اين شرايط مادی يا زيستی، كه مورد بحث قرار داديم، برای پيدايش تمدن ضرورت دارد، ولی شرط های كافی برای تولد آن به شمار نمیرود؛ لازم است بر آنها عوامل دقيق روانی افزوده شود، و نيز لازم است نظمی سياسی، ولو بسيار ضعيف و نزديک به هرج و مرج، مانند آنچه در رم و فلورانس در دوره رنسانس بود، برقرار گردد؛ بايد مردم كمكم احساس كنند كه سر هر پيچ راه زندگی، مرگ يا ماليات جديدی در انتظار آنها كمين نكرده است. ناگزير بايد وحدت زبانی تا حدود معينی وجود پيدا كند تا مردم بتوانند به راحتی افكار خود را با يكديگر مبادله كنند. و نيز لازم است كه قانونی اخلاقی از راه معبد يا خانواده يا مدرسه يا غير آن برقرار شود، تا كسانی كه در ميدان بازی زندگی مشغولند، و حتی آنان كه در خارج به تماشا نشستهاند، آن را بپذيرند، و به اين ترتيب، رفتار مردم با يكديگر تحت انتظام درآيد و هدفی در زندگی ايجاد شود. حتی شايد لازم باشد كه در ميان مردم، در عقايد اساسی و ايمان به غيب، يا به چيزی كه كمال مطلوب است، وحدتی ايجاد شود، چه در اين صورت پيروی از اصول اخلاقی از مرحله سنجش ميان فایده و ضرر كار تجاوز میكند و به مرحله عبادت درمیآيد، و زندگی، علیرغم كوتاهيی كه دارد، شريف تر و پرفايدهتر میشود. در آخر كار بايد گفت كه وسايلی تربيتی نيز بايد در كار باشد ، كه با وجود سادگی و ابتدايی بودن، فرهنگ را از نسلی به نسل ديگر انتقال دهد. نسل جديد بايد ميراث قبيله و سنتهای اخلاقی و زبان و معارف آن را مالک شود- خواه از راه تقليد باشد، خواه به وسيله ی تعليم، خواه از راه تلقين- زيرا تنها همين ميراث است كه او را از مرحله حيوانی به مرحله انسانی می رساند.
از بين رفتن اين عوامل- و حتی گاهی فقدان يكی از آنها- ممكن است سبب انقراض تمدن شود: انقلاب زمينشناختی شديد يا تغيير عظيم وضع آب و هوا؛ بيماری همهگيری كه جلوگيری آن از اختيار بشر خارج است و نصف مردم را از بين میبرد- همانگونه كه در روم قديم در زمان حكومت آنتونيها اتفاق افتاد- يا مرگ سياه (طاعون) كه عامل اساسی از بين رفتن دوره ملوکالطوايفی اروپا گرديد؛ استثمار بيش از اندازه زمين دهات به وسيله مردمی كه در شهر زندگی میكنند و به اميد قوت و غذايی كه از خارج به آنها میرسد به سر میبرند؛ نقصان مواد طبيعی از قبيل سوخت يا مواد خام؛ تغيير مسير راههای بازرگانی به گونهای كه كشوری را در بيرون راههای تجارتی جهانی قرار دهد؛ انحطاط عقلی يا اخلاقی كه در نتيجه زيستن در شهرهای پر از لهو و لعب و وسايل تحريک اعصاب دست میدهد، يا نتيجه پشت پا زدن به اصول قديميی است كه زندگی مردم بر آن جريان داشته، بدون آنكه بتوانند اصول جديدی جانشين آن سازند؛ ضعيف شدن نژاد، در نتيجه اختلال اعمال جنسی يا افراط در لذتطلبی يا فلسفه بدبينی، كه سبب خوارشمردن كوشش و فعاليت میشود؛ از ميان رفتن افراد برجسته كه نتيجه نازادی و کاهش تدريجی خانوادههايی است كه بهتر میتوانند ميراث فرهنگی نژاد را از شر فروپاشی محفوظ بدارند؛ تمركز مرگآور ثروتها كه نتيجه آن جنگ طبقات و انقلاب های خانمان سوز و تباهكننده مايملک عمومی است. همه اين ها از عواملی هستند كه ممكن است سبب مرگ و فنای تمدنی شوند، زيرا تمدن نه امری است كه طبیعت انسان باشد، و نه چيزی كه نيستی در آن راه نداشته باشد، بلكه امری است كه هر نسلی بايد آن را به شكل جديد كسب كند، و هرگاه توقف قابل ملاحظهای در سير آن پيدا آيد، ناچار پايان آن فرا میرسد. انسان با حيوان تنها اختلافی كه دارد در مسئله تربيت است، و در تعريف تربيت میتوان گفت: وسيلهای است كه مدنيت را از نسلی به نسل ديگر منتقل میسازد.تمدنهای مختلف به منزله نسلهای متوالی روح نژادی به شمار می روند. همانگونه كه روابط خانوادگی و پس از آن خط نويسی سبب اتصال نسلها به يكديگر میشود و به آن وسيله ميراث پدران به فرزندان میرسد، همانگونه نيز فن چاپ و تجارت و تمام وسايل ارتباط تمدنهای مختلف را به يكديگر اتصال میدهد و از فرهنگ كنونی ما آنچه را مفيد است برای فرهنگهای آينده نگاه میدارد. پس بهتر آن است كه پيش از آنكه از ميان برويم، تمام دارايی خود را گرد آوريم و آن را به فرزندان خود تسليم كنيم.
تاریخ تمدن- ویل و آریل دورانت-کتاب نخست(مشرق زمین)-
ترجمه ی احمد آرام، ع. پاشايي، اميرحسين آريانپور- انتشارات علمی و فرهنگی