از سنت های واجب بوده است که در روز های پایان سال بر سر بام ها در کوی و برزن آتش برپاکنند.که این برپایی نیز آداب بی مانندی را داشته است.اما سبب اصلی افروختن آتش این بوده است که راهنمای فروهر های درگذشتگان باشد تا در روشنی و در فروغ آن به خانه های خود درآیند.البته در پشت بام در کنار آتش خوراک های ویژه ای نیز می نهادند.پس از آن می گذاشتند که آتش تا آخر بسوزد،زیرا خاموش کردن آتش و دمیدن به آن را بد و گناه می دانشتند. (در سنت دینی باستان خاموش کردن و دمیدن در آتش از گناهان بزرگ بوده است)وقتی آتش تا آخر سوخت و خاکستر شد،یکی از اعضای خانواده آن را بر می دارد و بر سر چهارراه می ریزد تا باد ببرد.اما رسمی دیگر است که دختری نابالغ باید خاکستر را جمع کند ،بیرون برده و بر سر چهاراهی بریزد،سپس به خانه بر می گردد و در می زند. از درون خانه می پرسند:
کیست؟
او پاسخ می دهد :منم
می گویند:از کجا آمده ای؟
پاسخ می دهد:از عروسی
می پرسند:چه آورده ای؟
می گوید:تندرستی
و از این راه پلیدی ها را دور کرده و در برابر شادی و تندرستی برای خود فراهم کرده اند. اما آداب پریدن از روی آتش که هم اکنون به گونه ی فراگیر در تمام ایران انجام می گیرد. از جنبه هایی از این جشن است که در پس از ورود اسلام به وجود آمده است و گونه ی نادرست این جشن است و آتش سپند را مورد بی مهری قرار می دهد چنانکه پیش از اسلام هرگز چنین ناروایی وجود نداشته است .استاد ابراهیم پورداوود در این باب می گوید:((در چهارشنبه سوری از روی شعله ی آتش جستن و ناسزایی چون سرخی تو از من و زردی من از تو گفتن از روزگارانی است که دیگر ایرانیان مانند نیاکان خود آتش را نماینده ی فروغ ایزدی نمی دانستند،آن چنان که در آتش افروزی جشن سده که به گفته ی گروهی از پیشینیان،پرندگان و پارپایان را به قیر و نفت اندوده،آتش می زدند.از روزگاران پس از اسلام است.))به هر گونه از این ناروا ها در اجرای مراسم ها فراوان است،رسم ترقه بازی هم گونه ی دیگری از این بدعت ها است که ما را از ریشه ی باورهایمان دور می سازد و باید آن را به چالش اساسی کشید .
کوزه شکنی
پس از مراسم آتش افروزی ،برای دفع قضا و بلا ،مقداری ذغال(که نشانه ی سیاه بختی است)و اندکی نمک(که نشانه ی شور چشمی است)و یک سکه ی کم بها در کوزه ی سفالینی که پیش از آن برای این کار تهیه کرده اند انداخته و هریک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر می چرخاند و نفر آخر آن کوزه را بر بالای بام می برد و از آن جا به میان کوچه پرتاب می کند و می گوید:درد و بلای خانه را ریختم توی کوچه و از این راه سیاه بختی و شور چشمی و تنگدستی را از خانه دور می سازند.
لرک(lork) یا آجیل مشکل گشا
یکی از سنت های مورد توجه شب چهارشنبه سوری، تشریفات فراهم آوردن آجیل مشکا گشا می باشد.این آجیل وجه تمثیلی دارد. هرکس که مشکل و گرفتاری داشته باشد با تشریفاتی این آجیل هفت مغر را تهیه و به عنوان نذر و فدیه میان دیگران پخش می نمود.این آجیل بیشتر زمان ها از هفت گونه میوه ی خشک است شامل:پسته، بادام،سنجد،کشمش،گردو،برگ هلو،انجیر یا خرما بوده است.
فال گوش
کسانی که خواستار چیزی بودند ،شب چهارشنبه سوری نیت می کنند و بر سر چهار راهی نشسته،یا اگر چهار راه نبود به سر گذری به فال گوش می ایستادند و نخستین گذرکننده ای که رد می شد به سخن او توجه می کردند و هر چه که بر زبان او جاری شد در برآورده شدن نیاز خود به فال نیک یا بد می گرفتند.اگر آن نخستین سخن به بر آورده شدن آرزوی خواستار آن نزدیک باشد،برآورده است و اگر نبود برآورده نیست.اما این کار حتما نباید بر سر گذری باشد می تواند پشت در اتاق خانه نیز باشد به گونه ای کسی نداند که فال گوش ایستاده اند .
آش نذری(آش بیمار)
پاره ای از مراسم خصوصی ، ویژه ی زنان است که برای ادای حاجات و بخت گشایی و دوری از بلاها انجام می شود.اگر در خانواده ای بیماری باشد.، یکی از زنان خانواده در آغاز شب چادر به سر کرده و به شکلی که شناخته نشود،به نیت شفای بیمار ،ملاقه(=ملعقه ، قاشق) به دست گرفته و به در خانه ی همسایگان می رود.بدون آنکه آشنایی دهد، با ملاقه چهار بار به در می کوبد.صاحب خانه که به این رسم ها آشناست ، ظرف وی را گرفته و مقداری خوراک در آن می ریزد.باور برآن است که خوردن چنین خوراک هایی،سبب شفای بیمار می شود.بعضی از خانواده ها،مقداری حبوبات و برنج خام می دهند که از آن ها هم خوراکی برای بیمار می پزند.اما هرگاه به خانه ای رفته شود که مسافر یا بیمار داشته باشند از دادن خوراکی پرهیز می شود.چون بر این باورند که این هدایا شگونی ندارد.
-----------------------------------------------------------------------
جشن سوری یا چهارشنبه سوری کنونی سرشار از این گونه سنت ها است برخی به آن افزوده شده و برخی سنت ها از آن زدوده شده ،مراسم و سنتی که ما اکنون از جشن سوری سراغ داریم، چیزی دور از مراسم نخستین آن است. در این هنگامه دیگر کمتر کسی است که آتش افروزی را به پا دارد،شاید دیگر بام هایمان جایی برای به پاداری این سنت ندارند،نمی خو اهم شعار بدهم ولی شاید ما تنبل شده ایم که دیگر در زندگی بی سر و سامان خود جایی برای این سنت های زیبا نداریم.اما با این همه باز هم می شود که کمی از دل مشغولی های خود بکاهیم و خود را به جریان باشکوه این سنت ها بسپاریم و آن زمان است که تازه می فهمیم ارزش ایرانی بودن در چیست.این سنت و دیگر سنت های ایران ارزشمند است باید از آن پاسداری کنیم،خاستگاه آن را بشناسیم و به درستی آن پی ببریم چیزی که امروز رو به فراموشی است.
پی نوشت:
گاهشماری و جشن های ایران باستان،نوشته و پژوهش: هاشم رضی
سد سیوند در منطقهای قرار دارد كه فاصله دهانه اصلی آن تا آثار و سازههای اصلی محوطه پاسارگاد حدود ١٧ كیلومتر و فاصله خط پایان آبگیری دریاچه تا سازههای اصلی و آرامگاه كوروش حدود ٩ كیلومتر است. پیشبینی می شود با آغاز آبگیری سد سیوند، دستكم هشت كیلومتر از تنگه بلاغی همراه با آثار درون آن زیر آب رود. این در حالی است كه در فصل بهار و با آغاز سیلابهای بهاری دشت بلاغی،آثار بیشتری تهدید خواهند شد.بر اساس نظر كارشناسان ، پس از آبگیری سد سیوند تعدادی از تپههای باستانی پیش از تاریخ، كورههای ذوب فلز، غار و سكونتگاه های پیش از تاریخ، دو قبرستان بزرگ مربوط به اشكانیان، چهار كیلومتر سنگچین شاهی، هفت كیلومتر مرز سنگی مربوط به دوران اشكانی، گورهای سنگی مربوط به دوران فرمانروایان فارس (خرقهداران)، دو قسمت از جوی سنگی و راه شاهی در شرق تنگه بلاغی و شش قسمت از راه شاهی در غرب این تنگه زیر آب برود. "برداشت کوتاه از میهن شماره 90 -شهریور - سید افشین امیرشاهی". اعلام خبر آبگیری سد سیوند تا پایان امسال، بسیاری از ایرانیان و حتی جهانیان را نگران كرده است. اما این مسأله هیچ نگرانی را در سید حسین مرعشی رئیس سابق سازمان میراث فرهنگی و گردشگری به وجود نیاورد. چرا كه رئیس پیشین سازمان میراث فرهنگی عقیده داشت كه نمیتوان سدسازی را كه لازمه تمدن امروز و فردای ایران است، فدای حفظ آثار تاریخی كرد. بنابر این طبیعی است كه در دوران ریاست مرعشی بر سازمان مهم میراث فرهنگی و گردشگری، اقدام مناسبی در جهت حفظ و حراست از آثار منحصر به فرد محوطه بلاغی و دشت پاسارگاد صورت نگیرد. مرعشی در دوران ریاست خود بر سازمان میراث فرهنگی، براین عقیده پای فشرد كه كلیه دورههای ایران، محل زندگی مردم قدیم و دورههایی است كه آثار تمدن كهن در آنها وجود داشته است. چون تمدن ایران ٩ هزار سال جریان داشته و این نشان میدهد كه تمدنهای جدید روی تمدنهای قدیمی بنا شدهاند. بنابر اظهارات مرعشی به خبرگزاری ایرنا، نمیتوان انتظار داشت مرعشی در مدت یك سال و اندی كه در سازمان میراث فرهنگی و گردشگری بود كار ویژهای برای حفاظت از آثار تنگه بلاغی انجام داده باشد. همچنان كه وقتی كلنگ ساخت سد سیوند در سال ٧١ بر زمین زده شد، سید محمد بهشتی هم كه در آن زمان رئیس سازمان میراث فرهنگی بود، از كنار این مسأله به راحتی گذشت و او هم كار چشمگیری نكرد. چرا كه گفته میشود مقامات سدساز پیش از آغاز پروژه ساخت سد سیوند طی نامهای به سازمان میراث فرهنگی، نظر این سازمان را درباره آغاز عملیات عمرانی برای ساخت سد خواسته بودند. اما ظاهراً پرسش آنها بدون پاسخ ماند و سكوت نیز علامت رضایت است! البته محمد حسن طالبیان به كمك سید محمد بهشتی میآید و توضیح میدهد: «حدود ١٠ سال پیش نامهای به اداره كل میراث استان فارس نوشته میشود. با توجه به گستردگی محوطههای باستانی در ایران، طبیعی است كه شناخت كاملی از همه این محوطهها وجود نداشته باشد. شاید حدود ٢٠ تا ٢٥ درصد آثار تاریخی و محوطههای باستانی ایران را بشناسیم. از طرفی قانونی وجود دارد كه براساس آن اگر دستگاهها هنگام عملیات عمرانی به آثار باستانی برخورد كنند، میبایست ادامه عملیات عمرانی را متوقف كنند. اگر پاسخ دادن به نامه آنها مدتی طول كشیده است، به این معنی نیست كه آنها حق انجام عملیات عمرانی را در آن منطقه داشتهاند.»
م.موله معتقداست که شاهان هخامنشی نوروز رادرتخت جمشیدبرپا می داشتند.ریمن گریشمن با اطمینان رابطه ی تخت جمشیدرا با نوروز، این گونه بیان کرده است پیش ازتشریفات نوروز بزرگان ونمایندگان کشورها به تخت جمشید می آمدند و دردشت وسیع مرودشت و مغرب تخت جمشید قرارگرفته و خیمه می زدند.روز نوروز بزرگان و نجبان پارسی و مادی از پله ی وسیعی که مقابل تخت جمشید قرار گرفته بالا می رفتند و ازدروازه ی بزرگ خشایارشاه ازمیان مجسمه هایی که نیم پیکرشان انسان ونیم دیگرشان حیوان است و به عنوان نگهبان در مدخل کاخ قرارداده شده بود عبور می کردند و پس از آن واردحیاط مقابل در آپادانا می شدند.پذیرایی ازمیهمانان درکاخ داریوش انجام می گرفت.ودرپایان پذیرایی شاه ومیهمانان ازهمان راهی که وارد تالارشده بودند به سوی"سه دروازه"مراجعت می کردند و از در شرقی خارج می شدندسپس شاه و همراهانش به طرف تالار تخت می رفتند.

دراطراف آن ها سربازان گاردجاویدان حرکت می کردند.روسای نمایندگان ازپله های بزرگ تخت جمشید بالا می رفتند و از دروازه ی بزرگ خشایار شاه عبور می کردند.سپس از درشرقی تالار مجاور درگذشته، واردگذرگاه طولانی می شدند.درانتهای گذرگاه دروازه ی دیگری بود که ناتمام مانده بود دعوت شدگان ازمقابل آن دروازه نیزعبورکرده داخل حیاط بزرگی می شدند.درآنجا سران بزرگ لشگردر تالارستون گرد می آمدند.آنگاه دعوت شدگان را به دربار راهنمایی می کردند. روسا یکی پس از دیگری وارد می شدند و درپیشگاه شاه هدایای خود راتقدیم می نمودند.دراین تالارمیهمانان ازطریق دیدن نقش برجسته ها و علایم و نشانه ها وتوضیحاتی که به آن ها داده می شد، با دیدگاه های سیاسی واعتقادی شاه آشنا می شدند نمایندگان ملت ها پس از تحویل هدایا از همان راهی که آمده بودند برمی گشتند و ازدروازه بزرگ خشایارشاه بیرون می رفتند.
نوروز بزرگترين جشن ملى ايرانيان از روزگار کهن تا به امروز است و هم چنین از نمایان ترین جشن های بهاری جهان به شمار می رود.نوروز و مهرگان دو جشن بزرگ طبیعی هستند که اولی آغاز بهار و دومی آغاز پاییز است.تقدس و احترام و بزرگی نوروز بیش از حد توجه و انتظار است، چون با ماه فروردین که ویژه ی فروهر ها(روان های درگذشتگان)آغاز می شود و روز اول آن با نام خداوند آغاز می گردد و اول بهار و اعتدال طبیعی و رستاخیز طبیعت و زندگی مجدد در جهان است. از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه و توأم با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند. برخى پژوهشگران ، ريشه تاريخى اين جشن را به «جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را «نوروز جمشيدى» مى خوانند.اين گروه بر این باورند كه جمشيدشاه پس از سازمان دادن به کشور و کوشش زیاد در راه رفاه مردم،از کار آسوده شد.در آن هنگامه کشور در آبادانی بود و همه چیز فراوان ،او به دیوان فرمان داد تا تختی زرین و جواهرنشان برای او بسازند و او را به هوا برند و این روز را آغاز سال نو (نوروز) خواندند.
به گفته ی سراینده ی بزرگ ملی فردوسی :
چو این کارهای وی آمد به جای زجای مهی، برتر آورد پای
به فرکیانی یکی تخت ساخت چه مایه برو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو برداشتی زهامون به گردون برافراشتی
چو خورشید تابان ، میان هوا نشسته بر او شاه فرمانروا
سر سال نو، هرمز فروردین بر آسوده از رنج تن، دل زکین
چنین جشن فرخ از آن روزگار بمانده از آن خسروان یادگار
ابوریحان بیرونی می نویسد:به باور پارسیان در این روز جهان هستی یافت و آفرینش آغازگردید.اما عاملى كه «نوروز» را از ديگر جشن هاى ايران باستان جدا كرد وسبب ماندگارى آن تا امروز شد، «فلسفه وجودى نوروز» است: زايش و نوشدنى كه همزمان با سال جديد در طبيعت هم ديده مى شود.
دكتر ميرزايى جامعه شناس در اين باره مى گويد: يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرند. برهمين اساس جشنها و آيينهاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسيم بندى كرد: جشن ها و مناسبتهاى دينى و مذهبى - جشن هاى ملى و قهرمانى و جشن هاى باستانى و اسطورهاى. جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژهاى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود ، چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند. دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است.
به هرحال در آيينهاى باستانى ايران براى هر جشن«خوانى» گسترده مىشد كه داراى انواع خوراكىها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مىبايست از بقيه خوان ها رنگين تر باشد.
اين سفره مــعــمـولاً چـندســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد. همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكىها در كنار سفره گماشته مىشد. اين خوان نوروزى برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود. توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است: «سپندینگی(تقدس) عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان عزيز بوده و در آيين هاى مختلف و به نمادهاى گوناگون ديده مى شود، مانند هفت آسمان، هفت دريا، هفت گياه و...» همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق اين اسناد،هفت امشاسپندان«به چم فرشتگان بزرگ» که یاری رسان اهورا مزدا هستند و همچنین نمادی از هفت مرحله ی به کمال رسیدن است که عبارت اند از از:
سپنته مینیو(به چم روح نیک.کار)، وهومنه (بهمن ، انديشه نيك) اشه)ارديبهشت،راستى )، شهريور (شهريارى آرزو شده و خواسته شده)، آرمیتی (سپندارمذ،به جا اندیشی و پاکی) ، هوروتات و امرتات) خرداد و امرداد؛ کمال و بی مرگی).اما بسیاری بر این باورند كه «هفت سين» نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده ی سفره هفت شين بودند.پژوهش و دیدگاه دکتر بهرام فره وشی بسیار جالب توجه و بر بنیاد پژوهشی است که تازگی دارد:
«در روزگار ساسانیان قاب های منقوش و گرانبهایی از جنش کائولین از چین به ایران آورده می شد و یکی از کالاهای ارزشمند بازرگانی چین و ایران همین ظرف هایی بود که بعدها به نام کشوری که از آن آمده بود نام گذاری شد و به نام«چینی» و به گویش دیگر سینی و به شکل معرب «صینی»در ایران رواج یافت.چینی یا صینی یعنی منسوب به چین یا سین و نام سین یا چین از واژه ای آمده است که در اصل نام سلسله ی پادشاهی چین است و حرف ts می تواند در گویش ها و زبان های مختلف صدای«س-ج» بدهد.چنانکه در پهلوی و فارسی و سانسکریت و ارمنی نیز چنین است و در یونانی نیز.ولی در عربی صین شده است.در ایران برای تمایز بین ظرف های مختلفی که از چین آورده می شد،آنچه از فلز ساخته می شد به نام سینی . آنچه از کائولین ساخته می شد به نام چینی رواج یافت.باری در آیین های نوروزی برای چیدن خوان نوروزی از همین ظرف های منقش بسیار نفیس که از چین وارد می شد و نوع مرغی آن هنوز در این بهای زیادی دارد،بهره می گرفتند،و این ظرف را پر از نقل و قند و شکر و شیرینی می کردند و آن را به عدد هفت سپند....بر خوان های نوروزی می گذاشتند و از این رو خوان نوروزی به نام هفت سینی و یا هفت قاب نام گرفت و بعدها با حذف یاء نسبت به صورت هفت سین در آمد و هنوز در برخی از روستاها به صورت هفت سینی تلفظ می شود.»
اماسخنران جامعه زرتشتى خاستگاه تغییر شین به سین را چیز دیگری می داند ،وی مى گويد:« بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه از سنتها و آيينهاى باستانى خود پاسداری كنند.به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه «سركه» می شد انتخاب کردند و این گونه شین به سین تغییر پیدا کرد.البته در اين باره برداشت های مختلفى وجوددارد.» وی در ادامه برداشت های مختلف و هم چنین دیدگاه دکتر بهرام فره وشی را بیان می کند، که در بالا به آن پرداختیم. به هر روى خوراكىهاى خاصى بر سفره هفت سين مىنشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه) خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: از جوانه های تازه رسیده گندم تهیه می شود نماد باروری گیاهان است.
سیب:سیب میوه ایست با رمز و راز عشق و زایش و سلامتی،در گذشته سیب را در خم های ویژه ای نگهداری می کردند و قبل از نوروز به همدیگر هدیه می دادنند.مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد!
سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولد و زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شکوفه ی درخت سنجد محرک عشق است!
سبزه:نماد شادابی و سرسبزی و نشان گر زندگی بشر و پیوند او با طبیعت است.
درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش از نوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.
سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد و شاید نمادی از زایش الهه میثره(مهر) باشد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفند ماه بر
سفره گذاشته می شود.و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور ، نگهبان فلزات است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. كتاب مقدس هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هر خانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و گات ها و كليميان تورات را بر بالاى سفرههايشان جاى مىدهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.
پی نوشت:
گاهشماری و جشن های ایران باستان،نوشته و پژوهش: هاشم رضی
افزون بر لوحه های سنگی و لوحه ی های گلی،750 خشت گلی دیگر با اندازه ی تقریبی 2 در 4 در 8 سانتی متر به زبان عیلامی نیز،ضمن خاکبرداری گستره ی تخت جمشید به دست آمد که بسیاری از تاریکی های تاریخ هخامنشی را روشن نمود.لوحه های نام برده در سال 1937 به تقاضای بنگاه شرقی دانشگاه شیکاگو و موافقت دولت ایران به امریکا برده شد و 84 لوحه ی آن که نسبتا سالم و قابل ترجمه بود ، توسط پروفسور ژرژ کامرون استاد دانشگاه شیکاگو خوانده و با عنوان الواح گلی تخت جمشید منتشر گردید . الواح گلی پس از بازگشت به ایران به موزه ی ایران باستان برده شد.برگردان این لوحه ها موارد زیر را روشن ساخت:
الف)شاهان دادگستر هخامنشی،برای ساختمان های خود چه در تخت جمشید و چه در دیگر جاها،به گارگران اعم از هنرمندان یا کارگر معمولی مرد و زن،پسر یا دختر،دستمزدی متناسب با درجه ی مهارت و هنروری می پرداختند.این دستاورد مهم باستان شناسی فرضیه ی پاره ای از خاور شناسان که بر این باور بودند که کاخ های تخت جمشید و شوش و ... به دست بردگان و اسیران به گونه ی بیگاری ساخته شده باطل و مردود ساخت.
ب)ملیت کارگر در هر لوحه بیان شده که پارسی،مادی،مصری،ساردی،بابلی و یا...بوده ست.
ج)پرداخت با پول نقره(کارشا=معادل 83 گرم نقره) انجام می گرفته است.البته در طول ماه یا هفته ،آرد،گوسفند و شراب و به طور مساعده به کارگران داده می شده که در زمان پرداخت دستمزد وی کسر می شده است.
د)نام برخی از شهرها از قبیل شیراز، فسا و نی ریز در لوحه ها بیان شده است.نکته ی مهمی که از مفاد این لوحه ها برداشت می شود،انصاف و کارگر نوازی شهریاران هخامنشی است که با وجود آن که کارگزان اعزامی را مناسب کارندیده،و از وجود آن ها کاری از پیش نرفته بود ، دستمزدشان را به میزانی که به سایر کارگران مشغول کار داده می شد، پرداخت می نمودند. اندوختی مرخصی و بیمه ی بی کاری آنان دقیق محاسبه و پرداخت می شده است.حتی صورت پرداخت دستمزد کارگران نیز کشف شده و مادران کارگر در ساعاتی می توانستند به فرزندانشان شیردهند و آنها را تیمارکنند.در ایران آن روز به رسم کوروش بزرگ ، برده و برده داری مجاز نبوده است و همه ی انسان ها دارای حقوق محترم و روزی مشخص نزد پروردگار بودند.فرهنگ والای ایرانیان هیچ گاه حق استفاده انسانی رابه عنوان کنیز و برده نمی داد و حرمت انسان ها را حفظ می کرد.